searchicon

کپی شد

امام حسن عسکری (علیه السلام)

فهرست

زندگی نامه امام حسن عسکری (ع)

نام: حسن

شهرت: عسکری

كنيه: ابو محمّد

پدر: امام هادى (ع)

مادر: سليل يا (حديث)

تولّد: هشتم ربيع الثّانى يا 24 ربيع الاوّل سال 232 هجرى قمرى.

محل تولد: مدینه

شهادت: هشتم ربيع الاوّل سال 260 با دسيسه معتمد عباسى در سنّ 28 سالگى مسموم و به شهادت رسيد.

مرقد شريف: شهر سامرا در عراق.

دوران امامت: 6 سال.[1]

ولادت امام حسن عسکری (ع)

امام حسن عسكرى (ع) در روز جمعه هشتم ربيع الثانی[2] سال دويست و سى و دو به دنیا آمد.[3]

پیش گویی ولادت امام حسن عسکری (ع)

پیامبر گرامی اسلام (ص) در ضمن فرمایشی به امیرالمومنین (ع) از  ولادت امام حسن عسکری (ع) خبر می دهد و می فرماید: خداوند تبارک و تعالى در صلب امام هادی نطفه‏اى قرار داد كه او را نزد خود حسن ناميد و او را همچون نورى در شهرها قرار داد، در زمين خليفه و مايه عزّت امّت جدّش نمود و هادى و راهنماى شيعيانش كرده نزد پروردگارش او را شفيع آنان نمود. خداوند او را مايه نقمت و عذاب مخالفين قرار داد و براى دوستانش و كسانى كه او را امام خود بدانند، حجّت و برهان گرداند.[4]

 

نام، کنیه و القاب امام حسن عسکری (ع)

نام: نام یازدهمین امام شیعیان حسن (ع) می باشد.

کنیه: ابن الرضا: امام حسن عسکری، پدر و جدش به ابن الرضا مشهور بودند.[5]

ابوالخلف :[6] الحسن الهادي …، أبو الخلف المكنّى أبو محمّد (ع)‏ .

الميمون، التقيّ، الطاهر، الناطق‏ عن‏ اللّه‏، و أبو حجّة اللّه‏ … .[7]

ابو الحسن، أبا محمّد، و أبا الحسن‏.[8]

ألقاب: الصامت، الهادي، الرفيق، الزكيّ، السراج، المضي‏ء، الشافي، المرضيّ، الحسن العسكريّ‏.[9]

الحسن الهادي، ابن عليّ المتوكّل … .[10]

الهادي، الأمين، الكريم الناصح، الثقة، العالم … .[11]

فالخالص، و السراج، و العسكريّ‏.[12]

أبو محمّد الحسن الخالص.[13]

امام حسن عسکری (ع) در تورات

از امام حسن (ع) نقل شده است که یک نفر یهودی خدمت پیامبر اسلام (ص) آمد و گفت: از پنج موردی که در تورات آمده به من خبر بده، تا این که آن حضرت می فرماید: اول عبارت محمد رسول الله است که در زبان عبرانی “طاب” است سپس حضرت این آیه را تلاوت نمودند: يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ، بعد هم نام وصیّم علی بن ابي طالب به نام الیا است بعد از آن دو نوه ام حسن و حسین به نام های شبّر و شبیر و در مرحلۀ بعد مادرشان فاطمه سرور زنان عالم است که یهودی گفت: راست گفتی ای محمد. [14]

در روایتی طولانی، شخصی نصرانی خطاب به علی (ع) در برگشت از صفین نام آن حضرت و امام حسن و امام حسین و اوصاف سایر امام از نسل امام حسین و این که آخرینشان کسی است که حضرت عیسی به او اقتدا می کند را نقل می کند.[15]

در تورات کنونی نقل شده، حضرت ابراهیم (ع) به خدا گفت: کاش که اسماعیل در حضور تو زیست کند. خدا گفت: به تحقیق زوجه ات ساره برای تو پسری خواهد زایید، و او را اسحاق نام بنه، و عهد خود را با وی استوار خواهم داشت، تا با ذریت او بعد از او عهد ابدی باشد و اما در خصوص اسماعیل، تو را اجابت فرمودم، اینک او را برکت داده، بارور گردانم، و او را بسیار کثیر گردانم. دوازده رئیس از وی پدید آیند، و امتی عظیم از وی به وجود آورم.[16]

روشن است که تعبیر به دوازده رئیس از نسل حضرت ابراهیم که نسل عظیم (سادات ذریۀ علی و فاطمه) از آنان جز بر دوازده امام معصوم شیعیان دلالت نمی کند که یازدهمینشان امام حسن عسکری است.

شمایل و خصوصیات ظاهری امام حسن عسکری (ع)

امام حسن عسکری (ع) دارای شمایل و خصوصیات ویژه ای بودند چنان که احمد بن عبيد اللَّه می گوید: يک روز در مجلس عمومى پدرم پشت سر او ايستاده بودم كه دربانان او دويدند و گفتند ابن الرّضا بر در خانه است و او به صداى بلند گفت او را وارد كنيد. مردى گندمگون، گشاده چشم، خوش قامت، زيباروى، خوش تركيب، جوان، با جلال و هيبت وارد شد، چون چشم پدرم به او افتاد برخاست و چند گام به استقبال او رفت و به ياد ندارم كه به احدى از بنى هاشم و يا افسران و يا وليعهدها چنين كرده باشد.[17]

ورود امام حسن عسکری (ع) به سامراء

امام حسن عسکری (ع) در سال 234 همراه پدر با فراخوان متوكل، به سامرا رفتند در آن هنگام و بنابه مشهورترين روايات امام حسن عسكرى، دو سال سن داشتند و تا هنگام حيات پدر همراه ايشان در سامرا ماند.[18]

والدین امام حسن عسکری (ع)

پدر امام حسن عسکری (ع) امام دهم حضرت امام هادی (ع) است.

در مورد نام مادر آن حضرت که ام ولد[19] نیز بوده گزارش های مختلفی وجود دارد. در برخی از مصادر، حدیث[20] یا حدیثه و در برخی دیگر نام آن بانو سوسن، یا سليل نقل شده است، ولى صحيح همان سليل است که از بانوان عارف و صالح به شمار مي رفت.[21]

ازدواج امام حسن عسکری (ع)

شیخ طوسی در کتاب الغیبه از جماعتی، ایشان از ابی مفضّل شیبانی، او از محمّد بن بحر بن سهل شیبانی روایت کرده است که بشر بن سلیمان نخاس که از اولاد ابو ایّوب انصاری است، یکی از دوستان امام علی النّقی و امام حسن عسکری (ع) و همسایه ایشان در سامرا بود، نقل می کند که کافور خادم آن حضرت نزد من آمد و گفت: امام علی النقی (ع) تو را می طلبد، به خدمت آن حضرت رفتم و نشستم. به من فرمود که:شما مورد اعتماد اهل بیت هستید. به درستی که تو را به فضیلتی که احدی از شیعیان در مقام دوستی به آن سبقت نگرفته شرافت می بخشم و تو را از سرّی آگاه می کنم و به جهت خریدن کنیزی می فرستم.

آن حضرت نوشته ای در نهایت لطافت با خطّ رومی نوشت و مُهر شریف خود را بر آن زدند، و کیسه زردی بیرون آوردند که دویست و بیست دینار در آن بود. پس فرمود: این را بگیر، به بغداد برو و در فلان وقت در معبر فرات حاضر شو. زمانی که کشتی های اسیران به نزد تو می رسند و کنیزها را در کشتی ها می بینی، آن وقت خواهید دید که اکثر مشتری ها از نمایندگان بنی عباس و تعداد کمی از جوانان عرب هستند. وقتی که این را دیدی، مراقب عمر بن یزید نخاس باش، چون او کنیزی دارد که به مشتری ها نشان می دهد و دارای این صفات می باشد دو حریر پوشیده، از دیدن و دست مالیدن مشتری ها ابا می کند و از پس پرده نازکی صدای بلند رومی می شنوی، پس بدان که او چنین می گوید که: وای بر هتک آبروی من.

پس آن وقت یکی از مشتری ها می گوید، عفّت این کنیز رغبت مرا در خریدن وی زیاد کرد. این را به سیصد دینار به من بفروشید. پس آن کنیز می گوید: اگر تو در زیّ سلیمان بن داوود و حشمت و دبدبه او ظاهر شوی، مرا در تو رغبتی نمی باشد، پس از نابود کردن مال خود بترس. آن وقت نخاس می گوید که: حیله و چاره چیست و حال آن که ناچارم در فروختن تو؟ پس کنیز می گوید که: این تعجیل چیست و حال آن که من باید مشتری را اختیار نمایم که دلم به امانت و وفای وی اطمینان داشته باشد!

در این موقع نزد عمر بن یزید نخاس برو و بگو، در نزد من نوشته ای با خطّ و لغت رومیّ هست که یکی از  اشراف نوشته و کرم و وفا و سخای خود را در آن وصف کرده، آن نوشته را به آن کنیز بده. در او تامّل نماید و اخلاق صاحب او را ببیند. اگر به او راضی شد، من وکیل هستم تا این کنیز را برای صاحب این نامه بخرم.

بُشر بن سلیمان می گوید: هر چه که مولای من فرموده بود عمل کردم. کنیز وقتی که به نوشتۀ آن حضرت نگاه کرد، گریه شدید کرد و به عمر بن یزید گفت: مرا به صاحب این نوشته بفروش، و سوگند یاد نمود که اگر او را به صاحب نوشته نفروشد خود را هلاک نماید. پس من در تعیین قیمت با عمر بن یزید گفت و گو می کردم تا رأی هر دو بر دویست و بیست دینار که مولای من به من داده بود قرار گرفت. پس ثمن را به او تسلیم نموده، جاریه را در حالتی که خندان و شادان بود خریدم و به حجره خود آوردم.

از بی قراری بسیار، نامه امام (ع) را از جیبش در آورده می بوسید و بر چشم و مژگان می گذاشته و بر رو و بدنش می مالید. گفتم که: از تو تعجب دارم زیرا نامه ای را می بوسی که صاحب آن را نمی شناسی!

