Warning: filemtime(): stat failed for /home/islamp/public_html/fa/wp-content/plugins/easy-table-of-contents/assets/js/front.min.js in /home/islamp/public_html/fa/wp-content/plugins/easy-table-of-contents/easy-table-of-contents.php on line 236
searchicon

کپی شد

تکلیف

سن تکلیف پسران و دختران

بلوغ یک حالت طبیعی و تکوینی است که انسان ها اعم از زن و مرد در مرحله ای از زندگی شان به آن می رسند. در این مرحله در بدن انسان، تغییرات محسوسی اتفاق می افتد. این تغییرات جسمی، نسبت به افراد،محیط های آب و هوایی، نوع تغذیه و .. فرق می کند. از جملۀ این تغییرات، بم شدن صدا، روئیدن موی خشن بر روی آلت تناسلی، خروج منی (مخصوص پسران)، حائض شدن( مخصوص دختران) و ..است. سن تکلیف در اسلام بر اساس بلوغ تعیین شده است، یعنی وقتی نشانه های بلوغ (حداقل این علامت ها، احتلام برای پسران و حیض برای دختران است) حاصل شود، شخص به سن تکلیف می رسد. اما در دین اسلام ، غیر از نشانه های طبیعی، معیار سنی برای بلوغ پسران و دختران، در نظر گرفته شده است. پس اگر دختر یا پسر نشانه های طبیعی بلوغ را نداشتند و به سنی که در شرع برای تکلیف آنان مشخص شده است، برسند، باید همانند یک مکلف، به وظایف شرعی خود عمل کنند.

تمام مذاهب اهل سنت و شیعه اتفاق نظر دارند[1] در صورتی که دختر حائض شود[2] به سن بلوغ می رسد. غیر از این نشانه، برخی نشانه های دیگر نیز ذکر شده است که به علت عدم اتفاق همه مذاهب ، از ذکر آن خود داری می کنیم.

بنابراین؛ چنین نیست که اهل سنت، سن تکلیف دختران را از شروع بلوغ طبیعی بدانند در حالی که بگوییم شیعه فقط اکتفا به 9 سالگی دختران دارد،( البته در برخی از محیط ها، دختران در همان سن 9 سالگی به بلوغ طبیعی هم می رسند) بلکه اگر دختر حیض ببیند یا حامله شود بنا بر همۀ مذاهب بالغ شده است، اگرچه مثلاً به سنی که اهل سنت برای شروع تکلیف دختر ذکر کرده اند نرسیده باشد.[3] پس از نظر نشانه های بلوغ فرقی بین اهل تسنن و شیعه نیست. تنها فرقی که وجود دارد این است که شیعه با اهل سنت در سن بلوغ دختران، اختلاف دارد.

بلوغ سنی

اهل سنت در سن بلوغ دختر با شیعه اختلاف دارند، همان طور که در میان مذاهب اهل سنت نیز این اختلافات به وضوح دیده می شود.[4]

قول مشهور فقهاء شیعه در سن بلوغ دختران، 9سال قمری و سن بلوغ پسران، 15 سال قمری است.[5]

نظر اهل سنت درباره سن بلوغ دختران:[6]

حنفیه: سن بلوغ دختر و پسر را 15 سال قمری می دانند اگرچه ابو حنیفه سن بلوغ پسر را 18 سال و دختر را 17 سال می داند.

مالکیه: اتمام 18 سال برای پسر و دختر

شافعیه: اتمام 15 سال قمری برای پسر و دختر

حنابله: اتمام 15 سال قمری برای پسر و دختر

حنفیه: اتمام 15 سال قمری برای پسر و دختر.

