Warning: filemtime(): stat failed for /home/islamp/public_html/fa/wp-content/plugins/easy-table-of-contents/assets/js/front.min.js in /home/islamp/public_html/fa/wp-content/plugins/easy-table-of-contents/easy-table-of-contents.php on line 236
searchicon

کپی شد

عرش و کرسی

معنای لغوی عرش و کرسی

“عرش” در لغت به معناى چيزى است كه داراى سقف است[1] و به “عروش” جمع بسته می شود، نشیمن گاه سلطان را هم عرش می نامند، این به اعتبار بلندی آن است.[2] از همين جهت به سايبان، چادر، خيمه، كپر، آلونگ، كاخ، قصر، ساختمان روى چاه نيز عرش مى‏گويند.[3] و گاهى به معناى تخت هاى بلند پايه مى‏آيد و بدين سبب به تخت حكومتى و پادشاه نيز اطلاق شده،[4] كه كنايه از قدرت و حكومت است.

کرسی؛ یعنی تخت، علم، دانش، ملک، قدرت باری تعالی و تدبیر او.[5]

چیستی عرش و کرسی الهی

با استعانت از آیات و روایات وارده، احتمالاتی در بارۀ حقیقت عرش و کرسی الهی بیان شده است:

معانی محتمل در باره عرش الاهی عبارت اند از:

1. شاید منظور از عرش همان مقام سلطنت و تدبیر الاهی باشد، به ویژه که غالباً بعد از واژه عرش در قرآن کریم، لفظ تدبیر یا نظایر و مصادیق آن آمده است؛ مانند: “ثم استوی علی العرش یدبر الامر…”؛[6] سپس بر تخت قرار گرفت و به تدبیر کار (جهان) پرداخت.

2. احتمال دوم این است که عرش نام موجودی خاص و حقیقی باشد؛ مانند: “… و هو رب العرش العظیم”؛[7] و او صاحب عرش بزرگ است که خدای متعال با تعبیر “رب العرش” توصیف می شود. از ظاهر این آیه، چنین بر می آید که عرش موجودی است که خدا رب اوست.

اراده این معنا با توجه به آیه “الذین یحملون العرش و من حوله…”؛[8] فرشتگانی که حاملان عرشند و آنها که گرداگرد آن (طواف می کنند) تسبیح و حمد پروردگارشان را می گویند.

بعید نیست که عرش یک موجود حقیقی باشد.

3. احتمال سوم در معنای عرش، جمع بین دو معنا و تفصیل آیات است؛ یعنی در برخی از آیات عرش موجود حقیقی و در برخی دیگر معنای عرش تعبیر کنایی است.[9]

علامه طباطبائی در معنای عرش می گوید: عرش حقیقتی از حقایق خارجی است. “ثم استوی علی العرش” در عین این که مثالی است که احاطه تدبیر خدا را در ملکش مجسم می سازد، بر این هم دلالت دارد که در این میان حقیقتی هم در کار هست و آن عبارت است از همان مقامی که زمام جمیع امور در آن جا متراکم و مجتمع می شود. از ظاهر آیه (7، سوره مؤمن؛ 17، سوره حاقه و 74 سوره زمر) بر می آید که عرش حقیقتی از حقایق خارجی است.[10]

بر حسب آنچه را که از روایات[11] وارده در معنای عرش استفاده می شود این است که عرش یک موجود حقیقی است و حاملانی برای آن ذکر شده است. عرش، صفات كثير و مختلفى دارد، در هر جاى قرآن به هر مناسبتى كه اسم عرش برده شده، صفات مربوط به همان جهت ذكر شده است، مثلا در جمله “رب العرش العظيم” عرش عظيم به معناى ملك عظيم است، در جمله “الرحمن على العرش استوى” به اين معنا است كه خداوند احاطه به ملك خود دارد و اين همان علم به چگونگى اشياء است. اين كلمه اگر با كرسى ذكر شود معنايش غير معناى كرسى خواهد بود؛ زيرا عرش و كرسى دو در از بزرگ ترين درهاى غيب و خود آنها نيز از غيب بوده و در غيب بودن مثل هم می باشند، با اين تفاوت كه كرسى، در ظاهرى غيب است و طلوع هر چيز بديع و تازه اى از آن جا و پيدايش همه اشياء از آن در است و عرش در باطنى آن است؛ يعنى علم به كيفيت موجودات و هستى آنها و قدر و حد و مكان آنها، همچنين مشيت و صفت اراده و علم الفاظ و حركات و ترك و علم به آغاز موجودات و انجام آنها همه از آن در است .