گفت: ای کسی که معرفتت نسبت به مرتبه و مقام فرزندان انبیاء ضعیف است، دلت را از شبهه  خالی گردان، من ملیکه دختر یشوعا، پسر قیصر رومم و مادرم از اولاد حواریّون است، نسبش به شمعون وصیّ حضرت عیسی می رسد. تو را از قصه عجیب خود خبر می دهم، به درستی که جد من قیصر اراده نمود که مرا به پسر برادرش تزویج نماید و من در حدّ سیزده سالگی بودم. پس در قصر خود سیصد نفر مرد، از قسّیس و رهبان و هفتصد نفر از اشراف، و چهار هزار نفر از امرا و نقبای لشکر و ملوک عشایر  را جمع نمود و تختی که به انواع جواهرات مزین شده بود آماده کرد، سپس پسر برادرش را روی آن تخت نشانید و بت ها را دور آن جمع نمودند و علمای نصارا، با احترام تمام پیش وی ایستادند و اسفار انجیل را باز کردند، ناگاه بت­ها همه به پایین ریخته و پایه های تخت شکسته، پسر برادرش با تخت به زیر افتاد و غش نمود.

پس همه بزرگان متحیر شدند و گفتند که: ای پادشاه! ما را از ملاقات این نحس ها معاف دار که این گونه احوال دلالت بر زوال و اضمحلال مذهب مسیحی دارد. پس جدّ من از این احوال متغیّر شده گفت که: ستون ها را اقامه نمایید و بت ها را بالای تخت بگذارید و این بدبخت پسر برادرم را به نزد من آرید تا این دختر را به او تزویج کنم، تا نحوست ها از شما رفع شود. زمانی که مجلس را دوباره آرایش دادند، باز حادثه اولی روی داد و مردم پراکنده گردیدند و جدّ من قیصر با ناراحتی و اندوه برخاست و داخل حرم سرا شد.

و در شبی بعد از آن روز در عالم خواب دیدم که حضرت مسیح با جمعی از حواریّیون در قصر قیصر در جایی که تخت نصب نموده بودند، منبری از نور نصب نموده اند، در آن حال محمّد (ص) و وصی او و جمعی از اولاد بزرگوار وی، به قصر داخل شدند. پس مسیح پیش رفته با محمّد (ص) معانقه کرد.

محمد (ص) فرمود: یا روح الله! آمده ام به خواستگاری ملیکه دختر وصّی تو شمعون برای پسرم، و اشاره به امام حسن عسکری (ع) نمود. پس حضرت مسیح به شمعون نگاه کرد فرمود: تو صاحب عزّت و شرف شدی، و با ازدواج فرزندت با امام حسن عسکری (ع) موافقت کن. شمعون گفت که: موافقت کردم. پس همگی به بالای منبر آمدند، محمد (ص) خطبه ای خواندند و مرا به پسرش عقد نمود. محمّد (ص) و فرزندان او و حواریّون به اجرای عقد شاهد بودند.

پس وقتی که بیدار شدم ترسیدم و حکایت خواب را اظهار نکردم که مبادا پدر و برادرم مرا بکشند. این سرّ را مخفی می داشتم و افشا نمی کردم تا این­که محبت امام حسن عسکری (ع) در سینه من جاگرفت و مرا از طعام و شراب باز داشت. پس بدنم لاغر شد و به شدّت به مرض و رنجی مبتلا گردیدم و در شهرها طبیبی نماند مگر این­که پدرم احضار نمود و از مداوای من سؤال کرد و معالجه نشد.

وقتی که پدرم مأیوس شد، به من گفت که: ای نور دیده! آیا خواسته ای داری تا من آن را مهیّا سازم؟ گفتم که: درهای فرج بر روی من بسته شده، اگر اسرای مسلمانان را از زندان بیرون کنی امید هست که مسیح و مادرش مرا عافیت دهند. پس پدرم خواهش مرا به عمل آورد، من زیرکی نموده اظهار صحّت کردم و کمی غذا خوردم و آب آشامیدم. پدرم خوشحال شد و به اکرام اسرا مایل گردید.

چهارده شب بعد از خواب قبل، در عالم خواب دیدم که فاطمه زهرا (ع) با حضرت مریم (ع) و هزار نفر از حوریان بهشتی به زیارت من آمدند. حضرت مریم (ع) به من گفت: این مادر شوهرت است. پس من دامن او را گرفته می گریستم و از نیامدن امام حس عسکری (ع) به دیدنم شکایت می کردم. پس جناب فاطمه (ع) فرمود: امام حسن عسکری (ع) تو را زیارت نمی کند؛ زیرا که مشرک و در مذهب نصارا هستی و این خواهر من مریم است که از مسیحیت تبرّی می کند، اگر به رضای الهی و رضای مسیح و مریم و زیارت امام حسن عسکری (ع) میل داری پس بگو: اشهد ان لا اله الا الله و ان ابی محمدا رسول الله (ص)! پس وقتی که کلمه طیبه به زبان جاری نمودم، مرا به سینه خود چسبانید و فرمود که: حالا منتظر زیارت امام حسن عسکری (ع) باش. من او را به نزد تو می فرستم.

پس از خواب بیدار شدم در حالی که می گفتم: وا شوقاه الی لقیا ابی محمّد، بعد از آن به زیارت من آمد، پس به او گفتم که: چرا بر من جفا کردی ای حبیب من و حال آن که صفحه دلم را از محبّت خود پر کرده ای؟! و او را در شب آینده باز دیدم و گفتم که: چرا بر من جفا می کنی و حال آن که نفس خود را در محبّت تلف کردم؟! گفت: تأخیر آمدنم شرک تو بود، حالا که اسلام قبول کردی، در همه شب به زیارت شما می آیم. پس از آن وقت تا به حال زیارت مرا ترک نکرده است.

بشر می گوید که: من به او گفتم که: چه طور در میان اسرا افتادی؟ گفت: امام حسن عسکری (ع) به من خبر داد، در شبی از شب ها که جدّت قیصر در فلان روز برای جنگ با مسلمانان لشکر  می فرستد، چهره و صورتت را تغییر بده و به ایشان ملحق شو و چند نفر کنیز با خود بردار. پس به فرموده او عمل نمودم ناگاه قراولان مسلمانان به ما برخوردند و ما را گرفتند و کسی نمی دانست که من دختر ملک رومم کسی که من را به غنیمت گرفت از نامم سؤال کرد، نامم را انکار نمودم و گفتم: نرجس. گفت: تعجب دارم تو رومیّه و زبانت عربی هست، گفتم: پدرم به تعلّم آداب حریص بود. زنی را که در زبان عربی مهارت داشت، دستور داد که هر صبح و شام به من عربی یاد دهد، تا این­که یاد گرفتم.

بشر می گوید: وقتی که او را به سامرا آوردم به خدمت امام علی النقّی (ع) مشرّف شدم. آن حضرت به او فرمود: چه طور دیدی عزّت اسلام و ذلّت نصرانیه را؟ عرض کرد که: یابن رسول الله! چگونه وصف کنم چیزی را که تو به آن از من داناتری؟ آن حضرت فرمود که: می­خواهم تو را اکرام نمایم، آیا ده هزار دینار به تو عطا نمایم یا به مژده، دلت را شاد سازم، نرجس عرض کرد که: مژده می خواهم.

آن حضرت فرمود که: تو را پسری متولد می شود که شرق و غرب عالم را می گیرد، و زمین را پر از عدل و قسط می کند چنان که پر از ظلم و جور گردیده است. نرجس عرض کرد: از کدام شوهر خواهد شد؟ فرمود: از کسی که محمّد (ص) تو را در فلان شب و فلان ماه و فلان سال به او خواستگاری نمود. آن حضرت از او پرسید: حضرت مسیح و وصّی او تو را به که تزویج نمود؟ نرجس گفت که: به پسرت امام حسن عسکری (ع).

حضرت فرمود: آیا می شناسی؟ گفت: از وقتی که به دست حضرت زهرا (س) به اسلام مشرّف شده ام، شبی نگذشته است که او به دیدن من نیامده باشد.

بشر می گوید که آن حضرت فرمود: یاکافور! خواهرم حکیمه را نزد من آر. پس حکیمه آمد، آن حضرت فرمود:  این همان است که گفته بودم  پس حکیمه با او معانقه نمود. آن حضرت به او فرمود: یا بنت رسول الله! نرجس را ببر  و به او واجبات و مستحبات را یاد بده که این کنیز، همسر امام حسن عسکری و مادر قائم (ع) است.[22]

همسر امام حسن عسکری (ع)

تنها همسر آن بزرگوار، حضرت نرجس خاتون (ع) مادر گرامي امام زمان (عج) شریف مي باشد. [23]

فرزندان امام حسن عسکری (ع)

با مطالعه روایات و تاریخ زندگانی امامان روشن می شود که امام حسن عسکری (ع) فقط یک فرزند داشته است که حضرت مهدی و امام بعد از ایشان می باشد.[24]

شیخ مفید می نویسد: امام پس از حضرت ابو محمد فرزندش حضرت امام زمان (ع) است كه نام و كنيه‏اش مساوى با نام و كنيه رسول خدا (ص) بوده پدرش حضرت ابو محمد به غير از او در باطن و ظاهر فرزندى نداشته ‏است.‏[25]

امام حسن عسکری (ع) در زمان امامت امام هادی (ع)

امام حسن عسکری (ع) کودکی خود را در مدینه گذراند. ایشان در سال 235 هـ ق که چهارساله بود، با پدر بزرگوارش به سکونت در سامرا مجبور شد و حدود نوزده سال با پدر خویش در این شهر ساکن بود.[26]

امامت امام حسن عسکری (ع)

ابوبكر فهفكى می گويد: حضرت هادى (ع) به من نوشت ابو محمد فرزند من از نظر خلقت و آفرينش سالم­ترين افراد آل محمد، و حجتش از همه محكم­تر، و بزرگ­ترين فرزندان من بوده و او است جانشين من، و رشته امامت و احكام ما نزد او است، و تو آنچه از من مي پرسيدى از او بپرس كه هر چه بدان نيازمند باشى نزد او است.

 شاهويه بن عبد اللَّه بن جلاب می گويد: حضرت ابو الحسن (ع) براى من نوشتند كه تو اراده نمودى از امام بعد از ابو جعفر پرسش كنى و از اين موضوع در اضطراب هستى، و ليكن مضطرب نباش خداوند مردم را پس از هدايت سرگردان نمي كند تا حقائق را براى آنان روشن كند و ترس و اضطراب را از آنها دفع نمايد، اينک امام شما بعد از من فرزندم ابو محمد است، و احتياج شما در نزد او است. [27]

نشانه های امامت امام حسن عسکری (ع)

امام هادی  فرزند خود امام حسن عسكرى را در حضور گروهى از اصحاب مورد اعتماد به منصب امامت تعيين نمود و نور و حكمت، سلاح و آن چه را از انبیاء به ارث برده بود به امام حسن عسکری تحویل داد.[28]

ادله امامت حضرت عسكرى (ع)

على بن عمر نوفلى می گويد: در خدمت امام هادى (ع) بودم كه ناگهان فرزندش محمّد در صحن حياط حاضر شد، عرض كردم قربانت گردم امام بعد از شما اين است؟ فرمود: نه بعد از من فرزندم حسن امام شما خواهد بود.