اوامر والدین و تکلیف فرزندان

در قرآن کریم بعد از آن که خدای متعال انسا ن ها را از شرک نهی فرموده، نسبت به احسان درحق پدر و مادر سفارش کرده است. مرحوم علام طباطبائی می گوید: بعد از توحید یکی از بزرگ ترین واجبات الاهی احسان به والدین است[7] و در این احسان و احترام فرقی بین والدین مؤمن و کافر نیست؛ زیرا قرآن به صورت مطلق (بدون هیچ قیدی) می فرماید: به پدر و مادر احسان کنید”.[8]

البته باید توجه داشت که در این جا چند فرض وجود دارد. ما ضمن بیان آن به احکامش نیز می پردازیم:

الف. گاهی پدر و مادر با هم  فرزند را بر انجام کاری که معصیت و خلاف شرع است، امر می کنند، در این صورت اطاعت از آنان واجب نیست.

قرآن در این باره می فرماید: “ما به انسان توصيه كرديم كه به پدر و مادرش نيكى كند، و اگر آن دو (مشرك باشند) و تلاش كنند كه براى من همتايى قائل شوى كه به آن علم ندارى، از آنها پيروى مكن”!.[9]

امام علی (ع) می فرمایند: ” اطاعت از مخلوق (هر كس كه باشد) در انجام معصيت الاهي پذيرفتني نيست”.[10]

در جای دیگر می فرمایند: “حق پدر آن است كه فرزند در هر چيزي جز معصيت خداوند، از او پيروی كند”.[11]

امام رضا (ع) در این باره می فرمایند: “نیکی به پدر و مادر واجب است، اگر چه مشرک باشند، ولی اگر امر به معصیت خداوند کردند، نباید از آنان اطاعت شود”.[12]

اما در غير اين صورت؛ يعني در مستحبات، مكروهات و مباحات،‌ اطاعت از آنان لازم است. لذا فقها فرموده اند:

1. اگر پدر و مادر فرزندشان را از روزۀ مستحبى نهی كنند، احتياط واجب آن است كه روزه نگيرد. همچنین اگر روزۀ مستحبی فرزند موجب اذیت پدر و مادر بشود، باید ترک شود و اگر روزه گرفت باید افطار کند.[13]

2. اگر پدر يا مادر به فرزند خود امر كنند كه نماز را به جماعت بخواند، چون اطاعت پدر و مادر واجب است، بنابر احتياط واجب بايد نماز را به جماعت بخواند و قصد استحباب نمايد.[14]

3. نماز اوّل وقت مستحب است، اما اگر پدر فرزند را به انجام كاری مستحب يا مباح امر كند، اطاعت آنها بر نماز اوّل وقت مقدم است.[15]

ب. گاهی یکی از والدین فرزند را به کار موافق شرع، و دیگری او را به کاری که در آن معصیت خداوند است، امر می کند، دراین صورت به طور قطع باید به گفته کسی عمل کرد که موافق شرع است.

د. گاهی پدر و مادر از انسان امر مباحی را درخواست می کنند، ولی یکی از آنان خواستار انجام آن عمل و دیگری خواستار ترک آن است.

در این مورد باید گفت: اگر در شرع اسلام، ولایتی برای پدر ثابت شده باشد؛ مثل ازدواج دختر باکره و … که پدر ولایت دارد، در این موارد بدیهی است که سخن صاحب ولایت مقدم می شود،[16] اما در مواردی که ولایتی برای هریک از پدر و مادر ثابت نگشته است، از طرفی در متون دینی از پیامبر اسلام (ص) نقل شده که مردی خدمت حضرت رسید و عرض کرد به چه کسی نیکی کنم؟ حضرت فرمودند: به مادرت، دوباره پرسید، حضرت جواب دادند: مادرت، برای بار سوم پرسید، حضرت باز هم فرمودند: مادرت، آن گاه که برای چهارمین بار پرسید، فرمودند: پدرت.[17]

از طرف دیگر در دسته ای از روایات آمده است:

از پیامبر (ص) پرسش شد: بزرگ ترین حق برگردن مرد (شخص) از آنِ کیست؟ فرمود: حق پدر بر گردن او است.[18] یا روایتی است که پیامبر (ص) می فرمایند: تو و آنچه از اموال که مالکش هستی از آن پدرت است.[19]

در این که مفاد و حاصل این روایات چیست؟ و بین این گونه احادیث چگونه می توان جمع کرد، باید گفت: وجوب اطاعت پدر و مادر[20] در غير امر به معاصى و نهى از واجبات، فى الجمله اجماعى است‏ و از متون دینی می توان فهمید که در چنین مواردی، فرزند باید جانب مادر را بيشتر رعايت نمايد.[21]

دلایل ما عبارت اند از:

1. همان گونه که بیان شد رسول خدا (ص) سه مرتبه امر به نيكی به مادر فرموده و در مرتبه چهارم امر به برّ و نيكي به پدر كرد.

