کپی شد
غایت علم فلسفه
مقدمه:
هر علمی دارای غایت و هدفی است. هدف نزدیک و غایت قریب و بی واسطهٔ هر علمی، آگاهی انسان از مسائلی است که در آن علم مطرح میشود، و هدف عالی آن، سیراب کردن عطشی است که بشر بالفطره نسبت به فهمیدن و دانستن حقایق دارد؛ زیرا یکی از غرایز اصیل انسان، غریزهٔ حقیقت جویی یا حس کنجکاوی سیری ناپذیر و مرز ناشناس است و ارضای این غریزه یکی از نیازهای روانی وی را برطرف می کند، هرچند این غریزه در همه افراد به طور یکسان بیدار و فعال نیست، ولی در هیچ فردی هم کاملاً خفته و بی اثر نمی باشد.[1] در این میان، علم فلسفه دارای اهداف و غایاتی است که در ذیل به برخی از آنها اشاره می شود:
اهداف و غایات علم فلسفه:
لازم به ذکر است که در این نوشتار، اهداف و غایات فلسفه اسلامی مورد نظر است:
- شناخت موجودات به نحو کلّى:
نخستين اثرى که بر فراگيرى حکمت الهى مترتب مىشود -و به اصطلاح غايت بىواسطۀ آن به شمار مىآيد- همان شناختن موجودات به نحو کلّى است، در اين علم از موجود مطلق گفتوگو مىشود و احکام مربوط به موجود مطلق بررسى مىگردد، نه حالات مربوط به يک نوع خاصى از موجودات؛ از اين رو، مسائل طرح شده در اين علم، فراگير بوده و همۀ موجودات را شامل مىشود. پس، غايت حکمت الهى عبارت است از شناخت موجودات «به نحو کلى».
و به ديگر سخن، کلّى بودن مسائل فلسفى از آن رو است که مسائل آن، به نوع معينى از موجودات و يا ماهيت خاصى از ماهيات اختصاص ندارد، برخلاف ديگر علوم. در حکمت الهى از عليّت و معلوليّت، وحدت و کثرت، فعليت و قوه و مانند آن، گفتوگو مىشود و اين امور، به موجود و يا ماهيت خاصى، اختصاص ندارد.[2]
- تمییز موجودات حقیقی از غیر حقیقی:
بر اثر آشنايى با احکام کلّى موجود، موجود حقيقى از غير حقيقى بازشناخته می شود؛ زيرا وقتى ما با ويژگىهاى موجود مطلق آشنا شديم و احکام آن را دانستيم، ضابطهاى در دست خواهيم داشت که به وسيلۀ آن مىتوانيم موجود حقيقى را (يعنى چيزى را که داراى آن ويژگى ها است)، از موجود غير حقيقى (يعنى چيزى که فاقد آن ويژگى ها است)، بازشناسى کنيم.[3]
علامه طباطبایی می گوید: «انسان با مراجعه به وجدانش مىيابد که خودش حقيقت و واقعيت دارد، و نيز در خارج از حيطۀ وجودى او حقيقت و واقعيتى هست، و او توان ادراک و رسيدن به آن واقعيت را دارد، به شهادت آن که هنگامى که چيزى را طلب مىکند و در پى تحصيل آن روانه مىشود، آن را به عنوان يک واقعيت خارجى مدّ نظر مىگيرد، و نيز هنگام گريز و فرار از چيزى؛ ازاينرو مىگريزد که آن شىء در خارج واقعيت دارد؛ مثلا کودکى که خواهان شير مادر است، چيزى را طلب مىکند که در عالم خارج شير است، نه آن چه فقط در پندار او شير است؛ و نيز انسان گريزان از يک درنده، از آن چه در واقعيت خارجى درنده است مىگريزد، نه آن چه ساختۀ وهم او است و يک موجود خرافى، بيش نيست.