عبد اللَّه بن محمد اصفهانى می گويد: حضرت هادى (ع) فرمود: امام بعد از من كسى است كه بر من نماز بخواند، راوى می گويد: ما تا اين هنگام ابو محمد را نمى‏شناختيم، پس از اين كه حضرت هادى از دنيا رفتند ابو محمّد آمد و بر وى نماز خواند.

على بن جعفر می گويد: هنگامى كه حضرت ابو الحسن وفات كردند من حاضر بودم، در حين وفات پسرش حسن را به طرف خود دعوت كردند و گفتند: اينک خداوند را شكرگزارى كن كه امر تازه‏اى را بر عهده شما گذاشته است.

عبد اللَّه بن مروان انبارى می گويد: من در هنگام وفات ابو جعفر محمّد بن على (ع) حضور داشتم، در اين هنگام ابو الحسن پيش آمد و كرسى براى آن جناب گذاشتند و روى آن نشت و اهل بيتش هم پيرامون وى را گرفتند، پسرش ابو محمد هم در آن جا حاضر بود، پس از اين كه از جريان غسل و كفن پدرش فارغ شد روى خود را به طرف ابو محمد كرد و فرمود: اى فرزندم! خداوند را شكرگزارى كن براى اين امر تازه كه به شما داده است.

على بن مهزيار می گويد: به حضرت ابو الحسن عرض كردم: اگر خدای نكرده براى شما اتفاقی بیفتد امر امامت در اختيار چه کسی  خواهد بود؟ فرمود: امامت بعد از من بر عهده فرزند بزرگ­تر من خواهد بود- و مقصودش از فرزند بزرگ­تر حسن (ع) بود.

 على بن عمرو عطار می گويد: خدمت حضرت ابو الحسن (ع) رسيدم در هنگامى كه ابو جعفر- يعنى محمّد- فرزند آن حضرت هم زنده بودند، و من گمان مي كردم وى امام است، عرض كردم: قربانت گردم كدام يک از فرزندان تو امام است؟

فرمود: سكوت كنيد تا دستورم در اين باره صادر گردد و به شما برسد، راوى می گويد:

بعد از اين براى آن جناب نوشتم امامت بعد از شما در اختيار كيست؟ فرمود: فرزند بزرگ تر من امام است، راوى می گويد: ابو محمّد از جعفر بزرگ تر بود.

سعد بن عبد اللَّه از گروهى از بنى هاشم كه يكى از آنها حسن بن حسن افطس است روايت مي كند كه در روز وفات محمّد[29] بن على بن محمّد (ع) در منزل حضرت هادى (ع) حاضر شديم تا آن حضرت را تسليت و تعزيت بگوئيم، در وسط حياط فرش پهن كرده‏ بودند و امام هادى (ع) روى آن نشسته بود و مردم هم پيرامون وى را گرفته بودند.

راوى می گويد: ما شمردیم در حدود يک صد و پنجاه مرد از آل ابى طالب و بنى عباس در خدمت آن حضرت بودند، جزو گروهى از مواليان و ساير طبقات مردم، در اين هنگام حسن بن على فرزندش در حالى كه پيراهنش را از جلو پاره كرده بود ظاهر شد، پدرش بر وى نگريست و فرمود: اى پسرم اينک خداوند را سپاسگزارى كن براى اين امر تازه‏اى كه در عهده شما گذاشته. پسر جوانش از شنيدن اين كلام گريه كرد و كلمه استرجاع بر زبان راند، و فرمود: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، و سن شريف او در اين وقت بيست سال مي شد، ما در اين روز وى را شناختيم و يقين كرديم كه پدرش با اين اشاره وى را به عنوان امامت به مردم معرفى كردند.

ابو بكر فهفكى می گويد: حضرت ابو الحسن هادى براى من نوشتند: فرزندم ابو محمد پاكدل‏ترين و خالص‏ترين آل محمد است و برهان و حجت او از همه قوی تر مي باشد، و او بزرگ ترين فرزند و جانشين من خواهد بود و داعی امامت و احكام آن به وى منتهى خواهد شد، هر چه ميل دارى از وى سؤال كن؛ زيرا كليه احتياجات تو در نزد او موجود است، و آلات و ادوات امامت هم در نزد وى خواهد بود.

يحيى بن يسار قنبرى گويد: حضرت ابو الحسن (ع) قبل از چهار ماه از وفاتش به فرزندش وصيت كرد، و او را براى امامت معرفى نمود، مرا با گروهى از مواليان و خدمت‏گزاران بر اين موضوع گواه گرفت.

ابو هاشم داود بن قاسم جعفرى گويد: از حضرت ابو الحسن (ع) شنيدم‏، مي فرمود: جانشين من پس از وفاتم حسن است، و شما با خلف و جانشين او چه خواهيد كرد، عرض كردم: قربانت گردم: مگر داستان وى از چه قرار است؟ فرمود: براى اين كه شخص وى را نخواهيد ديد، و بردن نام او هم بر شما روا نخواهد بود، عرض كردم:

پس چگونه وى را ياد كنيم؟ فرمود: بگوئيد حجت آل محمّد (ص).

يحيى بن درياب می گويد: پس از فوت ابى جعفر (محمد پسر امام هادى) خدمت امام هادى رسيدم او را تسليت دادم ابو محمد (امام حسن عسكرى) نشسته بود و گريست امام هادى (ع) به او رو كرد و فرمود: به راستى خدا تبارک و تعالى در وجود تو جانشينى براى او مقرر كرده است، خدا را حمد كن.

ابى بكر فهفكى می گويد: ابو الحسن (امام هادى ع) به من نوشت پسرم ابو محمد (امام عسكرى ع) از نظر آفرينش، خير خواه ترين آل محمد است (نسبت به مردم و ديانت) و حجت او محكم‏تر است و پس از من بزرگ‏ترين اولاد من است، او است جانشين، و رشته امامت به دست او مى‏رسد و احكامش با او است. تو هر چه از من مى‏پرسى از او بپرس كه نيازمندي ها نزد او است.[30]

شهادت امام حسن عسکری (ع)

بیشتر علماى شیعه بر اين اعتقاد هستند كه حضرت مسموم شده و همچنين پدرش و جدش و همه امامان ديگر به شهادت رسيده‏اند و در اين باره به آنچه از حضرت امام صادق (ع) روايت شده استدلال كرده‏اند که آن حضرت فرموده است: «به خدا سوگند هيچ كدام از ما نيست جز اين كه  شهيد مى شود» و خدا به اين حقيقت داناتر است.[31]

تاریخ شهادت امام حسن عسکری (ع)

امام حسن عسکری (ع) در روز جمعه هشتم ماه ربيع الاول سال 260 كه 28 سال داشته، وفات كرده است.‏[32]

نماز بر جنازه امام حسن عسکری (ع)

وقتى كه امام حسن عسكرى (ع) رحلت كرد، يارانش در خانه آن حضرت جمع شدند تا بر او نماز بخوانند، جعفر كذّاب هم آمد تا بر آن حضرت نماز بخواند و شيعيان حضور داشتند كه ناگهان ديدند جوانى آمد و دامن جعفر را گرفت و او را از كنار پدرش دور كرد و بر پدرش نماز خواند و مردم نیز با او خواندند و جعفر مبهوت و حيران مانده بود و نمى‏توانست حرف بزند. وقتى كه از نماز بر پدرش فارغ شد از ميان مردم بيرون آمد و رفت و ناپديد شد و نفهميدند كه از كدام سو رفت.[33]

سبب شهادت امام حسن عسکری (ع)

فرزند عبيدالله بن خاقان می گويد روزی برای پدرم ( که وزير معتمد عباسی بود ) خبر آوردند که ابن الرضا – يعنی  حضرت امام حسن عسکری – رنجور شده ، پدرم به سرعت تمام نزد خليفه رفت و خبر را به خليفه داد . خليفه پنج نفر از معتمدان و یاران مخصوص خود را با او همراه کرد. يکی از ايشان نحرير خادم بود که از محرمان خاص خليفه بود ، خلیفه به آنها دستور داد که خانه حضرت را زیر نظر بگیرند، و بر احوال آن حضرت مطلع گردند. و طبيبی را مقرر کرد که هر بامداد و پسين نزد آن حضرت برود، و از احوال او آگاه شود. بعد از دو روز برای پدرم خبر آوردند که مرض آن حضرت سخت شده است، و ضعف بر او مستولی گرديده. پدرم سوار بر مرکب شد و نزد آن حضرت رفت و اطبا را – که عموما اطبای مسيحی و يهودی در آن زمان بودند – امر کرد که از خدمت آن حضرت دور نشوند و قاضی القضات ( داور داوران ) را طلبيد و گفت ده نفر از علمای مشهور را حاضر گردان که پيوسته نزد آن حضرت باشند. و اين کارها را برای  آن مي کردند که آن زهری  که به آن حضرت داده بودند بر مردم معلوم نشود و نزد مردم ظاهر سازند که آن حضرت به مرگ خود از دنيا رفته است.[34]

مرقد امام حسن عسکری (ع)

 امام حسن عسکری (ع) بعد از شهادت در همان خانه‏اى كه در سر من رأى[35] پدرش در آن دفن شده بود دفن شده است.[36]

معجزات امام حسن عسكرى (ع)

برای ائمه شیعیان اثنی عشری معجزات و کرامت متعددی درکتاب های معتبر تاریخی و کلامی ذکر شده است. یازدهیمن امام شیعیان دوارده امامی امام حسن عسکری (ع) است که در ادامه معجزا ایشان ذکر می شود.