2. اگرچه روایتی که گذشت، حق پدر را بزرگ ترین حق می داند، اما مستفاد از روایات دیگر این است که حق مادر بزرگ تر است؛ مثلا از حضرت رسول (ص) پرسيده شد كه حق پدر چيست؟ فرمودند: اين كه او را اطاعت نمايي، تا زنده است. سؤال شد: حق مادر چيست؟ فرمودند: “هيهات، هيهات اگر به عدد ريگ های بيابان و قطره های باران در خدمت مادر بايستيد معادل با يك روزی كه در شكم او بوده اید نخواهد بود”.[22]

3. روحیۀ مادر حساس تر است و چنین روحیه ای محبت بیشتری را می طلبد و تقدم سخن مادر در چنین مواردی مطابق با خواست تکوین است.

به هر حال نکته ای که نباید از آن غافل بود این است که فرزند در این موارد، باید تا جایی که ممکن است از شیوه هایی برای اطاعت امر مادر، استفاده کند که موجبات اذیت و آزار پدر هم فراهم نشود.

تکلیف حائض در دوران قاعدگی

زن های حائض از اقسام زیر برخوردار هستند:

مبتدئه: زنی است که نخستین بار حیض می شود.[23]

مضطربه: زنی است که چند ماه خون دیده، ولی عادت معینی پیدا نکرده، یا عادتش به هم خورده و عادت منظم تازه ای پیدا نکرده است.[24]

ناسیه[25]: زنی که عادت خود را فراموش کرده است.[26]

فرضیه: زنی که به سبب حاملگی و شیردادن به فرزندش، نزدیک دو سال و اندی از عادت پیشین او گذشته، احتمال فراموشی عادتش فراوان است.

وقتیه و عددیه: زنی که وقت و عدد عادتش در هر ماه یکسان است.

وقتیه: زنی که عادتش در هر ماه در یک زمان معین است، ولی عددش متفاوت است.

عددیه: زنی که عادتش در هر ماه از نظر عدد روزها یکسان و از نظر زمان متفاوت است.

اما در باره راهکار ملاک و تمیز حیض در پایان – با فرضی که خون تا ده روز بند آمده باشد – باید توجه داشت که اگر خون تا ده روز قطع شود، تمام حیض است و در حکم، فرقی میان اقسام شش گانه حائض نیست، مگر این که [در مقام عمل] برای زنانی که عادت معین دارند و خون دیدن از ایام عادت آنان تجاوز می کند، چون نمی دانند از ده روز تجاوز می کند یا نه، وظیفۀ استظهار دارند. [27]

مسئله: استظهار این است که زن، خود را حائض به شمار آورد، به احکام حائض رفتار نموده، عبادت را ترک و از محرمات حائض اجتناب کند تا وضعش روشن شود. البته استظهار درباره زنی که عادتش مرتب است و هیچ از نظر عدد تخلف ندارد مشروع نیست. [28]

البته در مقدار استظهار اقوالی است که برای اطلاع بیشتر باید به آن مراجعه شود.[29]

در باره وظیفۀ زن حائض پس از قطع خون در دوران قاعدگی پیش از ده روز، چنین بیان شده است:

چون خون حیض پیش از ده روز بند آید، صوری پدید می آید که حکم هر یک در پایین ادامه می گردد:[30]

1. می داند که پاک شده و در باطن هم خون نیست، ( که در این حالت، چهار صورت پیدا می کند):

الف. می داند که تا پیش از تمام شدن ده روز، دوباره خون می بیند. بعضی از فقها؛ مانند حضرت امام و حضرت آیة الله خوئی و  حضرت آیة الله اراکی و حضرت آیة الله فاضل (ره) می گویند: روزهای پاک وسط نیز حیض است. بعضی از فقها؛ مانند حضرت آیة الله گلپایگانی (ره) و حضرت آیة الله سیستانی و حضرت آیة الله مکارم معتقدند: باید در ایام پاکی وسط احتیاط کند.