پس عرش و كرسى دو در مقرون به هم هستند، جز اين كه ملك عرش، غير از ملك كرسى و علم آن غيب تر و نهان تر از علم كرسى است… .[12]

شیخ صدوق در شرح جمله: “ثم العرش فی الوصل متفرد من الکرسی”، می گوید: عرش مقدم بر کرسی است و مؤثر در اوست بدون واسطه، عرش و کرسی دو موجود از موجودات ملکوتیند که از ادراک غایب هستند.[13]

معنای کرسی:

1. کرسی؛ یعنی منطقه حکومت و کنایه از مقام فرماندهی است. به این معنا که خداوند بر همه آسمان ها و زمین حکومت می کند و قلمرو و نفوذ او همه جا را در برگرفته است و به اين ترتيب كرسى خداوند مجموعه عالم ماده اعم از زمين و ستارگان و كهكشانها و سحابيها است . بر اساس این معنا از کرسی، عرش باید مرحله ای بالاتر و عالی تر از جهان ماده بوده باشد. در این صورت معنای عرش عالم ارواح و فرشتگان و جهان ماورای طبیعت است.[14]

2. احتمال دوم این است که منظور از کرسی، منطقه نفوذ علم الاهی باشد؛ یعنی علم خداوند به جمیع آسمان ها و زمین احاطه دارد و چیزی از قلمرو نفوذ علم خدا بیرون نیست.[15]

این نظریه مؤید به روایتی است از امام صادق (ع) که از آن حضرت سؤال شد، منظور از کرسی در آیه “وسع کرسیه السماوات و الارض” چیست؟ فرمود: علم اوست[16]. امام صادق (ع) همچنین در معنای کرسی فرمود: “و الکرسی هو العلم الذی لم یطلع الله علیه احداً من انبیائه و رسله و حججه”؛[17] کرسی علم اختصاصی خداوند است که هیچ کس (حتی انبیاء) بر آن آگاهی نمی یابد.

3. احتمال سوم در معنای کرسی این است که کرسی موجودی وسیع تر از تمام آسمان ها و زمین است که از هر طرف آنها را احاطه کرده است.

البته همان طور که پیداست در این روایت نیز کرسی یک موجود حقیقی دانسته شده است.

به عقیده نویسندگان تفسیر نمونه این سه معنا منافاتی با هم ندارند؛ چراکه مراد از کرسی در آیه “وسع کرسیه السماوات والارض” می تواند هم اشاره به نفوذ حکومت مطلقه و قدرت پروردگار در آسمان ها و زمین باشد و هم نفوذ علمی او و هم جهانی وسیع تر از این جهان که آسمان و زمین را در بر گرفته است.[18]

برخی احتمال داده اند، عرش و کرسی یک چیز است با دو نام، عرش به اعتبار دلالت برای اریکه سلطنت و قدرت و کرسی به اعتبار برتری و سریر حکمران و مقر فرمانروایی، هر دو تعبیر کنایی است، از مقامی که امر تدبیر جهان از آن ناشی می شود.[19]

عرش و کرسی در قرآن

در قرآن کریم به غیر از آسمان و زمین و آنچه در بین آن دو است، از دو موجود دیگر به نام های عرش و کرسی نام برده شده است.

“اللَّهُ الَّذِى رَفَعَ السمَوَتِ بِغَيرِ عَمَدٍ تَرَوْنهَا  ثمَّ استَوَى عَلى الْعَرْشِ  وَ سخَّرَ الشمْس وَ الْقَمَرَ  كلٌّ يجْرِى لأَجَلٍ مُّسمًّى  يُدَبِّرُ الأَمْرَ يُفَصلُ الاَيَتِ لَعَلَّكُم بِلِقَاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ”[20]

«خدا [همان‏] كسى است كه آسمانها را بدون ستونهايى كه آنها را ببينيد برافراشت، آنگاه بر عرش استيلا يافت و خورشيد و ماه را رام گردانيد؛ هر كدام براى مدتى معين به سير خود ادامه مى‏دهند. [خداوند] در كار [آفرينش‏] تدبير مى‏كند، و آيات [خود] را به روشنى بيان مى‏نمايد، اميد كه شما به لقاى پروردگارتان يقين حاصل كنيد».

“… وسع کرسیه السماوات والارض…”؛[21] «تخت (حکومت) او، آسمان ها و زمین را در برگرفته».