1- ابو هاشم جعفرى مى‏گويد: وقتى كه امام على النقى (ع) رحلت نمود، امام حسن عسكرى (ع) به غسل و کفن و تدفین او مشغول شد. در اين ميان، خادمان از فرصت استفاده كرده، مقدارى از اشياء، از قبيل لباس، درهم و غيره را برداشتند. هنگامى كه حضرت از غسل و كفن و دفن پدرش فارغ شد، در جايى نشست و خادمان را طلبيد و به آنها فرمود: اگر در جواب آنچه كه مى‏پرسم راست گو باشيد، شما را تنبيه نمى‏كنم. اما اگر انكار كنيد، جاى تمام چيزهايى را كه برده‏ايد، نشان مى‏دهم و شما را تنبيه مى‏كنم.

آن گاه فرمود: تو اى فلانى! فلان چيز را برده‏اى، همين گونه است؟

گفت: آرى، يا ابن رسول اللَّه! فرمود: پس آن را برگردان.بعد رو به ديگرى كرد و همان رفتار را با او نمود. تا اين كه همه اشياء را برگرداندند.

ابو هاشم مى‏گويد: روزى امام حسن عسكرى (ع) بر مرکبی سوار شد و به سوى صحرا رفت. من نيز با او سوار بر مرکبی شدم. او جلو مى‏رفت و من نيز پشت سر بودم. ناگهان قرض هايم به ذهنم رسيد و در باره آن به فكر افتادم كه وقتش رسيده اكنون چگونه بايد آن را بپردازم.

آن گاه امام (ع) متوجه من شد و فرمود: اى ابو هاشم! خدا قرضت را ادا مى‏كند. سپس از زين اسب به طرفى خم شد و با تازيانه‏اش خطّى در زمين كشيد و فرمود: پياده شو پس بردار و كتمان كن.

پس پياده شدم، ديدم شمش طلا است. برداشتم و در كفشم گذاشتم و به راه افتاديم. دوباره به فكر رفتم كه آيا با اين، تمام قرضم را مى‏توانم بپردازم و اگر به اندازه قرضم نشد، بايد به طلبكار بگويم تا به همين مقدار راضى شود. و بعد در فكر خرج و پوشاک و غذاى زمستان افتادم كه چگونه آن را تهيه نمايم. باز هم امام (ع) متوجه من شد. و دوباره به طرف زمين توجه نمود و مانند دفعه اوّل، خطى در آن كشيد و فرمود: پياده شو و بردار و به كسى نگو.

راوى مى‏گويد: پياده شدم و ديدم شمش نقره‏اى است آن را برداشتم و در كفش ديگرم گذاشتم. كمى راه رفتن را ادامه داديم سپس برگشتيم. و امام (ع) به منزل خود رفت و من هم به خانه خودم آمدم. نشستم و قرض هاى خود را حساب كردم و بعد طلا را وزن نمودم كه به اندازه همان قرضم بود، نه كم و نه زياد.

سپس ما يحتاج زمستان را حساب كردم كه چه چيزهايى را بايد تهيه كنم كه نه اسراف باشد و نه سختى. نقره هم به همان اندازه بود. رفتم و قرضم را پرداختم و آنچه نياز داشتم خريدم، نه كم آمد نه زياد.

2- مرعبدا كه شخص مسیحی و بيشتر از صد سال داشت، مى‏گويد: شاگرد بختيشوع و پزشک متوكل بودم.  استادم خيلى به من عنايت داشت. امام حسن عسكرى (ع) از او خواسته بود كه يكى از بهترين شاگردانش را براى «فصد»[37] نزد او بفرستد. و او مرا انتخاب كرد و گفت: ابن الرضا از من خواسته است تا كسى را براى فصد، نزد او فرستم. نزدش برو و بدان كه او داناترين شخص در زير آسمان است. مبادا در آنچه به تو دستور مى‏دهد، اعتراض كنى و ايراد بگيرى.

پس به خانه او رفتم و مرا در اطاقى نشاند و فرمود: اين جا باش تا احضارت كنم.

و وقتى كه من نزد امام آمده بودم، به نظرم بهترين زمان فصد بود. اما امام وقتى مرا براى فصد فراخواند كه به عقيده من، براى فصد مناسب نبود. طشت بزرگى را آورد و من هم رگ اكحل بازويش را بريدم و خون جارى گشت تا اين كه طشت پر شد.

آن گاه به من فرمود: خون را قطع كن. خون را قطع كردم. امام دستش را شست و جاى فصد را بست و مرا به اطاقم برگرداند. مقدار زيادى از غذاهاى سرد و گرم ميل نمود. و نيز من تا عصر در آن جا ماندم.

باز صدايم كرد و فرمود: خون را جارى ساز. و همان طشت را خواست. من نيز خون را جارى ساختم تا اين كه طشت پر شد.

فرمود: خون را قطع كن. قطع كردم و جايش را بست. و مرا به اطاق بازگرداند.

و شب را در آن جا ماندم. هنگامى كه صبح شد و آفتاب طلوع كرد، همان طشت را آورد و به من دستور داد تا خون را جارى سازم. من هم دستورش را اجرا كردم. اين بار به جاى خون، از دستش شير خارج شد و طشت پر گشت. سپس فرمود: قطع كن. قطع كردم و دستش را بست. و براى من يک جا لباسى و پنجاه دينار آورد و فرمود: بگير و ما را ببخش و برو. من هم گرفتم و گفتم: سرورم! ديگر امرى ندارند؟

فرمود: چرا، با كسى كه از دير عاقول، همراه تو مى‏شود با او خوب رفتار كن.

پس نزد بختيشوع رفتم و قضيه را براى او نقل نمودم. بختيشوع گفت: دانشمندان اتّفاق دارند كه در بدن انسان، بيشتر از هفت من خون وجود ندارد. و اين طور كه تو حكايت كردى، از چشمه هم خارج شود، جاى تعجب است. شگفت‏تر از آن خارج شدن شير مى‏باشد.

بختيشوع، مدتى فكر كرد و من هم سه شبانه روز كتاب‏ها را مطالعه مى‏كردم تا شايد مطلبى در مورد اين قضيه پيدا كنم ولى چيزى نيافتم. سپس بختيشوع به من گفت: در عالم مسيحيت، داناتر از راهب دير عاقول، كسى در طب باقى نمانده است. نامه‏اى براى او نوشت و جريان را براى او شرح داد. و آن نامه را توسط من به سوى او روانه ساخت. من هم رفتم تا به دير او رسيدم. وى را صدا زدم از پنجره نگاه كرد و گفت: چه كسى هستى؟

گفتم: شاگرد بختيشوع.

گفت: چيزى با خودت آورده‏اى؟

گفتم: آرى، زنبيلى را با طناب آويزان كرد و نامه را در آن گذاشتم سپس بالا كشيد. و همين كه نامه را خواند پايين آمد و گفت: تو آن مرد را فصد كردى؟

گفتم: آرى.

گفت: خوشا به حال مادرت! و سوار مركبش شد و با هم آمديم. هنگامى كه به سامرّا رسيديم، هنوز يک سوم از شب مانده بود. گفتم: دوست دارى به كجا بروى، خانه استاد ما يا خانه آن مرد؟

گفت: خانه آن مرد.

رفتيم تا به در خانه رسيديم. قبل از اذان صبح بود. در باز شد و خادم سياهى بيرون آمد و گفت: از شما دو نفر كداميک راهب دير عاقول مى‏باشد؟

او گفت: قربانت گردم! من هستم.

خادم گفت: پس پياده شو. و به من هم گفت: از استرها مواظبت كن. و دست راهب را گرفت و وارد خانه شدند. من دم درب ماندم تا اين كه صبح شد و آفتاب بالا آمد.

آن گاه ديدم كه راهب بيرون آمد اما در حالى كه لباس راهبان را در آورده و لباس سفيد (لباس مسلمانان) پوشيده و مسلمان شده است. به من گفت: اكنون مرا نزد استادت ببر. رفتيم تا به خانه بختيشوع رسيديم. وقتى كه راهب را با آن وضع ديد، به طرف او دويد و گفت: چه چيز تو را از دينت خارج ساخته است؟

راهب گفت: مسيح را يافتم و به دست او مسلمان شدم.

استادم گفت: مسيح را يافتى!؟

راهب گفت: يا مثل و مانند مسيح را؛ چون در عالم اين نوع فصد را كسى جز مسيح (ع) انجام نمى‏دهد. و او در نشانه‏ها و براهين مانند مسيح است.

سپس برگشت و پيوسته در خدمت امام (ع) بود تا اين كه از دنيا رفت.

3- جعفر بن شريف جرجانى  مى‏گويد: سالى عازم حجّ شدم و در سامرّا نزد امام عسكرى (ع) رسيدم. و شيعيان، مال زيادى را توسط من براى آن حضرت، فرستاده بودند.

خواستم از حضرت بپرسم كه آنها را به چه كسى بدهم، امّا قبل از اين كه چيزى بگويم، فرمود: آنچه با خود آورده‏اى به مبارک، خادم من بده.

مى‏گويد: من نيز چنان كردم. سپس گفتم در گرگان شيعيانت به تو سلام مى‏رسانند.

فرمود: آيا بعد از اتمام حجّت به آنجا برمى‏گردى؟

گفتم: آرى.

فرمود: تو بعد از صد و هفتاد روز، به گرگان مى‏رسى. و اوّل روز جمعه سه روز گذشته از ماه ربيع الآخر به آن جا وارد مى‏شوى. به آنها بگو كه من هم آخر همان روز، آن جا مى‏آيم. برو، خدا تو و آنچه با خود دارى سالم نگهدارد. و بر خانواده‏ات وارد مى‏شوى و براى پسرت، فرزند شریفی متولد مى‏شود، اسمش را صلت بن شريف بن جعفر بن شريف بگذار. و خداوند او را بزرگ مى‏گرداند و از دوستان ما خواهد شد.

گفتم: يا بن رسول اللَّه! ابراهيم بن اسماعيل جرجانى از شيعيان تو است و بين دوستانت بسيار معروف است. و هر سال بيشتر از صد هزار درهم به آنها مى‏دهد.

فرمود: خدا از ابراهيم بن اسماعيل، به خاطر رفتارش با شيعيان ما، راضى است و گناهان او را بخشيده و فرزند سالمى به او روزى كرده است كه حق را مى‏گويد.

به او بگو: كه حسن بن على گفت: نام پسرت را «احمد» بگذار.

سپس از نزد آن حضرت بر گشتم و مناسک حج را انجام دادم. و خدا مرا سالم نگه داشت تا اين كه روز جمعه، اول ماه ربيع الآخر، در ابتداى روز همچنان كه امام فرموده بود به گرگان رسيدم. و دوستان و آشنايان براى ديدار من آمدند. به آنها گفتم كه امام حسن عسكرى (ع) وعده داده است كه تا آخر همين روز، اين جا بيايد، پس آماده شويد تا سؤال ها و حوايج خود را از او بخواهيد.

