دایره المعارف اسلام پدیا » دلایل تقیه کردن ائمه (ع)
منوی اصلی

دلایل تقیه کردن ائمه (ع)

تاریخ: ۲۹ بهمن ۱۳۸۹ در باب: تقیه

یکی از آیاتی که در قران مشرو عیت تقیه را اثبات می کند  آیه‏اى است که در بارۀ داستان عمار و پدر و مادرش یاسر و سمیه نازل شده است، آن گاه که عمار برای نجات جان خودش به ظاهر موافق مشرکین حرف زد بعد از انجام این کار اظهار نارحتی شدیدی می کرد که آیه ای نازل شد و کار او را مورد پسند خدا معرفی کرد[۱].

یکی از شیوه‏های مبارزاتی ائمه‏ معصومین‏(ع) و تربیت ‏شدگان مکتب ‏اهل ‏بیت ‏(ع) با دشمنان اسلام، در عصرخفقان، شیوۀ «تقیه‏» یا مبارزه مخفی بوده است. در تاریخ مبارزات مذهبى و اجتماعى و سیاسى گاه پیش مى‏آید که مدافعان حقیقت اگر بخواهند به مبارزه آشکار دست بزنند هم خودشان و هم مکتبشان به دست نابودى سپرده مى‏شود و یا لا اقل در معرض مخاطره قرار مى‏گیرد همانند وضع شیعیان امام على (ع) در زمان حکومت غاصب بنى امیه. در چنین موقعى راه صحیح و عاقلانه این است که نیروهاى خود را به هدر ندهند و براى پیشبرد اهداف مقدس خود به مبارزات غیر مستقیم و یا مخفیانه دست بزنند و در حقیقت تقیه براى اینگونه مکتبها و پیروان آنها در چنین لحظاتی یک نوع تغییر شکل مبارزه محسوب مى‏شود که مى‏تواند آنها را از نابودى نجات دهد، و در ادامه مجاهدات خود پیروز گرداند، کسانى که بر تقیه بطور دربست قلم بطلان مى‏کشند معلوم نیست براى اینگونه موارد چه طرحى دارند؟ آیا نابود شدن خوب است و یا ادامه مبارزه به شکل صحیح و منطقى؟ راه دوم همان تقیه است و راه اول چیزى است که هیچ کس نمى‏تواند آن را تجویز کند.

امام باقر ‏(ع) می‏فرماید: «تقیه از برنامه‏های دین من و پدران من است و کسی که به وظیفۀ ‏تقیه عمل نکند، ایمان ندارد[۲].

امام صادق ‏(ع) می‏فرماید: «پدرم هماره ‏این نکته را یادآور می‏شد که هیچ چیز به ‏اندازۀ «تقیه‏» چشم مرا روشن نمی‏سازد. زیرا «تقیه‏» سپر مؤمن و وسیلۀ حفظ مؤمن است.[۳]

این که امام صادق‏‏(ع) «تقیه‏» را سپر مؤمن ‏می‏داند، یعنی مؤمنی که درحال مبارزه ‏است، برای مقاومت ‏بیشتر در مقابل دشمن،احتیاج به سپر دارد. نه این که «تقیه‏» بهانه‏ای‏ باشد برای گوشه‏گیری و ترک مبارزه.

امام هادی‏‏(ع) به شخصی به نام «داود»می‏فرماید: «اگر بگویی تارک تقیه مثل تارک‏ نماز است، راست گفته‏ای.

و در روایت دیگر می‏فرماید: … امام صادق ‏‏(ع) ‏ فرمود: از ما نیست کسی که تقیه را لازم نداند و ما را از مردم پست ‏حفظ نکند[۴].

در زمان اختناق بنی عباس با این که ائمۀ ‏معصومین(‏ع) در تنگنا و فشار شدیدی بودند، هیچ گاه دست از مبارزه با دشمنان برنداشتند البته به گونه‏ای که حرکت و مبارزه آن‏ها، تا حد امکان‏ دور از چشم حکام جور و جاسوسان آن‏ها بود.