ماده “عرش”در مجموع 26 بار در قرآن آمده[22] كه در اغلب آنها، “عرش خدا” مراد بوده است؛  و در مواردى به معناى سقف آمده: … وَ هِىَ خَاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِهَا …[23] و يا به معناى تخت پادشاهى: “رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلى الْعَرْشِ…” [24] و “قَالَ يَأَيهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينى بِعَرْشهَا قَبْلَ أَن يَأْتُونى مُسلِمِينَ”.[25] و يا به معناى رفع و بلندى است: “و دَمَّرْنَا مَا كانَ يَصنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ مَا كانُوا يَعْرِشونَ[26].

عرش و کرسی در روایات

رواياتی از معصومین (ع) در زمينه عرش و کرسی موجود است که در زیر به برخی اشاره می شود:

1-      معنای عرش و کرسی:

از حضرت علی (ع) نقل شده است كه در آن مراد از كرسى، علم الاهى است كه به تمام آسمان ها و زمين و آنچه در زير زمين است محيط است.[27] همچنین از آن حضرت درباره کرسی سؤال شد، آن حضرت فرمود: “الکرسی محیط بالسماوات والارض و ما بینهما و ما تحت الثری”؛[28] کرسی بر زمین و آسمان ها و آنچه ما بین آنها و آنچه در زیر اعماق زمین قرار گرفته است، احاطه دارد.[29]

از امام صادق (ع) درباره تفسير آيه «وسع كرسيه السماوات و الارض» سؤال كردند، فرمود: منظور علم او است.[30] و گاه با توجه به آياتى چون «ثُمَّ استوى على العرش»[31] و يا «الرحمن على العرش استوى»[32] عرش را به معناى “مالكيت و حاكميت خدا” دانسته‏اند. گاه به معناى هر يك از صفات كماليه و جلاليه وی تفسیر نمودند؛ چرا كه هر يك از اين اوصاف بيانگر عظمت مقام خدای متعال است. همان گونه كه تخت سلاطين نشانه عظمت آنهاست.

در جایی دیگر حنان بن سدير نقل مى‏كند كه از حضرت صادق (ع) معناى عرش و كرسى را پرسيدم، فرمود: عرش صفات كثير و مختلفى دارد؛ در هر جاى قرآن به هر مناسبتى كه اسم عرش برده شده صفات مربوط به همان جهت ذكر شده است[33] كه عرش در اين روايت در معانى ملك و مشيت و اراده و علم به كار رفته است، و از عرش و كرسى به عنوان دو در مقرون به هم نام برده شده كه علم عرش، نهان تر از علم كرسى است.

1-      مالکیت عرش و کرسی:

اميرمؤمنان (ع) ضمن جواب هايى كه به جاثليق دارد می فرماید: ملائكه، عرش خدا را حمل مى‏كنند، و عرش خدا آن طور كه تو مى پندارى مانند تخت نيست، بلكه چيزى است محدود و مخلوق و مدبر به تدبير خدا، و خداوند مالك او است، نه اين كه روى آن بنشيند.[34]

2-      نقش عرش و کرسی در عالم:

رسول اكرم (ص) فرمود: «آسمان ها و زمين هفتگانه در جنب كرسى نيستند، مگر مانند حلقه اى كه در صحرايى فراخ و وسيع افتاده باشد.»[35] در جایی دیگر چنین نقل شده است که “ان الشمس و القمر و النجوم خلقن من نور العرش”؛[36] خورشید، ماه و ستارگان از نور عرش پروردگار آفریده شده اند.

خداوند و استقرار در عرش

در آیات قرآن و روایات به چگونگی استقرار خداوند در عرش اشاره شده است که در زیر به آن اشاره می شود:

در آیاتی از سوره حدید می خوانیم: “… آسمان ها و زمین، متعلق به او است. زنده می نماید و می میراند و بر انجام هر کاری توانا است. او همان گونه که اول است، آخر نیز می باشد و همان گونه که ظاهر است، باطن نیز هست و به هر چیزی دانا است. او آسمان ها و زمین را آفریده، سپس بر عرش استقرار یافت! … او با شما است، هرجا که باشید”![37]

بعد از ترجمۀ بخشی از آیات فوق، ابتدا روایتی را بیان نموده و سپس تحلیل مختصری؛ در ادامۀ آن ارائه خواهیم نمود:

هشام بن حکم که یکی از شاگردان امام صادق (ع) بود، نقل می کند شخصی به نام ابو شاکر دیصانی که دوگانه پرست بود، خطاب به من اظهار داشت که در قرآن شما، آیه ای وجود دارد که تفکر ما؛ مبنی بر دوگانه پرستی را تقویت می نماید! گفتم: کدام آیه؟! گفت این آیه که “و هو الذی فی السماء إله و فی الارض إله”؛[38] یعنی او در آسمان ها خدا است و در زمین خداست (پس گویا دو خدا وجود دارد!). من در آن لحظه، جوابی برای سخن او نیافتم تا در ایام حج، امام صادق (ع) را از این گفت و گو، آگاه ساختم. امام (ع) فرمود: “… هنگامی که برگشتی، به او بگو که نامت در شهر کوفه چیست؟ خواهد گفت که فلان نام! سپس بپرس که نامت در شهر بصره چیست؟ مطمئنا، همان نام قبلی را تکرار خواهد نمود. آن گاه رو به او نما و بگو که خدای ما نیز همین گونه است! در آسمان ها خدا است، در زمین خدا است، در دریا خدا است، در بیابان هم خدا است و در هر کجا و هر مکان خدا است”![39]

اکنون با توجه به روایت بیان شده به دو نکتۀ زیر توجه فرمایید:

نکتۀ اول: روایتی به نقل از پروردگار بیان می دارد: “آسمان و زمین، گنجایش مرا ندارند، اما من در قلب بندۀ با ایمان خود قرار خواهم گرفت”.[40]

با فرض صحیح بودن این روایت،[41] پرسش ما این است که آیا اگر شما به دوست خود بگویید که او در قلب شما جای دارد و یا قلبتان برای او می طپد، معنای این سخنان محبت آمیز شما آن است که جسم فیزیکی او را در قلب خود قرار داده اید و یا قلب شما در بدن او قرار گرفته و به اعضای آن، خون رسانی می کند؟! مطمئنا، این گونه نیست و این گونه کلمات، نشانی از محبت فراوان شما به دوستتان است. به همین ترتیب، اگر خداوند بیان دارد که من در قلب بندۀ مؤمن خود جای دارم، مفهومش آن است که آن بنده، با پروردگار خود ارتباطی صمیمی و دوستانه دارد، نه آن که خدا جسمی باشد که در چنین قلبی، جا و مکان دارد، بلکه باید دانست که او خالق مکان و زمان که هر دو از ویژگی های جهان مادی هستند؛ بوده و توصیف او با چنین خصوصیاتی صحیح نیست.

نکتۀ دوم: در همین راستا، عرش را نیز نباید به معنای مکان مخصوصی که خداوند بر آن نشسته است، تفسیر نمود. خداوند در ارتباط خود با عرش، عبارات مختلفی بیان می نماید.[42]

یک بار، خود را “پروردگار عرش” می نامد،[43] بار دیگر از خود با عنوان “صاحب عرش” یاد می نماید،[44] و گاهی اعلام می نماید که بر عرش جای گرفته است.[45]

طبیعی است که نمی توان، “عرش” را در تمام آنها به یک معنا دانست و به بیان علامۀ مجلسی: واژه “عرش”؛ با در نظر گرفتن این که در چه کلامی قرار گرفته، معنای مخصوص به خود را دارد و تنها آنانی که از دانش والای الاهی برخوردارند، به معنای دقیق آنها دست خواهند یافت.[46]

بر همین اساس و با توجه به این که قرآن کریم، به زبان عربی نازل شده که در آن زبان؛ مانند دیگر زبان ها هر واژه، علاوه بر معنای اولیه و حقیقی خود، معانی مجازی و تعابیر کنایی را نیز در برخواهد گرفت، باید دید که برای جملۀ “استوی علی العرش” که در قرآن وجود داشته و منشأ ابهام شما شده، چند معنا متصور است:

در لغت نامه های عربی، برای “استوی” چند معنا ذکر شده است. از جمله این که: نشست، روی آورد، بالا رفت و مستولی شد و …[47]. بدیهی است که تمام این معانی را نمی توان دلیلی بر آن دانست که خداوند، جا و مکانی داشته و آن مکان، عرش نام دارد!

به شعر زیر که در تفسیر یکی از معانی “استوی” بیان شده، دقت فرمایید:

قد استوی بشر علی العراق                              من غیر سیف و دم مهراق

یعنی فردی به نام بشر، بر عراق مسلط شد، بدون آن که از شمشیر و خونریزی استفاده نماید!.

آیا استفاده از واژۀ “استوی” در این شعر، نشانگر آن است که آن فرماندۀ جنگی، مردی عظیم الجثه بوده که بدن او در تمام مملکت عراق جای گرفته است؟!