همين كه نماز ظهر و عصر را خواندند، در خانه من اجتماع كردند. به خدا قسم! چيزى نفهميديم مگر اين كه امام (ع) آمد و وارد خانه شد. و اوّل او بر ما سلام كرد، سپس ما به استقبالش رفتيم و دستش را بوسيديم.

سپس فرمود: من به جعفر بن شريف وعده داده بودم كه آخر همين روز به اين جا بيايم. نماز ظهر و عصر را در سامرّا خوانده‏ام و به سوى شما آمدم تا تجديد عهد نمايم. و اكنون در خدمت شما هستم و حاضرم تمام سؤال ها و حوايج شما را برآورده سازم.

نخستين كسى كه پرسش نمود «نضر بن جابر» بود. او گفت: يا ابن رسول اللَّه! چند ماه است كه چشمان پسرم آسيب ديده است، از خدا بخواه تا بينايى را به او برگرداند.

حضرت فرمود: او را بياور.

پس دست مباركش را به چشمانش كشيد، بينايى او به حالت اوّل برگشت آن گاه مردم يک به يک مى‏آمدند و نيازهاى خود را مطرح مى‏كردند. و حضرت نيز براى آنها دعا مى‏نمود و حوايجشان را بر آورده مى‏ساخت. سپس حضرت، همان روز هم به سامرّا برگشت.

4- على بن زيد از نواده‏گان امام سجّاد (ع) مى‏گويد: با امام عسكرى (ع) از دار الخلافه تا خانه‏اش همراه بودم. وقتى كه به خانه‏اش رسيد و من خواستم از او جدا شوم، فرمود: بايست، و ايستادم. حضرت وارد خانه شد و به من نيز اجازه داد تا وارد شوم. هنگامى كه وارد شدم، صد دينار به من داد و فرمود: اين ها را براى خريد كنيز، مصرف كن؛ چون فلان كنيز تو از دنيا رفت. و حال آن كه وقتى از خانه بيرون آمدم، حال آن كنيز از هميشه بهتر بود. پس رفتم كه ناگهان غلام پيش آمد و گفت: فلان كنيزت، همين ساعت مرد.

گفتم: چرا مرد؟ گفت: وقتى كه آب خورد، فرياد كشيد و مرد.

5 على فرزند محمّد بن زياد صيمرى مى‏گويد: بر احمد بن عبد اللَّه طاهر وارد شدم. در مقابلش نامه امام عسكرى (ع) را ديدم كه در آن نوشته بود:

 «من در مورد اين طاغوت (المستعين) از خدا مسألت نموده‏ام. تا سه روز ديگر كار او تمام است».

هنگامى كه روز سوم شد، مستعين، از خلافت خلع شد و بعد از مدتى به قتل رسيد.

6- ابو هاشم جعفرى مى‏گويد: با امام حسن عسكرى (ع) در زندان مهتدى، پسر واثق، محبوس بودم. روزى به من فرمود: امشب اين طاغوت مى‏خواهد با دين خدا بازى كند. و خداوند عمرش را تمام كرد و روزيش را بريد.

وقتى كه صبح شد، ترک ها بر مهتدى هجوم آورده و او را كشتند. و «معتمد» به جاى وى نشست. و به اين ترتيب، خداوند ما را حفظ نمود.

7- حسن بن ظريف مى‏گويد: دو مسأله مرا به خود مشغول كرده بود. لذا خواستم نامه‏اى بنويسم و آنها را از امام حسن عسكرى (ع) بپرسم. نامه را نوشتم و در باره قائم (ع) پرسيدم كه چگونه قضاوت مى‏كند و كجا مى‏نشيند؟ و مى‏خواستم از تبى كه دو روز در ميان به سراغ آدم مى‏آيد، بپرسم اما يادم رفت.

پاسخى كه آمد اين گونه بود: در مورد قائم (ع) پرسيده بودى، بدان كه او مانند داود، به علم خود قضاوت مى‏كند و بيّنه نمى‏خواهد. و مى‏خواستى از تبى كه دو روز در ميان به سراغ آدم مى‏آيد، سؤال كنى اما فراموش كردى. پس در كاغذ بنويس يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهِيمَ و اين را در گردن شخص تب‏دار بياويز.

راوى مى‏گويد: همان گونه نمودم كه امام (ع) فرموده بود، و شخص تب‏دار خوب شد.

 8- احمد بن حارث قزوينى مى‏گويد: با پدرم در سامرّا زندگى مى‏كردم. و پدرم عهده‏دار نعل كردن چهارپايان امام حسن عسكرى (ع) بود. و خليفه «المستعين» قاطرى داشت كه در زيبايى و بزرگى مانندش ديده نشده بود. ولى آن قاطر نمى‏گذاشت كسى سوارش شود و يا افسارش بزنند. خليفه تمام رام‏كنندگان اسب را جمع كرد تا او را رام كنند اما هيچ كدام نتوانستند چاره كار نمايند.

يكى از اطرافيانش پيشنهاد كرد كه چرا دنبال حسن بن رضا (ع) نمى‏فرستى كه بيايد يا آن را رام كند و يا توسط آن كشته شود. از اين رو دنبال امام (ع) فرستاد. و امام (ع) با پدرم رفتند.

وقتى كه حضرت وارد شد من هم كنار پدرم بودم. حضرت، به قاطرى كه در وسط حياط ايستاده بود، نظر انداخت و سپس دستش را بر شانه آن گذاشت. آن حيوان آرام شد. سپس به جانب مستعين آمد و با او احوالپرسى كرد. مستعين گفت:

به اين قاطر، افسار بزن.

امام (ع) به پدرم فرمود: افسارش بزن.

مستعين گفت: اى ابو محمّد! خودت افسارش بزن! حضرت برخاست و عبايش را برداشت و افسارش كرد و برگشت.

مستعين گفت: اى ابو محمّد! اين حيوان را زين نما.

حضرت به پدرم فرمود: (قاطر را) زين كن.

مستعين گفت: اى ابو محمّد! تو خود زين نما.

امام (ع) دوباره برخاست و قاطر را زين كرد و برگشت.

باز مستعين گفت: مى‏خواهى سوارش بشوى؟

امام (ع) فرمود: آرى.

آنگاه امام بدون هيچ گونه مشكلى، سوارش شد و در حياط، با بهترين سرعت دواند و بعد پياده شد و نزد مستعين آمد.

مستعين گفت: آن را به تو بخشيدم.

سپس امام (ع) به پدرم فرمود: آن حيوان را بگير. پدرم نيز افسارش را گرفت و آورد.

9 ابو هاشم جعفرى مى‏گويد: در مورد تنگى زندان و سختى قيد و بند، به امام (ع) شكايت كردم. حضرت، در جواب نوشت: نماز ظهر را در خانه خود خواهى خواند. پس نزديک ظهر از زندان آزاد شدم و نماز را در خانه‏ام خواندم. در اين حال، در تنگناى اقتصادى بودم لذا خواستم تا در نامه‏اى كه به ايشان نوشته‏ام، از حضرت تقاضاى كمک مالى نيز بنمايم اما شرم نمودم.

وقتى كه به خانه‏ام رسيدم، امام (ع) صد دينار براى من فرستاد. و در نامه‏اى برايم نوشت كه: اگر نيازى داشتى، شرم نكن، آنچه را كه مى‏خواهى از ما طلب كن، به آن خواهى رسيد.

10- نصير خادم مى‏گويد: بارها امام عسكرى (ع) را مى‏ديدم كه با غلامانش- كه رومى، تركى و از اهل سيسل بودند- به زبان هاى آنها سخن مى‏گويد.

از اين مسأله خيلى تعجّب مى‏كردم و مى‏گفتم: كسى نديده است كه حضرت، به آن سرزمين ها برود. پس چگونه به زبان آنها سخن مى‏گويد.

ناگهان امام (ع) رو به من كرد و فرمود: خداوند حجّتش را از ساير مردم امتياز داده، و معرفت و شناخت هر چيز را به وى عطا نموده، و او تمام زبان ها و تمام اسباب و حوادث را مى‏داند. و اگر اين گونه نمى‏شد، ميان حجّت خدا و ساير مردم، فرقى وجود نداشت.

امام حسن عسكرى (ع) را به «نحرير» سپردند. همسرش بدو گفت: از خدا بترس! چون تو نمى‏دانى چه كسى در خانه تو زندانى است؟ و عبادات و راز و نيازهاى امام (ع) را به ياد او آورد و گفت: از تو در مورد او مى‏ترسم.

نحرير گفت: او را در ميان درندگان مى‏اندازم. سپس براى اجراى تصميم خود، اجازه گرفت. آنها نيز به او اجازه دادند. و او حضرت را در ميان درندگان رها نمود.

و يقين كرد كه ديگر كار امام (ع) تمام است و  حیوانات وحشی او را خواهند دريد. هنگام صبح آمدند تا شاهد دريده شدن بدن مبارک امام (ع) باشند اما با كمال تعجّب ديدند كه آن حضرت، نماز مى‏خواند. و درندگان نيز اطراف آن حضرت، نشسته‏اند. از اين رو امام (ع) را آزاد نمودند.

ابن فرات مى‏گويد: در يكى از خيابان هاى سامرّا نشسته بودم. و خيلى علاقه داشتم تا فرزندى براى من متولد شود. ناگهان امام حسن عسكرى (ع) سوار بر اسب آمد.

پس رو به حضرت كردم و گفتم: آيا من صاحب فرزندى مى‏شوم؟

امام (ع) با اشاره سر فرمود: آرى.

گفتم: پسر است؟

باز با اشاره سر فرمود: نه. از اين رو، براى من فرزندى كه دختر بود، متولد شد.

11- زيد بن على مشهور به «ابن رمش» مى‏گويد: پسرم بيمار شد در حالى كه من در سامرّا و او در بغداد بود. لذا نامه‏اى به امام حسن عسكرى (ع) نوشتم و از او تقاضاى دعا نمودم.

امام (ع) در جواب مرقوم فرمودند: «آيا من علم ندارم كه مدت عمر هر كسى نوشته شده است». بعد از آن، پسرم از دنيا رفت.

ابو سليمان، از محمودى نقل مى‏كند كه: نامه‏اى به امام عسكرى (ع) نوشتم. و از او تقاضا نمودم تا دعا كند كه خداوند متعال براى من فرزندى مرحمت كند.