برخی این نکته را مطرح کرده اند که ائمه در برخورد با گروهی از علما نیز گاهی به صورت تقیه عمل می کردند. علمایی که فقه را می‏بردند و دستکاری‏ می‏کردند و به عنوان عناصر مکتب فقهی خویش جا می‏زدند. شاید یک‏ مبنای تقیه همین باشد. به نظر این عده، تقیه همیشه ناشی از ترس‏ یا مدارات نیست؛ و شاهد این گفتار آن است که در زمان امام صادق (ع) چندان هم‏ فشار نبود. بحث ترس نبود. اگر بنا بود امام صادق (ع) بترسد، این‏جور بحث قیاس را مطرح نمی‏کرد که پایه و اندیشه فقه حنفی را ویران کند.[۵]

شک نیست که تقیه در  مواردی جائز است، و در مواردی واجب، و بر خلاف آنچه افراد ناآگاه مى‏پندارند تقیه یک نوع تاکتیک حساب شده براى حفظ نیروهاى انسانى و هدر ندادن افراد مؤمن در راه موضوعات کوچک و کم اهمیت محسوب مى‏شود.

در همه دنیا معمول است که اقلیت هاى مجاهد و مبارز، براى واژگون کردن اکثریت‏هاى خودکامۀ ستمگر و متجاوز، غالبا از روش” استتار” استفاده مى‏کنند، جمعیت زیر زمینى تشکیل مى‏دهند، برنامه‏هاى سرى دارند، و حتى به هنگام دستگیر شدن سخت مى‏کوشند که واقع کار آنها مکتوم بماند، تا نیروهاى گروه خود را بیهوده از دست ندهند، و براى ادامه مبارزه ذخیره کنند.

هیچ عقلى اجازه نمى‏دهد که در این گونه شرائط، مجاهدانى که در اقلیت هستند، علنا و آشکارا خود را معرفى کنند و به آسانى از طرف دشمن شناسایى و نابود گردند.

به همین دلیل تقیه قبل از آنکه یک برنامه اسلامى باشد یک روش عقلانى و منطقى براى همه انسانهایى است که در حال مبارزه با دشمن نیرومندى بوده و هستند.[۶]

علاوه این هم یک نکتۀ بدیهی است که دین و شارع دین، جز این هدفى ندارند که حق را زنده کنند و جان تازه‏اى بخشند، و بسیار مى‏شود که تقیه کردن و بر حسب ظاهر طبق دلخواه دشمن و مخالفین حق، عمل کردن مصلحت دین و حیات آن را چنان تامین مى‏کند که ترک تقیه آن طور تامین نکند، و این قابل انکار نیست.[۷] البته باید به این نکته توجه داشت که بدون شک در مواردى تقیه کردن حرام است و آن در موردى است که تقیه به جاى اینکه سبب حفظ نیروها شود مایۀ نابودى یا به خطر افتادن اساس مکتب گردد، و یا فساد عظیمى ببار آورد، در این گونه موارد باید سد تقیه را شکست و پى‏آمدهاى مبارزۀ علنی را هر چه بود پذیرا شد همانند کاری که اباعبدالله الحسین (ع) انجام داد.

کوتاه سخن این که، کتاب و سنت هر دو بر جواز تقیه بطور اجمال و تفصیل دلالت دارند، اعتبار عقلى هم مؤید این حکم است، اما بررسی اصل سؤال:

به نظر می رسد چینش سؤال به عللی که ذکر می شود به گونه ای است که بر اصول غیر واقعی بناء شده است بنائی که پایه هایش سست و بی اساس است:

۱- علت تقیه در ترس منحصر شده و این غلط فاحشی است زیرا ترس یکی از عوامل تقیه (تقیۀ خوفی) محسوب می شود نه همۀ آن.

۲- ترس و هراس تنها بر دو نوع دانسته شده در حالی که بسیار فراتر از این است زیرا “تقیه خوفی گاهی به‏ خاطر ورود ضرر به جان، آبرو یا مال تقیه‏کننده و وابستگان او است و گاهی به‏خاطر احتمال وقوع ضرر بر افراد دیگر مؤمنان است و گاهی هم احتمال وقوع ضرر بر کیان اسلام است؛ مثلاً ترس از اختلاف و تفرقه مسلمان‏ها، سبب تقیه می‏شود.