چنین تفسیری را هیچ فرد مطلعی از ادبیات عرب نخواهد پسندید و به همین ترتیب؛ و با توجه به موازین ادبی و تفسیری؛ تفسیر استواء بر عرش در آیات اشاره شده، به مکانی که خداوند در آن جلوس می نماید، مورد پذیرش نخواهد بود.

حال، ممکن است به ذهن اینگونه بیاید؛ خداوند همانند موجود مادی است و به دنبال جا و مکان دیگری؛ غیر از قلب و عرش؛ برای او بوده و بپرسیم که پس او کجا است؟!

پاسخ ساده و اجمالی آن است که خدا از جنس مواد نیست، تا احتیاج به مکان داشته باشد و چون در طول تاریخ، درک دقیق این موضوع با ابهاماتی روبرو بوده و حتی خداپرستان و معتقدان نیز، خود را در دست نیافتن به اطلاعات دقیق در ارتباط با خداوند، مورد ملامت قرار می دادند، لازم است مطالبی را در این زمینه، خدمتتان عرضه داریم:

اگر مروری در قرآن کریم و روایات داشته باشیم، به این نکته پی خواهیم برد که آنها، بیش از آن که در صدد اثبات کیفیت و چگونگی پروردگار برای عموم مردم باشند، به دنبال آن هستند که خدا را از راه تفکر و اندیشه در مخلوقات و نیز چگونگی ادارۀ نظام هستی، به جهانیان معرفی نمایند.[48]

روزی پیامبر اکرم (ص) با گروهی مواجه شد که در حالت تفکر به سر می بردند و از آنان پرسید: “به چه چیزی فکر می نمایید؟ آنان پاسخ دادند که در آفریده های خدا اندیشه می نماییم! پیامبر (ص) با تأیید رفتارشان، توصیه فرمودند که برای خداشناسی، همین روش را ادامه داده و از فکر و اندیشه در مورد خود خداوند بپرهیزید”.[49]

امام حسن عسکری (ع) نیز در پاسخ یکی از یاران خود که نظر ایشان را در ارتباط با چگونگی خدا جویا شدند، ابتدا بیان فرمودند که خدا از شما نخواسته که به این موضوع بپردازید، سپس توضیحات مختصری در ارتباط با خداوند ارائه فرمودند.[50]

به هر حال این موضوع، اختصاصی به این مسئله ندارد، بلکه شامل برخی دانش های مادی بشری نیز خواهد شد:

ما با این که به وجود میلیاردها کهکشان که در هر کدامشان، میلیون ها ستاره وجود دارد، یقین داشته و هیچ شک و شبهه ای در ارتباط با آن نداریم، اما اگر بدون پیمودن مقدمات دانش ستاره شناسی و حتی با پیمودن آن!؛ اگر بخواهیم ذهن خود را در کیفیت دقیق آفرینش یکایک آنان متمرکز نماییم، با دنیایی از حیرت و سردرگمی مواجه خواهیم شد که به هیچ کار دیگری نخواهیم رسید، با این که تمام اینها، آفریدۀ آن پروردگاری هستند که هیچ بشری در ارتباط با وجود او، به دانش کامل دست نخواهد یافت.[51]

اما با این وجود، باید توجه داشت که تمام آنچه گفته شد به معنای آن نیست که تحقیق و تفکر در ارتباط با پروردگار را به صورت کلی و صد در صد ممنوع بدانیم، بلکه افرادی که از توانایی های بالای علمی و معنوی برخوردارند، می توانند با رعایت شرایطی در این مسیر گام بردارند. در روایت ذیل دقت فرمایید:

از امام سجاد (ع) در مورد خداشناسی پرسش شد. ایشان در پاسخ فرمودند که پروردگار می دانست که در آخر الزمان، افرادی نکته بین و ژرف اندیش به وجود خواهند آمد که تفسیر سورۀ توحید و نیز آیاتی از سورۀ حدید که در آن اشاره به خصوصیات خداوند شده (همان آیات بیان شده در اول مطلب)، را به خوبی درخواهند یافت.[52] به عبارتی دیگر، اگر آنان نبودند، این آیات نازل نمی شد و مسلمانان معاصر با پیامبر (ص) و ائمه نتوانستند به معنای واقعی این آیات، دست یابند!