ب. می داند که تا پیش از تمام شدن ده روز دوباره خون نمی بیند: غسل می کند و نماز می گزارد.

ج. احتمال می دهد که تا پیش از تمام شدن ده روز دوباره خون ببیند، غسل می کند و نماز می گزارد.

د. عادتش این بوده که همیشه پیش از تمام شدن ده روز دوباره خون می دیده است. بعضی از فقها مانند حضرت امام فرموده اند: باید بنابر احتیاط واجب، میان اعمال شخص طاهر و تروک حائض جمع کند. حضرت آیة الله سیستانی می گویند: این عادت در دیدن دوباره اگر موجب علم یا اطمینان شود لازم است میان اعمال شخص طاهر و تروک حائض جمع کند و بعضی از فقها؛ مانند حضرت آیة الله خوئی و  حضرت آیة الله اراکی گفته اند: اگر این عادت بر دیدن دوباره خون موجب علم یا اطمینان شود باید کارهای حائض را انجام دهد.

2. علم به پاک شدن ندارد که باید خود را آزمایش کند و پس از آزمایش یکی از دو حالت را مشاهده می کند:

الف. خود را تمیز می یابد.(مانند صورت قبل است)

ب. خود را آلوده می یابد.(2 حالت دارد):

1. عادت معین داشته باشد، که سه صورت برای آن متصور است:

یک. می داند که تا ده روز به طور حتم قطع می شود، باید صبر کند تا خون قطع شود.

دو. می داند از ده روز می گذرد، زیادی بر ایام عادت را باید استحاضه قرار دهد.

سه. شک دارد که از ده روز می گذرد یا نه؟ وظیفه دارد استظهار کند.

2. عادت معین نداشته است: باید صبر کند تا خونش قطع شود (البته تا ده روز).

در این مرحله توجه به دو مسئله حائز اهمیت است:

مسئله اول: روش آزمایش آن است که پس از قطع شدن خون، مقداری پنبه داخل فرج نموده و پس از کمی صبر و خارج نمودن، اگر تمیز بود حکم به پاک بودن می نماید. [31]

مسئله دوم: اگر آزمایش را ترک کند و نماز بخواند نمازش باطل است، اگر چه بعد هم بفهمد که پاک بوده است، مگر با این که به وظیفه اش رفتار نکرده، توانسته باشد قصد قربت نماید.[32]

برای آگاهی بیشتر به منابع زیر مراجعه کنید:

1. توضیح المسائل مراجع، ج1، ص252 – 295.

2. احکام بانوان، محمد وحیدی، ص67 – 90.

مقام طهارت و تکلیف به وضوء و غسل

افرادی ادعا می نمایند که با رسیدن به مرتبۀ عالی عرفانی (حقیقت)، اساساً نیازی به نماز نیست، چه با وضو و چه بدون وضو!! یا در صورت رسیدن به مقام طهارت تکلیف به وضو و غسل ساقط می گردد.

در بیان و تشریح این موضوع ابتدا دو پرسش مطرح می نماییم! اول: این که آیا پیامبران و امامان(ع) به مقامی که به عنوان مقام طاهر[33] از آن یاد می شود، رسیده اند یا خیر؟

دوم: آیا به طور مستند، به مقطعی از زندگی آنان برمی خورده ایم که این بزرگواران، عبادات ظاهری از جمله وضو و غسل را ترک کرده باشند؟ بر فرض این که پاسخ دهنده، مسلمانی معتقد به قرآن و روایات باشد، پاسخ منصفانۀ او به پرسش اول مثبت و به پرسش دوم منفی خواهد بود و هر مسلمانی خلاف آن را ادعا نماید، باید مستندی قابل دفاع از میان منابع معتبر اسلامی برای آن بیان نماید.