۳- این که ائمه از مرگ نمی ترسند سخن درستی است نه تنها ائمه بلکه سایر اولیاءالله از مرگ هراسی ندارند زیرا مرگ را لقاء الله می دانند هرگز محب از دیدار با محبوب ناخرسند نیست اما این که با اختیار و اجازه خودشان می میرند سخن نادرستی است زیرا خداوند در قرآن می فرماید: “خدا جانها را به هنگام مردنشان مى‏گیرد، و نیز جان کسانى را که در خواب خود نمرده‏اند. جانهایى را که حکم مرگ بر آنها رانده شده نگه مى‏دارد و دیگران را تا زمانى که معین است باز مى‏فرستد”.[۸] خداوند در میراندن کسی از هیچ کس اجازه نمی گیرد و لو از انبیاء و ائمه و آگاه بودن افراد از زمان مرگشان غیر از اجازه گرفتن از آنهاست. علاوه بر این که بعضی ها گفته اند: علم ائمه به گونه ای است که “لو شاؤوا علموا” اگر بخواهند می دانند.[۹]

۴- اما اگر کسی می گوید تحمل توهین، فحش، شکنجه و در نهایت مرگ وظیفۀ علماء است و اهل بیت پیامبر (ص) در تحمل چنین سختی هایی در راه حمایت و یاری دین جدشان از دیگران سزاوارترند، باید گفت همان طور که قبلا گفتیم اولا: تقیه منحصر در ترس و تحمل سختی نیست ثانیا: اگر موردش ترس باشد ضرورتا ترس برای خودش نیست چه بسا به ‏خاطر ورود ضرر به جان یا آبرو یا مال افراد دیگر مؤمنان است و گاهی هم احتمال وقوع ضرر بر کیان اسلام است؛ مثلاً ترس از اختلاف و تفرقه مسلمان‏ها، بله در مواردی نیز تقیه برای ورود ضرر به جان یا آبرو یا مال خود شخص است و این هم به معنای فرار از تحمل شکنجه و مرگی که سزاوار آنند نیست؛ زیرا اصل اولی در انسان حفظ جان خود و عدم انداختن خود به هلاکت است،[۱۰] مگر در موارد اهم.

برای روشن شدن مسئله اشاره به دو نمونۀ تاریخی خالی از فایده نیست:

الف. امام حسین (ع) چون در مکه تهدید به مرگ شد از مکه خارج شد و به سوی کوفه حرکت فرمود در حالی که می داند قبل از رسیدن به کوفه کشته می شود. آن حضرت عدم ترس از مرگ خود را بر  همگان در حادثه عاشورا اثبات فرمود.

ب. در زمان امام صادق (ع) بر اثر حکومت و نفوذ بنی امیه فاصله ای که مسلمانان از اسلام حقیقی و احکام آن پیدا کردند لازم بود کسی که عالم به علم نبی (ص) است و از علم لدنی بهره مند است، به بیان حقایق دین بپردازد و لو این که مدتی با تقیه از فیض عظمای شهادت عقب بماند.

نتیجه این که اولیاء الله و مردان خدا در همۀ موارد خواست و مشیت الاهی را بر خواست و مشیت خود مقدم می دارند. اگر رضای خداوند در بقائشان باشد با تقیه جانشان را حفظ می کنند و اگر رضای خداوند در شهادتشان باشد با کمال رضایت به استقبال مرگ می روند.


[۱] “مَن کَفَرَ بِاللَّهِ مِن بَعْدِ إِیمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئنِ‏ُّ  بِالْایمَانِ وَ لَاکِن مَّن شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْرًا فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِّنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِیم‏”؛ نحل ، ۱۰۶٫

[۲] بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۴۳۱٫

[۳] نک: وسائل الشیعه، ج ۱۱، ح ۶ و… از باب ۲۴ از ابواب امر به معروف.

[۴] همان، ح ۲۶ و۲۷٫

[۵] نک: کاوشی در مواضع فرهنگی امام صادق علیه السلام، احمد مبلغی، پایگاه حوزه نت.

[۶] برای آگاهی بیشتر، نک: مکار م شیرازی، تفسیر نمونه، ج۱۱، ص۴۲۵٫

[۷] ترجمه المیزان، ج۳، ص۲۴۰ .

[۸] زمر، ۴۲٫

[۹] یکی پرسید از آن گم کرده فرزند / که ای روشن ضمیر پیر خردمند—ز مصرش بوی پیراهن شنیدی / ولی در چاه کنعانش ندیدی—بگفت احوال ما برق جهان است / گهی پیدا و دیگر دم نهان است.

[۱۰] بقره، ۱۹۵٫




کلیدواژه ها: , , , , ,



ثبت نظر


4 + = 7