بر همین اساس، اگرچه اندیشۀ دقیق و موشکافانه در مورد خداوند و کیفیت وجودی او را، به صورت مطلق ممنوع نمی دانیم، اما باید گفت که چنین ریزبینی و دقتی از عموم خداپرستان و معتقدان به ادیان الاهی، خواسته نشده و در حد توانایی آنان هم نیست و تنها اشخاصی می توانند در این مسیر گام بردارند که قبلا مقدمات فراوان و دشواری را طی نموده و از ارتباط معنوی محکمی با پروردگار برخوردار باشند. در غیر این صورت، ورود دیگر افراد به این مجال، جز سردرگمی و تحیر بیشتر، فایده ای برای آنان در بر نخواهد داشت.

دیدگاه مفسرین در مورد عرش و کرسی

در اين كه مراد از عرش خدا چيست؟ بين علما و مفسران اختلاف شده، و به طور كلى مى‏توان آنان را در این مسئله به دو دسته تقسيم نمود:

1. اكثر علماى سلف، بر اين باور بودند كه بحث در اطراف حقايق دينى و تجاوز از ظواهر كتاب و سنت بدعت است. آنان مى‏گويند: عرش خدا چيزى است كه بشر، تنها نام آن را مى شناسد و از درك حقيقت آن عاجز است و اين گونه آيات را از متشابهاتى مى‏دانند كه بايد از بحث كردن پيرامون آن خوددارى شود. حال آن كه عقل بلكه قرآن و سنت نيز بر خلاف عقيده آنان مردم را به تدبر در آيات خدا و تلاش در معرفت خدا و شناسايى آيات و تذكر و تفكر در آنها و احتجاج به حجت هاى عقلى تشويق مى‏كند. چگونه ممكن است با اين همه تشويق در مقدمات، از نتيجه آن منع و نهى فرموده باشد؟[53]

2. عالمانى كه بحث در اطراف حقايق دينى را جايز مى‏دانند. که در اين مسئله (عرش خدا) به چهار دسته تقسيم می شوند:

الف: آنهايى كه بر معناى ظاهرى لفظ جمود ورزيده، گفته اند: عرش، وجود خارجى است و مخلوقى كاملاً شبيه به تخت است كه داراى پايه هايى است و آن پايه ها بر آسمان هفتم تكيه دارند و خداوند هم مانند پادشاهان بر آن قرار مى‏گيرد، و از آن جا تدبير امور عالم را مى‏نمايد.

ب: علمايى كه عرش را وجود خارجى و مخلوق مى‏دانند، ولى در مصداق با آنان اختلاف كرده‏اند و عرش را منطبق مى‏كنند بر فلك نهم كه محيط به عالم جسمانى و محدود كننده جهات آن است و از جهت اين كه خالى از ستاره است اطلس ناميده مى‏شود.[54] كرسى را متحد و يك چيزى مى‏دانند. و مشهور به مشبّهه هستند.

آنان عرش خدا را همان فلك اعلا و كرسى او را فلك كواكب دانسته و به هيئت بطلميوسى و نيز به روايتى از رسول اكرم (ص) استناد مى‏كنند كه فرمود: «آسمان ها و زمين هفتگانه در جنب كرسى نيستند، مگر مانند حلقه اى كه در صحرايى فراخ و وسيع افتاده باشد.»[55]

ج: کسانی که بر خلاف دو گروه قبل مى‏گويند: “عرش خدا” معناى كنايى دارد و وجود خارجى و حقيقى ندارد. البته در اين كه منظور از آن معناى كنايى چيست؟، سخن بسيار گفته اند. گاهى عرش را به معناى “علم بى پايان پروردگار” تفسير كرده. و به حديثى از حفص بن غياث استناد مى‏كنند كه از امام صادق (ع) درباره تفسير آيه «وسع كرسيه السماوات و الارض» سؤال كردند، فرمود: منظور علم او است.[56] و گاه با توجه به آياتى چون «ثُمَّ استوى على العرش»[57] و يا «الرحمن على العرش استوى»[58] عرش را به معناى “مالكيت و حاكميت خدا” دانسته‏اند. گاه به معناى هر يك از صفات كماليه و جلاليه وی تفسیر نمودند؛ چرا كه هر يك از اين اوصاف بيانگر عظمت مقام خدای متعال است. همان گونه كه تخت سلاطين نشانه عظمت آنهاست.