جهت توضیح بیشتر این موضوع باید گفت که اگر چه در میان مسلمانان واضح و روشن است که پیامبر(ص) به برترین مقام دست یافته اند، ولی سؤال ما این است که: آیا ممکن است شخصی به این مقام نرسیده باشد، ولی در عین حال، خداوند او را به عنوان بهترین اسوه معرفی نماید[34] و مؤمنان را بدون هیچ قید و شرطی به اطاعت از اوامر و نواهی ایشان مکلف نماید.[35]

از طرفی می دانیم که افرادی که چنین ادعاهایی را مطرح می سازند، به هر دلیلی که شاید یکی از آنها هراس از واکنش هوادارانشان باشد؛ خود را برتر از پیامبران و ائمه نمی پندارند و تنها اظهار می دارند که ما به نکات و ظرایفی دست یافته ایم که دیگران از رسیدن به آن عاجز بوده اند!

ذکر این نکته نیز ضروری است که ما منکر آن نیستیم که خداوند به دلیل بندگی خالصانۀ برخی اشخاص، توانایی ویژه ای به آنها عطا می فرماید، ولی به دلیل این که تنها خداوند است که می داند در حقیقت چه شخصی گمراه بوده و چه شخصی در راه راست قدم برمی دارد[36]، باید در قبول سخنان اشخاص مختلف، آن را با قرآن و سنت تطبیق داده و در صورت منافات، در پذیرش چنین سخنانی بازنگری نماییم.

در این رابطه باید بدانیم که در طول زمان، برداشت های اشتباهی از دین گردیده که منشأ بسیاری از آنها، استنباط شخصی از معارف دینی بوده که برخی اشخاص، بعد از طرح نظریه ای، به خود زحمت نداده تا آن را با مسلمات بر گرفته از قرآن و سنت تطبیق دهند. این گونه انحرافات، گاه خود را در زمینه های عبادی نشان داده (همانند پرسشی که مطرح نمودید) و گاه در زمینه های اقتصادی و نیز سایر زمینه ها متبلور می گردند.

اما در مورد این که آیا تکلیف وضو و غسل در صورت رسیدن به مقام طهارت ساقط می گردد، باید بگوییم که ما از طریق منابع دینی به وجوب این دو عمل اطمینان یافته ایم. اکنون شخصی برای ما مسئله ای طرح می کند که می توانیم در شرایط خاصی؛ از جمله بعد از رسیدن به مقام طهارت!؛ وضو و غسل را ترک نماییم. در این حالت باید از ایشان، دلایل این عقیده را خواستار شده و آن را با متخصصان علوم دینی در میان گذاریم و به صحت و سقم آن پی ببریم. در مسئلۀ مورد بحث دلیلی بر این ادعا نیست. اکنون با نگاه مختصری به منابع اسلامی به بررسی این ادعا می پردازیم:

از یک سو باید بدانیم که طهارت ظاهری فرد تأثیر مستقیم بر طهارت باطنی او خواهد گذاشت، همان گونه که در آیۀ 11 سورۀ انفال که در مورد جنگ بدر نازل گردیده، می خوانیم  که: خداوند از آسمان آبی فرستاد تا شما را با آن پاک گردانده (طهارت ظاهری) و وسوسه های شیطان را از شما دور نماید (طهارت باطنی). و از طرفی نیز باید گفت که طبق آیات و روایات، هر فرد با ایمانی به درجه ای از طهارت معنوی دست یافته و به چیزی به نام (مقام طاهر) که موجب رفع تکالیف شود، اشاره ای نشده است.