اما انسان گاهى دچار خطا و اشتباه شده، اعتقاد به وجود امورى؛ چون شانس و غول پيدا مىکند، که هيچ سهمى از واقعيت ندارند؛ يا به عکس، آن چه را حق است و واقعاً در خارج وجود دارد، امرى پوچ و خرافى مىپندارد، همانند کسانى که وجود روح مجرد را منکرند؛ لذا به عنوان اولين نياز، ضرورت شناخت احوال و احکام ويژه موجود مطلق مطرح مىشود، تا به وسيلۀ آن احکام بتوان بين موجود حقيقى و موجود وهمى فرق نهاد، و حکمت الهى تنها علمى است که عهدهدار چنين بحثى مىباشد».[4]
- شناخت علل عالیه وجود، به خصوص علت اولی؛ یعنی خداوند متعال که سلسله موجودات به او منتهی می شود، شناخت اسماء حسنا و صفات عالیه او.[5]
فلسفه و حكمت الهى به دو بخش عمده تقسيم مىشود: الهیات بالمعنی الاعم (امور عامّه) -كه دربارۀ موجود مطلق و احكام و تقسيمات گوناگون آن بحث مىكند- و الهيات بالمعنى الأخص كه از واجب تعالى و اوصاف سلبى و ايجابى و اسماى حسناى او سخن مىگويد. آن چه تاكنون دربارۀ تعريف، موضوع و غايت فلسفه و حكمت الهى گفته شد، همه به بخش امور عامه مربوط مىشود كه حجم عمدهای از مطالب کتاب های فلسفی را در بر می گيرد. بخش الهيات بالمعنى الاخص، دربارۀ واجب تعالى سخن مىگويد که علم جداگانهاى بهشمار مىرود و بايد آن را «خداشناسى فلسفى» ناميد. غايت این بخش، آشنايى با آفريدگار هستى، صفات و اسماى حسناى او مىباشد.[6]
- تکمیل نفس در بعد علم و عمل:
اهداف فلسفه نظری و عملی، با یکدیگر متفاوت است. شيخ الرئیس؛ ابن سینا در فصل دوم از مقاله اولی از فن اول منطق الشفاء مىگويد:
«هدف و غرض از فلسفه اين است كه انسان تا آن اندازه كه ممكن است بر حقايق اشياء واقف گردد. اشياء موجود بر دو قسماند: يا امورى هستند كه وجود آنها به فعل ما و اختيار ما نيست و يا امورى هستند كه وجود آنها با اختيار و فعل ما صورت مىگيرد. معرفت قسم اول، «فلسفه نظرى» و معرفت قسم دوم، «فلسفه عملى» ناميده مىشود. در فلسفه نظرى، غايت و هدف، تكميل نفس است به اين كه فقط بداند، و در فلسفه عملى، غايت و هدف، تكميل نفس است نه تنها به اين كه بداند، بلکه به اين كه بداند كه عمل كند. پس غايت فلسفه نظرى، اعتقاد به رأيى است كه عمل نيست و غايت فلسفه عملى، معرفت رأيى است كه درباره عمل است…».[7]
- رد مکاتب مادی و الحادی:
فلسفه به طرد وساوس شیطانی و رد مکتب های مادی و الحادی کمک شایانی می کند، و شخص را در برابر کژاندیشی ها و لغزش ها و انحرافات فکری مصون می دارد، و او را در میدان نبرد عقیدتی به سلاح شکست ناپذیری مسلح ساخته، به وی توان دفاع از بینش ها و گرایش های صحیح و حمله و هجوم بر افکار باطل و نادرست را می بخشد. بنابراین فلسفه علاوه بر نقش اثباتی و سازنده بینظیر، دارای نقش دفاعی و تهاجمی بی بدیلی نیز هست و در گسترش فرهنگ اسلامی و ویرانی فرهنگ های ضد اسلامی، فوق العاده مؤثر می باشد.[8]
[1]. مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، ج 1، ص 102.
[2]. طباطبایی، سید محمد حسین، ترجمه و شرح بدایة الحکمة، مترجم و شارح: شیروانی، علی، ج 1، ص 23.
[3]. همان، ص 22 و 23.
[4]. طباطبایی، سید محمد حسین، بدایة الحکمة، تحقیق و تعلیق: زارعی سبزواری، عباس علی، ص 6.
[5]. همان، ص 6 و 7.
[6]. ترجمه و شرح بدایة الحکمة، مترجم و شارح: شیروانی، علی، ج 1، ص 30.
[7]. ابن سينا، حسین بن عبدالله، الشفاء (المنطق)، تحقيق: زايد، سعيد و…، ص 12. به عبارت ساده تر: حكمت نظرى عبارت است از علم به احوال اشياء آنچنان كه اشياء هستند يا خواهند بود، ولى حكمت عملى عبارت است از علم به اين كه افعال بشر (افعال اختيارى او) چگونه و به چه منوال خوب است و بايد باشد، و چگونه و به چه منوال بد است و نبايد باشد؛ مثلًا اين كه جهان از مبدئى عليم صادر شده است يا اين كه همه مركّبات طبيعى به چند عنصر محدود منتهى مىشوند و يا اين كه قاعده در ضرب يا تقسيم اعشارى چنين يا چنان است، جزء حكمت نظرى است، اما اين كه: «مرد بايد كه در كشاكش دهر، سنگ زيرين آسيا باشد»، جزء حكمت عملى است. در يک كلام: حكمت نظرى از «هست» ها و «است» ها سخن مىگويد و حكمت عملى از «بايد» ها و «شايد و نشايد» ها. مسائل حكمت نظرى از نوع جملههاى خبريه است و مسائل حكمت عملى از نوع جملههاى انشائيه. ر.ک: مطهرى، مرتضی، مجموعه آثار استاد شهید مطهری، ج 22، ص 29 و 30.
[8]. آموزش فلسفه، ج 1، ص 102.