د: گروه چهارم که از يك جهت با نظريه گروه اوّل و دوم مشترك هستند و مى‏گويد: “عرش” داراى وجود حقيقى است، (بر خلاف نظريه گروه سوم) و از يك جهت نيز با نظريه سوم مشترك است و مراد از “عرش” را معناى كنايى مى‏داند. (برخلاف نظريه گروه اوّل و دوم) و اين رأى بعضى از معاصران، مانند علامه طباطبايى (ره) است. طبق اين نظريه، “عرش” مرحله‏اى از مراحل عالم وجود است كه زمام جميع حوادث و اسمايى كه علّت وجود آن حوادث اند، در آن جا جمع و ترتيب و رديف كردن سلسله اسباب و عِلَل منتهى به آن مرحله مى‏باشد. علامه طباطبايى (ره) مى فرمايند: جمله «ثُمَّ استوى على العرش»[59] در عين اين كه مثالى است كه احاطه تدبير خداوند را در ملكش مجسم مى‏سازد، دلالت دارد كه حقيقتى هم در كار است، و آن مقامى است كه زمام جميع امور در آن جا متراكم و مجتمع مى‏شود. و آياتى نظیر: «و او پروردگار عرش بزرگ است»[60] و «كسانى كه عرش را به دوش مى‏كشند و كسانى كه در اطراف آنند»[61] و… همه بر همين معنا دلالت دارند.[62]

كرسى خدا

همان نظرياتى كه در “عرش” بيان گرديد، در كرسى نيز با تفاوت اندكى مطرح است كه مجموع آن را مى‏توان چنين بيان نمود:

1. نظريه اكثر عالمان پیشین كه مى‏گويند: كرسى خدا چيزى است كه بشر تنها نام آن را مى‏شناسد و از درك حقيقت آن عاجز است و بحث از آن بدعت است.

2. نظريه عالمان اهل بحث که نظریات اینان را میتوان به صورت زیر  دسته بندی کرد:

الف: نظريه مشبهه، اين كه كرسى و عرش با هم متحدند و آن تخت سلطنت الاهى است بر آسمان هفتم كه از آن جا عالم را تدبير مى‏كند.

ب: نظريه قومى كه با توجه به هيأت بطلميوسى مى‏گويند: كرسى، فلك كواكب و عرش، فلك اعلى است.

ج: نظريه بسيارى از مفسران كه قايلند، كرسى وجود حقيقى ندارد، بلکه كنايه است. این کنایه يا از علم خدا، يا از قدرت و سلطه خداست.

د: نظریه معاصران مانند علامه طباطبايى و نظریه صحيح است. طبق این دیدگاه، كرسى در عين اين كه كنايه است، اما وجود حقيقى دارد و مرتبه اى از مراتب وجود است و مراد، آن مقام ربوبى است كه تمامى موجودات آسمان ها و زمين قائم به آن هستند. پس كرسى مرتبه اى از مراتب علم خداست كه تمام عالم قائم بدان است و همه چيز در آن محفوظ و نوشته شده است. بنابر اين، عرش و كرسى در حقيقت، امر واحدى هستند كه به حسب اجمال و تفصيل داراى دو مرتبه اند و اختلافشان در حقيقت، رتبى است و هر دو از حقايق وجودى هستند، ولى نه آن طور كه عده اى پنداشته اند كه تختى است و خداوند را بر آن حمل مى‏كنند.[63]


[1] راغب، مفردات، واژه‏ى عرش.

[2] راغب اصفهانی، مفردات الفاظ قرآن، واژه ی عرش.

[3] المنجد، ترجمه، بندر ريكى، محمد، ج2، ص 1100.

[4] قرشى، سيد على اكبر، قاموس قرآن، ج4، ص 316؛ صفی پور، عبدالکریم، منتهی الارب، ج 3 و 4، باب العین، ص 1716.

[5] صفی پور، عبدالکریم، منتهی الارب، ح 3 و 4، باب الکاف، ص 1090.

[6] یونس، 3.

[7] توبه، 129.

[8] غافر، 7.

[9] مصباح یزدی، محمد تقی، معارف قرآن، ج 1 – 3، ص 249 – 250.

[10] شمس، مراد علی، با علامه در المیزان، ج 2، ص 165 – 166.

[11] توحید صدوق، ص 321 – 322، ح 1، باب 50.

[12] الميزان (ترجمه)، ج 8 ، ص  206.

[13] توحید صدوق، ص 321 – 322، ح 1، باب 50.

[14] تفسیر نمونه، ج 2، ص 200 – 201.

[15] المیزان (ترجمه)، ج 2، ص 513، تفسیر نمونه، ج 2، ص 200 – 201.

[16] التوحيد، ص 327.