بنابر این، هیچ فرد با ایمانی، نجس نیست تا وضو برای رفع نجاست باطنی او باشد و به فرمودۀ امام باقر(ع): وضو تکلیفی از تکالیف خداوند است که به وسیلۀ آن، اشخاص مطیع و عاصی از یک دیگر بازشناخته می گردند و هیچ چیز نمی تواند فرد با ایمان را نجس نماید.[37] در این روایت دقت شود! امام بیان می دارند که هیچ چیز، فرد با ایمان را نجس نمی نماید، با این که می دانیم در بسیاری از موارد، بدن مؤمنان با نجاسات ظاهری نجس می گردد، بر این اساس، نظر امام در این روایت، نجاست باطنی است؛ یعنی هر فرد مؤمنی با ایمان آوردن خود، به مقامی از طهارت معنوی رسیده است و بر این اساس، وضوء برای از بین بردن نجاست معنوی او واجب نگردیده است، بلکه تکلیفی جداگانه به منظور آزمایش انسان ها بوده و ادامۀ واجب ماندن آن، ارتباطی با مقدار طهارت معنوی انسان ها ندارد.  شاید به دلیل همین شبهه بوده که شخصی به نام حسن بن عبید به امام صادق(ع) نامه ای نوشته و در آن از ایشان پرسیده که  امیرالمؤمنین(ع) بعد از این که پیامبر (ص) را بعد از وفاتشان غسل(میت) دادند، آیا خودشان غسل(مس میت) نمودند؟ امام ششم که متوجه نکتۀ موجود در پرسش آن فرد شده بودند، چنین پاسخ دادند:

پیامبر اکرم(ص) هم طاهر (پاک) و هم مطهر (پاک کنندۀ دیگران) است، اما با این وجود، امیرالمؤمنین(ع) غسل نمود و سنت نیز بر همین غسل نمودن جاری شده است.[38]

مشاهده می نماییم که با وجود این که هم پیامبر خدا (ص) و هم امیرالمؤمنین(ع) در بالاترین مقام طهارت بودند، ولی مولای متقیان(ع) برای اطاعت امر پروردگار، هم پیامبر(ص) را غسل داده و هم خود بعد از آن، غسل نمودند و مدعی نگردیدند که چون هر دوی آنها به مقام والایی رسیده اند، دیگر نیازی به غسل ندارند. در کتاب های روایی و تاریخی مسلمانان؛ اعم از شیعه و اهل سنت؛ به موارد بسیاری از وضو و غسل و تیمم پیامبر(ص) و معصومین(ع) و اصحاب ایشان برخورد نموده که بیان تمام آنها در این مختصر، امکان پذیر نیست و حتی به یک مورد برخورد نمی نماییم که شخصی از آنان، این گونه اعمال را ترک نموده باشد.

صرف نظر از این موارد، آیا با خود اندیشیده ایم که کسانی که ادعا می کنند با بیان برخی از اذکار از وضو و غسل بی نیاز می شوند، چه خصوصیتی در آن ذکر ادعایی (که شاید مستندی از سخنان معصومین(ع) هم نداشته باشد)، نهفته است که می توان با کمک آن، از دستورات صریح خداوند و پیامبر(ص) در قرآن و روایات سرپیجی نمود؟!

بر این اساس، می توان نتیجه گرفت که عمل به دستورات اسلامی بر همگان لازم بوده و نمی توان چنین ادعاهایی را پذیرفت.

در ضمن، برای اطلاع از برخی ویژگی های عرفان اسلامی می توانید به پرسش های 1223 (سایت اسلام کوئست: 1220) و 239  (سایت اسلام کوئست: 1780)، نیز مراجعه فرمایید.


[1]. نک: جزیری، عبدالرحمان، الفقه على المذاهب الأربعة و مذهب أهل البيت، ج ‏2، ص 412، دار الثقلین، بیروت، 1419.

[2]. البته حداقل سن حیض را نه سالگی فرض کرده اند. نک :  كتاب الطهارة ( للإمام الخميني، ط-الحديثة)، ج‏1، ص 9.

[3]. الفقه على المذاهب الأربعة و مذهب أهل البيت، ج‏2، ص 412.

[4]. نک : همان.

[5]. نک: طوسی، محمد بن الحسن، المبسوط، ج 3، ص 37؛ شرایع الاسلام، ج1، ص 179؛ جامع المقاصد، ج 5، ص 180؛ تذکرة الفقهاء، ج 14، ص 188؛ ایضاح الفوائد، ج 2، ص 50؛ کشف الرموز فی شرح مختصر النافع، ج1، ص 552.