امام (ع) در جواب مرقوم فرمودند: «خداوند به تو فرزندى روزى مى‏كند، و در باره او تو را صبر دهد» سپس پسرى براى من متولد شد اما بعد از مدتى از دنيا رفت.

محمّد بن على پسر ابراهيم همدانى مى‏گويد: به حضرت ابو محمّد (ع) نامه‏اى نوشتم و از او خواستم كه دعا كند تا خداوند از دختر عمويم، فرزند پسرى براى من روزى نمايد.

حضرت، در پاسخ نوشتند: «خدا پسرانى به تو عطا نمايد» و در اثر دعاى امام (ع) صاحب چهار پسر شدم.

12- يحيى بن مرزبان مى‏گويد: با شخصى از اهل سيب  مشهور به «خير» ملاقات كردم. به من گفت: پسر عمويى دارد كه در مورد امامت با او منازعه مى‏كند. و به امامت ابو محمّد (ع) قائل است.

گفتم: تا نشانه‏اى از او نبينم، امامتش را نمى‏پذيرم. پس براى كارى به سامرّا رفتم كه با ابو محمّد (ع) برخورد كردم. با خودم گفتم: اگر مقابل من رسيد دستش را بر سر كشيد و آن را مكشوف ساخت و سپس به سوى من نظر نمود، بعد دوباره آنچه از سر برداشته بود به جاى خود نهاد، آن وقت به امامت او قائل خواهم شد.

آنگاه امام (ع) هنگامى كه مقابل من رسيد، همان كرد كه من در نظر داشتم. سپس به من نگاه كرد و بعد فرمود: اى يحيى! پسر عمويت- كه در باره امامت با او منازعه مى‏كردى- چه مى‏كند؟

گفتم: صحيح و سالم تركش كردم.

فرمود: ديگر با او منازعه نكن. سپس حضرت رفت.

13- ابن فرات مى‏گويد: پسر عمويم ده هزار درهم به من بدهكار بود. اما آن را پرداخت نمى‏كرد. لذا به امام حسن عسكرى (ع) نامه‏اى نوشتم و از او خواستم تا دعا كند خداوند آن را به من برگرداند.

حضرت، در پاسخ نوشت: «او مال تو را باز مى‏گرداند و او بعد از جمعه خواهد مرد».

ابن فرات مى‏گويد: پسر عمويم مال مرا پرداخت نمود به او گفتم: چه باعث شد كه اين مال را به من برگرداندى، در حالى كه قبلا نمى‏دادى؟

گفت: در عالم رؤيا، امام حسن عسكرى (ع) را ديدم كه به من گفت: اجلت نزديک شده، مال پسر عمويت را پرداخت كن.

على بن زيد مى‏گويد: روزى خدمت امام حسن عسكرى(ع) رسيدم و نشستم. ناگاه به ياد آوردم دستمالى را كه در آن پنجاه دينار نهاده بودم.

بدين خاطر، ناراحت شدم امام چيزى بر زبان نياوردم.

حضرت فرمود: خوف نداشته باش. آن دستمال نزد برادر بزرگ تو مى‏باشد.

هنگامى كه برخاستى، آن دستمال از جيب تو افتاد و او برداشت. ان شاء اللَّه جايش محفوظ است. وقتى به خانه آمدم برادرم آن دستمال را به من داد.

14- ابى العيناء مى‏گويد: خدمت امام حسن عسكرى (ع) مى‏رسيدم. گاهى كه تشنه مى‏شدم، خجالت مى‏كشيدم از آن حضرت، آب طلب كنم. اما امام (ع) مى‏فرمود: «اى غلام! به او آب بده» و گاهى هم با خود مى‏گفتم برخيزم و بروم. و در اين مورد فكر مى‏كردم كه باز امام (ع) مى‏فرمود: «اى غلام! مركبش را حاضر كن».

15- محمّد بن عبد العزيز بلخى مى‏گويد: روزى هنگام صبح در خيابان «غنم» نشستم. هنگامى كه ابو محمّد (ع) از منزل خارج شد و به طرف دار الخلافه مى‏رفت، با خودم گفتم: اگر فرياد كنم و بگويم: اى مردم! بشناسيد اين حجّت خدا بر شماست، آيا مرا مى‏كشند؟

وقتى كه حضرت نزديک رسيد، با انگشت سبابه به دهانشان اشاره فرمود، يعنى ساكت باش و چيزى نگو، هنگام شب حضرت را ديدم، فرمود: يا كتمان مى‏كنى و يا كشته مى‏شوى. خودت را حفظ كن.

حجاج بن سفيان عبدى مى‏گويد: در بصره فرزند مريضم را ترک كرده و بيرون آمدم. سپس نامه‏اى به ابو محمّد (ع) نوشته و از او تقاضا نمودم تا براى پسرم دعا كند.

حضرت در پاسخ نوشت: خدا پسرت را رحمت كند كه مؤمن بود.

مى‏گويد: نامه‏اى از بصره رسيد كه معلوم شد، فرزندم در همان روزى كه امام (ع) در نامه، فوت او را نوشته، وفات كرده است و او به خاطر اختلافى كه ميان شيعيان رخ داد، در امامت شک نموده بود.[38]

مناقب حضرت عسكرى (ع)

مرحوم كلينى از مشايخ خود روايت مي كند كه: احمد بن عبد اللَّه بن خاقان متصدى ماليات و اموال حكومتى در شهرستان قم بودند، اين مرد بسيار متعصب و شديد النصب و نسبت به اهل بيت (ع) دشمنى داشت، يكى از روزها كه در مجلس وى صحبت علويان پيش آمد، گفت: من در ميان علويان مانند حسن بن على بن محمد بن الرضا كسى را مشاهده نكردم، حسن بن على در عفت و كرم و عقل و فضيلت در ميان خاندانش و هم چنين بنى هاشم مانند ندارد، بنى هاشم او را با اينكه سن وى كم است بر افراد مسن خود فضيلت ميدهند و در مجالس و محافل خود او را بر همگان مقدم ميدارند، و هم چنين است حال او در نزد امراء و فرماندهان و شخصيت‏هاى برجسته و عموم طبقات مختلف مردم.

يكى از روزها من در خدمت پدر خود نشسته بودم ناگهان دربانان گفتند: ابو محمد بن الرضا در منزل است، پدرم فورا با صداى بلندى گفت: راهش دهيد بيايد من از جسارت دربانان تعجب كردم كه چگونه آنان از هيبت و جلال پدرم نترسيدند و او را با كنيه ذكر كردند، و حال اينكه در نزد پدرم جز خليفه و يا وليعهد و يا كسانى را كه خليفه اجازه داده بود حق نداشتند احدى را با كنيه ياد كنند.

در اين هنگام مردى گندم‏گون و زيبا اندام و خوش صورت كه جلال و شكوه از هيئتش نمايان بود وارد شد، هنگامى كه چشم پدرم بر وى افتاد از جاى خود حركت كرد و به طرف وى براه افتاد، و من نديده بودم پدرم از كسى اين اندازه احترام بگذارد، هنگامى كه نزد پدرم رسيد وى با او معانقه كرد و از چهره‏اش بوسيد و به صدر مجلس و در مصلاى خود جاى داد و خود در مقابلش نشست و با وى به سخن گفتن پرداخت و اظهار خشوع و خضوع ميكرد.

من از اين جريان سخت در تعجب افتادم، كه ناگهان حاجب رسيد و گفت: اينک موفق مى‏آيد، هنگامى كه موفق نزد پدرم مى‏آمد ابتداء نگهبانان و امراء وارد مي شدند، در اين موقع همگان قيام كردند و بين پدرم تا درب منزل دو صف از مردم بسته شد و اينان در اين جا توقف مي كردند تا موفق وارد شود و پس از مدتى كه از مجلس بيرون مي شد آنها هم مي رفتند.

پدرم در اين هنگام با حسن بن على گرم صحبت بود تا آنگاه كه غلامان مخصوص موفق آمدند و معلوم شد كه اكنون خودش هم وارد خواهد شد، پدرم گفت: فدايت گردم اگر ميل دارى شما هم برخيز، پس از اين به نگهبانش گفت: اين را ببريد پشت صفها تا موفق او را نبيند، حسن بن على و پدرم از جاى خود حركت كردند و او از پدرم خداحافظى كرد و رفت، من از اين جريان سخت در فكر افتادم و از رفتار پدرم با وى متعجب شدم تا آن گاه كه شب رسيد.

هنگامى كه پدرم شب نماز خود را خواند و نشست، من هم مقابلش نشستم و كسى هم در آنجا نبود، پدرم گفت: اى احمد آيا حاجتى دارى؟ گفتم آرى اى پدر، اين مردي كه صبح اين جا آمد و شما از وى احترام و تجليل كردى كه بود؟ پدرم گفت: آن امام رافضيان حسن بن على معروف به ابن الرضا است، پدرم بعد از اين جمله سكوت كرد و چيزى نگفت. بعد از چندى گفت: اگر خلافت از اولاد عباس زائل گردد در ميان بنى هاشم جز اين كسى شايسته مقام خلافت نخواهد بود زيرا وى در علم و فضيلت و زهد و عبادت و مكارم اخلاق از همگان برتر است، تو اگر پدر وى را ديده بودى كه در جلالت قدر و كرامت و منقبت و عقل و حكمت بر همگان برترى داشت و كسى را ياراى برابرى با وى نبود.

من از اين كلمات پدرم بسيار ناراحت شدم و در انديشه فرو رفتم، پس از اين در باره اين مرد به تحقيق پرداختم و از بنى هاشم و ساير فضلاء و فقهاء از وى پرسيدم، ديدم همه طبقات از وى تجليل و تكريم مي كنند، در اين هنگام مقام و منزلت او در نزدم بيشتر شد زيرا مشاهده كردم دوست و دشمن و عالم و جاهل از وى به عظمت ياد ميكنند.

يكى از حاضرين گفت: پس از جعفر برادر او چه اطلاعى دارى؟ گفت: جعفر كيست تا از وى صحبت شود، جعفر ظاهر الفسق چه ارتباطى با حسن دارد، جعفر مردى فاجر و خمار است كه خود را در بين مردم رسوا ساخته و من مردى حقيرتر از وى نديده‏ام.