[17] معانی الاخبار، ص 29، ح 1 ؛ تفسیر برهان، ج 1، ص 240، ح 6.

[18] تفسیر نمونه، ج 2، ص 200 – 201.

[19] مصباح یزدی، محمد تقی، معارف قرآن، ج 1 – 3، ص 248.

[20] رعد، 2

[21] بقره، 255.

[22] غافر، 7، 15؛ الحاقه، 17؛ نحل، 23 و 26 و 42 و 41 و 38؛ اعراف، 54؛ توبه، 129؛ يونس، 3؛ يوسف100 ؛ رعد، 2؛ اسراء، 42؛ طه، 5؛ انبياء، 22؛ مؤمنون، 86 و 116؛ فرقان، 59؛ سجده، 4؛ زمر، 75؛ زخرف، 82؛ حديد، 4؛ تكوير، 20؛ بروج، 15؛ هود، 7.

[23] بقره، 259.

[24] يوسف، 100.

[25] نمل، 38.

[26] اعراف، 137.

[27] كلينى، كافى، ج1، ص 130، چاپ دارالكتب الاسلاميه، تهران، تاريخ 1365 هش،.

[28] تفسیر نورالثقلین، ج 8، ص 260، ح 1042.

[29] تفسیر نمونه، ج 2، ص 200 – 201.

[30] بحار الانوار، ج 58، ص 28، حديث 46 و 47.

[31] اعراف: 54.

[32] طه، 5.

[33] التوحيد، همان، باب العرش و صفاته، ص 322.

[34] شيخ صدوق، التوحيد، ص 316، انتشارات جامعه مدرسين، تاريخ 1375 هش،.

[35] به نقل از مفردات راغب ماده‏ى عرش.

[36] الدر المنثور، ج 3، ص 477؛ بحارالأنوار، ج 55 ، ص210.

[37] حدید، 1 – 6.

[38] زخرف، 84.

[39] کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج 1، ص 128، ح 10، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1365 ه ش.

[40] مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج 55، ص 39، مؤسسة الوفاء، بیروت، 1404 ه ق.

[41] چون این روایت از اسناد معتبری که بتوان بدان اعتماد نمود، برخوردار نیست.

[42] درباره مفهوم عرش و کرسی به پاسخ های شماه، 254 (سایت اسلام کوئست: 2004) و 60 (سایت اسلام کوئست: 296) مراجعه نمایید.

[43] توبه، 129؛ انبیاء، 22؛ مؤمنون، 86 و 116؛ نمل، 26؛ زخرف، 82 ، “رب العرش عما یصفون”.

[44] غافر، 15؛ بروج، 15؛ إسراء، 42 ؛ تکویر، 20.

[45] اعراف، 54؛ یونس، 3؛ رعد، 2؛ طه، 5؛ فرقان، 59؛ سجده، 4؛ حدید، 4.

[46] بحار الانوار، ج 55، ص 31.

[47] ابن منظور، لسان العرب، ج 14، ص 414.

[48] آل عمران، 191؛ یونس، 24؛ رعد، 3؛ نحل، 11 و 69؛ روم، 21؛ زمر، 42؛ ملک، 4- 3 و ده ها آیه دیگر.

[49] ورام بن أبی فراس، مجموعه ورام، ج 1، ص 250، انتشارات مکتبة الفقیه، قم، بی تا.

[50] بحار الانوار، ج 3، ص 260،  ح 10.

[51] کافی، ج 1، ص 103، ح 12.

[52] همان، ص 91، ح 3.

[53] طباطبايى، سید محمد حسین، الميزان، ترجمه، موسوى همدانى، ج 15، ص212، كانون انتشارات محمدى، چاپ سوم 1362.

[54] راغب، مفردات، واژه عرش؛ الميزان، همان، ص 213.

[55] به نقل از مفردات راغب ماده عرش.

[56] بحار الانوار، ج 58، ص 28، حديث 46 و 47.

[57] اعراف: 54.

[58] طه، 5.

[59] اعراف، 54.

[60] توبه، 129.

[61] غافر، 7.

[62] الميزان، همان، ج 15، ص 216.

[63] مجموعه مطالب از كتب ذيل جمع آورى گرديد. الميزان، ج 4، ص 230 به بعد، و ج 15، ص 212 به بعد، و ج 27، ص 187 به بعد؛ تفسير نمونه ج 2، ص 201 به بعد، و ج 6، ص 204، و ج 9، ص 25، و ج 20، ص 53، و ج 24، ص 458، و ج 26، ص 193 و 348.