[6]. نک : الفقه على المذاهب الأربعة و مذهب أهل البيت، ج ‏2، ص 412؛ فتاوای الازهر، ج10،ص 426؛ الموسوعة الفقهیة، ج 2، ص 332، وزارة الأوقاف و الشؤون الإسلامية بالكويت: و قد اختلف في سنّ البلوغ : فيرى الشّافعيّة و الحنابلة و أبو يوسف و محمّد من الحنفيّة ، و برأيهما يفتى في المذهب، و الأوزاعيّ ، أنّ البلوغ بالسّنّ يكون بتمام خمس عشرة سنةً قمريّةً للذّكر و الأنثى ‘ تحديديّة كما صرّح الشّافعيّة ‘ ، لخبر ” ابن عمر.

.[7]طباطبائی، محمد حسین، المیزان في تفسیر القرآن، موسوی، محمد باقر، ج 13، آیه 14 و 23 اسراء.

[8]. انعام، 151، همچنین در روایتی از امام باقر (ع) وارد شده است که “به والدین بر و نیکی کنید چه فاجر باشد و چه نیکوکار، بحار الانوار، ج 71، ص 56 ، چاپ وفا، بیروت .

[9]. عنکبوت، 8؛ لقمان، 15، در این ادامۀ همین مطلب دارد: ولى با آن دو، در دنيا به طرز شايسته‏اى رفتار كن‏.

[10]. “لا طاعة لمخلوق في معصية‌ الخالق”؛ نهج البلاغه، قصار الحكم، ش 165.

[11]. “اِنَّ لِلْوالِدِ عَلَي الْوَلَدِ حَقّاً … فَحَقُّ الْوالِدِ اَنْ يُطيعَهُ في كُلِّ شَيْءٍ اِلّا في مَعْصِيَةِ اللهِ”، نهج البلاغه، كلمات قصار، ش 399.

[12]. مجلسی، بحار الانوار، ج 71، ص 72.

[13]. توضیح المسائل (المحشى للإمام الخميني)، ج‏1،ص 966 م 1741.

[14]. همان، ص 769 م 1406.

.[15] مرحوم شهيد در قواعد فرموده: ‌شكي نيست كه هر آن چيزي كه نسبت به بی گانگان واجب يا حرام است، نسبت به پدر و مادر واجب است و پدر و مادر ويژگي هایي نيز دارند كه از اين قرار است:

اوّل: مسافرت مباح يا مستحب بدون اذن و رضايت پدر و مادر حرام است.

دوم: اطاعت پدر و مادر در هرحال واجب است حتي درمورد شبهه؛ زيرا ترك شبهه مستحب و اطاعت آن دو واجب است.
Derudover forstærker de markante virkninger af stoffet Diflucan det primære suxamethonium, som til en vis grad https://denmarkrx.com/red-viagra-uden-recept.html kan skabe associationer, så dets udseende overvejes.

سوم: اگر پدر و مادر او را صدا زدند و اوّل وقت نماز است، خواندن نماز را تأخير اندازد و جواب آن دو را بگويد.

چهارم: اگر از حضور به جماعت منع كردند، اقرب آن است كه لازم نباشد قبول، مگر هر گاه بر والدين شاق باشد، مثل آن كه در تاريكى شب در وقت عشا يا صبح برود.

پنجم: در صورتي كه جهاد واجب كفایي باشد نه تعيیني، مي توانند او را از رفتن به جهاد منع كنند.

ششم: اگر مشغول نماز نافله باشد و پدر و مادر او را صدا بزنند باید نمازش را قطع نموده و جواب بدهد.

هفتم: اگر پدر اجازه ندهد فرزند نمي تواند روزۀ مستحبی بگيرد، همۀ اينها درحد توان و قدرت است. نک: القواعد و الفوائد، ج ‏2، ص 47- 49.

.[16]نک: وسائل الشیعه، چاپ اسلامیه. ج 14، ص 11- 120.

[17]. مجلسی، بحار الانوار، ج 71، باب حقوق والدین ؛ کافی، ج 2، 159.

[18]. شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، چاپ اسلامیه. ج 14، ص 112، ح 253000، “مَنْ أَعْظَمُ النَّاسِ حَقّاً عَلَى الرَّجُلِ قَالَ وَالِدُه”‏.

.[19]صدوق، معانی الاخبار، ج 1،ص 257 ، چاپ جامعۀ مدرسین.

.[20] البته باید توجه داشت که فقها در باره این که اطاعت از پدر و مادر واجب است یا اذیت کردن آنان حرام است، بحث هایی نموده اند. بعضی از آنان این دیدگاه را مطرح کرده اند که اطاعت واجب نیست، اما اذیت حرام است، آنان فرموده اند: كاری كه موجب اذیت والدين شود و بر فرزند واجب نبوده باشد، بايد آن كار را مرتكب نشود و يا از پدر و مادر مخفي دارد يا آن‌ها را راضي كند، ولي اطاعت آنان به عنوان اطاعت والدين وجوبي ندارد (بلكه اذيت آنان حرام است). تبريزي جواد، ‌استفتائات جديد، مسئلۀ 2230،‌ چاپ اوّل انتشارات سرور؛ فاضل محمد، جامع المسائل، ‌ج 1، مسئلۀ 2188؛ امام خميني، توضيح المسائل مراجع، ج 2،مسائل متفرقه، ص 675، مسئلۀ 85، چاپ اوّل، انتشارات اسلامي.

[21] نک: مرحوم ميرزای قمي در جامع الشتات في أجوية السؤالات، ج‏1، ص 241. ایشان می فرماید: هر گاه مردد شود ميان رضا جويى پدر و مادر و جمع ممكن نباشد دور نيست كه رضاى والده را مقدم دارد بر رضاى پدر.

.[22] “قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا حَقُّ الْوَالِدِ قَالَ أَنْ تُطِيعَهُ مَا عَاشَ فَقِيلَ مَا حَقُّ الْوَالِدَةِ فَقَالَ هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ لَوْ أَنَّهُ عَدَدَ رَمْلِ عَالِجٍ وَ قَطْرِ الْمَطَرِ أَيَّامَ الدُّنْيَا قَامَ بَيْنَ يَدَيْهَا مَا عَدَلَ ذَلِكَ يَوْمَ حَمَلَتْهُ فِي بَطْنِهَا”، مستدرك‏الوسائل، ج  15، ص  204، روایت 18014 –  19.

[23]. توضیح المسائل مراجع، م 496.

[24]. همان، م 478 و 494.

[25]. به ناسیه متحیره و مضطربه هم گفته اند. در این صورت، مبتدئه را عام گرفته اند که دو فرد دارد:

الف. زنی که نخستین بار حیض دیدن او است.

ب. زنی که عادت معینی پیدا نکرده است. (مضطربه به معنای اول). العروة الوثقی، ج 1، فی الحیض، م 8.

[26]. توضیح المسائل مراجع، م 499.

[27]. العروة الوثقی، ج 1، فی الحیض، م 17 و 20 و 23.

[28]. توضیح المسائل مراجع، زیر م 480.

[29]. همان، زیر م 480 و 506؛ العروة الوثقی، ج1، فی الحیض، م 23.

[30]. العروة الوثقی، ج 1، فی احکام الحیض، م 23 و 24 و 25؛ توضیح المسائل مراجع، م 505 و 506.

[31]. العروة الوثقی، ج 1، فی احکم الحیض، م 23؛ تحریر الوسیلة، ج 1، فی الحیض، م 18؛ توضیح المسائل مراجع م 506.

[32]. العروة الوثقی، ج1، غسل حیض، سؤال 157.

[33]. این مقام نزد عرفاء به “سکر” شناخته می شود در مقابل کسانی که قائل به “صحو (رعایت دقیق شریعت)” هستند.

[34].احزاب، 21.

[35]. حشر، 7 .

[36]. نجم، 30 .

[37]. حر عاملی، محمد بن الحسن، وسائل الشیعه، ج 1، ص 484، روایت 1282، مؤسسة آل البیت، قم، 1409.

[38]. همان، ج 3، ص 291، روایت 3677.