2- محمد بن اسماعيل علوى گويد: حضرت ابو محمد (ع) را در نزد على بن اوتاش حبس كردند، اين مرد با آل محمد دشمنى زيادى داشت، و با آل ابى طالب با درشتى رفتار ميكرد، و به او گفته بودند: بر ابو محمد سخت‏گيرى كن، راوى گويد: ولى پس از يك روز كه از زندانى حضرت عسكرى گذشت اين مرد نسبت به آن جناب‏ خاضع و خاشع شد و همواره با نظر احترامات به امام (ع) مي نگريست، بعد از اين كه حضرت عسكرى از زندان بيرون شدند اين مرد هم به امامت وى معتقد شد و بصيرت كاملى پيدا كرد.

3- محمد بن اسماعيل گويد: هنگامى كه حضرت ابو محمد در زندان صالح ابن وصيف بودند گروهى از عباسيان نزد او آمدند و او را وادار كردند تا بر آن جناب سختگيرى كند، صالح گفت: من با او چه كار كنم دو نفر را كه از بدترين مردم بودند بر وى گماشتم و ليكن آنان اكنون از عباد شده‏اند و همواره به نماز و عبادت اشتغال دارند. پس از اين دستور داد كه آن دو نفر موكل را حاضر كنند، صالح به آنان گفت:

واى بر شما اين مرد با شما چه گفت كه اين طور تغيير حال پيدا كرديد، گفتند: در باره مردى كه شب‏ها نماز مي خواند و روزها را روزه مي گيرد چه بگوئيم، وى با كسى سخن نمي گويد و جز عبادت به چيز ديگرى خود را مشغول نمي سازد، ما هر گاه به وى نگاه مى كنيم شانه‏هاى ما مي لرزد و حال ما تغيير مي كند، هنگامى كه عباسيان اين مطلب را شنيدند مأيوسانه برگشتند.

گروهى از اصحاب ما گويند: حضرت ابو محمد (ع) را به نحرير سپردند، اين مرد خبيث هم بر آن جناب سخت مي گرفت و او را اذيت و آزار مي رسانيد، يكى از روزها زنش گفت: از خداوند بترس مي دانى چه كسى را در منزلت زندانى كرده‏اى؟ زن در اين هنگام شمه‏اى از عبادات و زهد آن حضرت را براى او ذكر كرد.

نحرير گفت: به خداوند سوگند او را بين درندگان خواهم افكند، و از ما فوق خود اذن گرفت و آنها هم او را آزاد گذاشتند، پس از اين نيت شوم خود را به مرحله عمل رسانيد و حضرت عسكرى (ع) را در ميان درندگان خونخوار افكند، و يقين داشتند كه درندگان وحشى او را پاره پاره مي كنند، و ليكن بر خلاف نظريه آنان مشاهده كردند كه حضرت در ميان سباع نماز مي خواند و درندگان هم پيرامون وى را گرفته‏اند، بعد از اين امر كرد امام (ع) را از ميان آنها بيرون كردند.[39]

ویژگی های امام حسن عسکری (ع)

در کتب روایی ویژگی هایی را برای امام حسن عسکری نقل کرد ه اند که در این جا به چند مورد اشاره می شود:

1- گریه کردن اهل آسمان ها و زمین بر امام حسن عسکری (ع)

شیخ صدوق از امام علی بن موس الرضا (ع) نقل می کند: دنيا فتنه‏اى در جلو دارد كه آتش آن دامن خاص و عام را خواهد گرفت، و اين در موقعى است كه شيعيان ما فرزند سوم مرا از دست بدهند و اهل آسمان و زمين و مرد و زن دل سوخته و هر غم زده مصيبت رسيده‏اى به دلیل از دست دادن وى گريه كند.[40]

2- اختصاص داشتن ساعت یازده به امام حسن عسکری (ع).

ساعت يازدهم: پيش از زردى آفتاب است به اندک زمانى تا وقت زرد شدن آن، و اين ساعت منسوب است به امام حسن عسكرى (ع)‏.[41]

3- صحبت کردن امام به زبان های مختلف

ابو حمزه نصير خادم گفت: بارها شنيدم كه حضرت امام‏ حسن عسكرى (ع) با غلامان خود به زبان محلى آنها صحبت مي كرد، بعضى رومى و برخى ترک و بعضى از صقالبه بودند من از اين جريان در شگفت بودم با خود مي گفتم: اين شخص در مدينه متولد شده چگونه به اين زبان ها آشنا است اين جريان را به كسى نگفتم تا حضرت امام على النقى (ع) از دنيا رفت من اين جريان را در دل با خود هميشه مي گفتم روزى آن جناب روى به من نموده فرمود: خداوند پيشوا و امام را از بين ساير مردم ممتاز و برجسته مي نمايد و به او هر چيزى عنايت مى‏كند به همين جهت تمام زبان ها و نژادها و اتفاق ها را مي داند اگر غير از اين باشد فرقى بين امام و ساير مردم نخواهد بود.[42]

نقش نگین انگشتری امام حسن عسکری (ع)

نقش نگین انگشتری امام حسن (ع)  «سبحان من له مقاليد السموات و الارض» بوده است.[43]

سیره عملی امام حسن عسکری

جوانمردی اهل بیت (ع) تا آن اندازه بود که علاوه بر پیروان خود، حتی به محرومان و نیازمندان مخالف خود نیز کمک می کردند. محمّد بن علی بن ابراهیم بن موسی بن جعفر (ع) گفته است: زمانی به تهی دستی مبتلا شدم و زندگی برایم بسیار سخت شد. در این حال بودم که روزی پدرم گفت: نزد حضرت عسکری (ع) برویم؛ زیرا مردم او را به جوانمردی و کرم توصیف می کنند. محمّد می گوید به پدرم گفتم: او را می شناسی؟ گفت: نه! راه که می رفتیم، پدرم گفت: کاش حضرت عسکری (ع) پانصدر درهم برای من بدهد تا دویست درهم آن را صرف پوشاک و دویست درهم را صرف پرداخت بدهی ها و صد درهم دیگر را هم برای مخارج زندگی به مصرف برسانیم. من هم با خودم گفتم: کاش سیصد درهم نیز به من می دادند تا صد درهم را برای پوشاک و صد درهم را برای مخارج زندگی و با صد درهم دیگر مرکبی تهیه می کردم! وقتی به حضور امام عسکری (ع)، رسیدیم، از پدرم پرسیدند چرا تاکنون نزد ما نیامده ای؟ پدرم عرض کرد با این وضع خجالت می کشیدم خدمت برسم محمد می گوید: وقتی خواستیم مرخص شویم، همان مقدار پول که آروزیش را داشتیم، حضرت به ما دادند… به پدرم که «واقفی» بود و امامت حضرت عسکری (ع) را قبول نداشت گفتم آیا دلیلی روشن تر از این برای امامت حضرت عسکری (ع)  می خواهی؟ علی بن ابراهیم گفت، این آیینی است که من به آن عادت کردم و مثل گذشته «واقفی» ماند، امّا امام (ع) با این حال، از بخشیدن مال به او خودداری نفرمود.[44]

گاه، برخی به طمع پول بیشتر نزد امامان معصوم به دروغ، اظهار فقر و نداری می کردند، اما با این حال، معصومان (ع) آن ها را محروم نمی کردند. اسماعیل بن محمد عباسی گفته: روزی بر سر راه حضرت عسکری (ع) نشستم. چون آن حضرت نزدیک شدند، از جای خود برخاستم و از فقر و تنگ دستی خود، به آن حضرت شکایت کردم و حتی قسم خوردم که مالی ندارم. امام (ع) فرمودند: چرا به خدا قسم دروغ می خوری، در حالی که خبر دارم دویست دینار در فلان جا ذخیره کرده ای؟ آن گاه امام (ع) فرمودند: البته این را نگفتم که از دادن پول به تو خودداری کنم و به غلام خود فرمودند: صد دینار پول از دارایی ما به این شخص بده! سپس به من فرمودند: ولی هنگامی که نیاز به آن دویست دینار پیدا کردی، خودت از آن محروم خواهی شد. وقتی سراغ آن دویست دینار رفتم، دیدم پیش از من، فرزندم آن پول ها را برداشته و خرج کرده است.[45]

سیرۀ اجتماعی امام حسن عسکری (ع)

محمد بن حمزه سروری می گوید: توسط ابو هاشم جعفری – که با هم دوست بودیم – نامه ای به محضر امام عسکری (ع) نوشته و درخواست کردم که آن حضرت دعا کند تا خداوند متعال در زندگی من گشایشی ایجاد بفرماید. وقتی که جواب را توسط ابوهاشم دریافت کردم، آن حضرت نوشته بود: ; پسر عمویت یحیی بن حمزه از دنیا رفت و مبلغ صد هزار درهم ارث باقی گذاشت که این درهم ها به تو ارث می رسد، پس خدا را سپاسگزاری کن و بر تو باد به میانه روی، و از اسراف بپرهیز که اسراف از رفتارهای شیطانی است.

بعد از چند روزی، پیکی از شهر حران آمده و اسنادی را مربوط به دارایی پسر عمویم به من تحویل داد. من با خواندن نامه ای که بین آن اسناد وجود داشت، متوجه شدم که پسرعمویم یحیی بن حمزه دقیقا همان روزی فوت کرده است که امام (ع) آن خبر را به من داد

به این ترتیب از تنگدستی و فقر رهایی یافته و بعد از ادای حقوق الهی و احسان به برادرهای دینی ام، طبق دستور امام (ع) زندگی خود را بر اساس میانه روی تنظیم نموده و از اسراف و ولخرجی پرهیز نمودم و به این ترتیب زندگی ام سامان یافت در حالی که در گذشته فردی مبذر و اسراف کار بودم.[46]

رفتار امام حسن عسکری با خانواده و فرزندان

(در حال تکمیل است)

 

امام حسن عسکری (ع) و رسیدگی به محرومان

امام عسکری (ع) در طول 28 سال عمر پربار خویش، علاوه بر این که در تداوم راه نبوت و امامت، نهایت تلاش خود را به کار گرفت و با تربیت شاگردان ممتاز و رهنمودهای خردمندانه خویش شایسته ترین خدمات را به امت اسلامی عرضه نمود، به عنوان امام امت و غم خوار ملت نیز از هیچ کوششی در راه رفع گرفتاری ها و مشکلات مسلمانان به ویژه شیعیان فرو گذاری نکرد. در ذیل به نمونه هایی از تلاش ها و عنایات آن حضرت در این زمینه اشاره می شود:

ابوهاشم جعفری، از شاگردان آن حضرت می گوید: روزی از فشار زندگی و فقر مادی به آن حضرت شکایت کردم. امام (ع) با تازیانه اش خطی بر روی زمین کشید و یک شمش طلا از آن بیرون آورد که در حدود پانصد اشرفی بود. سپس آن را به من داد و فرمود: «ای ابوهاشم! بگیر و ما را معذور دار». [47]

از محمد بن على … روایت است که گفت: ما تنگدست شدیم، پدرم به من گفت: باىد نزد این مرد؛ یعنى ابو محمد (ع) برویم؛ زیرا او معروف به جود و بخشش است. به پدرم گفتم: او را مى‏شناسى؟ گفت: نه او را مى‏شناسم و نه هرگز او را دیده‏ام. می گوید: ما آهنگ او کرديم و هم چنان که در راه می رفتیم، پدرم به من گفت: چه اندازه نیازمندیم؟ اگر پانصد درهم به ما بدهد، دویست درهم آن براى پوشاک، و دویست درهمش براى خرید آرد[48] و صد درهمش براى خرجى. محمد بن على می گوید: من هم پیش خود گفتم: کاش سیصد درهم نیز به من بدهد، صد درهمش را الاغى بخرم، و صد درهمش براى خرجى، و صد درهم براى پوشاک که (با آن الاغ و خرجى و پوشاک) به کوهستان بروم. می گوید: همین که به در خانه آن حضرت رسیدیم، غلام او بیرون آمده و گفت: على بن ابراهیم و محمد، پسرش، وارد شوند، چون وارد شدیم و سلام کردیم، به پدرم فرمود: اى على! چرا تا کنون نزد ما نیامدى؟ گفت: خجالت می کشیدم با این وضع (فقر و تنگدستی) نزد شما بیایم. وقتی از خانه‏اش بیرون آمدیم غلام آن حضرت نزد ما آمد، و کیسه‏اى به پدرم داد و گفت: این پانصد درهم است، دویست درهم براى پوشاک، دویست درهم براى آرد (یا بدهى)، دویست درهم براى خرجى، و به من نیز کیسه‏اى داده گفت: این سیصد درهم است، صد درهم آن را الاغ بخر، و صد درهم براى پوشاک، و صد درهم براى خرجى، و به سوى کوهستان مرو، و به سوراء برو (سوراء، شهرى در اطراف حلّه و محلى در بغداد است). او نیز به سوراء رفت و در آن جا زنى گرفت، و امروز دو هزار دینار عایدى دارد، با این حال، معتقد به مذهب واقفى‏ها است؛ (یعنى هفت امامى است) و می گوید: حضرت موسى بن جعفر (ع) نمرده و غایب است. محمد بن ابراهیم کردى می گوید: به او گفتم: واى به حال تو، آیا برهانى بر امامت روشن‏تر از این می خواهى؟ گفت: راست می گویى، ولى این عقیده‏ای است که ما بر آن رفته‏ایم (و مذهب خانوادگى ما است)!.[49]

امام حسن عسکری (ع) و احترام به حقوق اجتماعی مؤمنان

(در حال تکمیل است)

 

امام حسن عسکری (ع) و توجه به پیروان

حسن بن محمّد قمى از مشایخ و پیران قم روایت كرده ‏است كه حسین بن حسن، از نوادگان امام جعفر صادق (ع)، در قم زندگى می كرد و آشكارا به شرب خمر مى‏پرداخت. یک روز براى احتیاجى كه داشت به در خانه «احمد بن اسحاق اشعرى» كه وكیل امام حسن عسکری (ع) در قم بود، رفت، ولى احمد بن اسحاق به او اجازه ورود نداد، به ناچار با اندوه و ناراحتى به خانه خود برگشت.

احمد بن اسحاق آن سال عازم حج شد. همین كه به سامراء رسید برای زیارت و ملاقات با امام حسن عسكرى (ع) اقدام نمود، ابتدا اجازه ورود خواست، اما امام (ع) بر خلاف انتظارش به او اجازه نداد. او منقلب شده و شروع به گریه‏ کردن كرد و بسیار زارى و تضرع نمود تا بالاخره اجازه ورود یافت، وقتى وارد شد عرض كرد: ای فرزند رسول خدا (ص)، چرا به من اجازه نفرمودید خدمتتان برسم، من كه از شیعیان و ارادتمندان شما هستم.

آن حضرت فرمود: چون پسر عموى مرا از در خانه‏ات راندى. احمد گریه‏اش گرفت و قسم یاد كرد كه اجازه ندادن من به این جهت بود كه شاید او از شراب خوارى توبه كند. فرمود: راست می گوئى، ولى چاره‏اى نیست باید آنها را گرامى بدارید و احترام كنید. در هر حال مبادا ایشان را تحقیر كنید و اهانت نمایید؛ چون به ما خاندان اهل بیت (ع) انتساب دارند كه در این صورت زیانكار خواهید بود.

وقتى احمد به قم برگشت، بزرگان به دیدن او آمدند. حسین نیز از كسانى بود كه به دیدن احمد شتافت، اما همین كه احمد او را دید از جاى جست و به استقبالش شتافت و اكرامش نمود و در صدر مجلس او را نشانید. دیدن این همه احترام برای حسین بى‏سابقه بود و آن را دور از انتظار شمرد. پرسید: چه شده كه این قدر به من احترام می كنى؟ احمد جریان خود را با امام عسكرى (ع) توضیح داد.

همین كه حسین این قضیه را شنید، از كار زشت خود پشیمان شد و توبه كرد، آن گاه به خانه برگشت و تمام شراب‏هایى كه داشت به زمین ریخت و اسباب و وسایل شراب را شكست و از پرهیزكاران و صالحین و اشخاص با ورع گردید. او پیوسته ملازم مسجد بود و اعتكاف مى‏كرد و شب زنده‏دار بود، تا آن که رحلت نمود و نزدیک قبر حضرت معصومه (س) دفن شد.[50]

این داستان، از یک سو نشانۀ توجه ویژه امام (ع) به شیعیان و پیروان خود است که کوچکترین خطاهای آنها را گوشزد می نماید تا آنان متنبه شده و در طریق اصلاح خود قدم بردارند و از سوی دیگر علامت مهربانی و عنابت خاص آن حضرت به فرزندان حضرت زهرا (س) است که با لطافتی خاص، زمینه توبه و پرهیزگاری آنان را فراهم می آورد.

سیرۀ سیاسی امام حسن عسکری (ع)

امام عسكرى (ع) علی رغم تمامى محدوديت ها و كنترل هايى كه از طرف دستگاه خلافت به عمل مى‏آمد، يک سلسله فعاليت هاى سرّى سياسى را رهبرى مى‏كرد كه با گزينش شيوه‏هاى بسيار ظريف پنهان کارى، از چشم بيدار و مراقب جاسوسان دربار، بدور مى‏ماند. در اين زمينه نمونه‏هاى فراوانى به چشم مى‏خورد كه به دو مورد اشاره می شود:

1 – «عثمان بن سعيد عَمرى» كه از نزديک ترين و صميمى‏ترين ياران امام بود، زير پوشش روغن فروشى، فعاليت مى‏كرد. شيعيان و پيروان حضرت عسكرى (ع) اموال و وجوهى را كه مى‏خواستند به امام تحويل دهند، به او مى‏رساندند و او آنها را در ظرف ها و مشک هاى روغن قرار داده و به حضور امام مى‏رساند.

2 – «داود بن اسود»، خدمتگزار امام كه مأمور هيزم كشى و گرم كردن حمام خانه حضرت عسكرى (ع) بود، مى‏گويد: امام عسکری به من فرمود: اين چوب را بگير و نزد «عثمان بن سعيد» ببر و به او بده، من چوب را گرفته روانه شدم، در راه به يک نفر سقّا برخوردم، قاطر او راه مرا بست. سقا از من خواست حيوان را كنار بزنم. من چوب را بلند كرده و به قاطر زدم. چوب شكست، وقتى محل شكستگى آن را نگاه كردم، چشمم به نامه هايى افتاد كه در داخل چوب بود! به سرعت چوب را زير بغل گرفته و برگشتم در حالی که سقا مرا به باد فحش و ناسزا گرفت.

وقتى به در خانه امام رسيدم، «عيسى» خدمتگزار امام، كنار در به استقبالم آمد و گفت: آقا و سرورت مى‏گويد: چرا قاطر را زدى و چوب را شكستى؟ گفتم: نمى‏دانستم داخل چوب چيست؟ امام فرمود: چرا كارى مى‏كنى كه مجبور به عذر خواهى شوى؟ مبادا بعد از اين چنين كارى كنى، اگر شنيدى كسى به ما ناسزا هم مى‏گويد، راه خود را بگير و برو و با او مشاجره نكن. ما در شهر بد و ديار بدى به سر مى‏بريم، تو فقط كار خود را بكن و بدان گزارش كارهايت به ما مى‏رسد.

اين قضيه نشان مى‏دهد كه امام، اسناد، نامه‏ها و نوشته هايى را كه سرّى بوده، در ميان چوب، جاسازى كرده و براى «عثمان بن سعيد»، كه شخص بسيار مورد اعتماد و رازدارى بوده، فرستاده است و اين كار را به عهده مأمور حمام كه كارش هيزم آوردن و چوب شكستن و امثال اينها بوده و طبعاً سؤ ظن كسى را جلب نمى‏كرده واگذار كرده است، ولى بر اثر بى احتياطى او، نزديک بوده اين راز فاش شود![51]

امام حسن عسکری (ع) و بنی عباس

(در حال تکمیل است)

 

خلفای عباسی معاصر امام حسن عسکری (ع)

امام عسكرى (ع) در مدت كوتاه امامت خويش با سه نفر از خلفاى عباسى كه هر يك از ديگرى ستمکارتر بودند، معاصر بود، اين سه تن عبارتند از:

1 – المعتزّ بالله (252 – 255)

2 – المهتدى الله (255 – 256)

3 – المعتمد بالله (256 – 279)

خلفاى عباسى كه روز نخست به نام طرفدارى از علويان و به عنوان گرفتن انتقام آنان از بنى اميه قيام كردند، آن چه را كه قبلاً به مردم وعده داده بودند، ناديده گرفته و مانند خلفاى بنى اميه و بلكه بدتر از آنان ستمگرى و خود كامگى را آغاز كردند.

به كارنامه سياه خلفاى عباسى كه با امام عسكرى (ع) معاصر بودند، اشاره می شود:

1- معتزّ

وى فرزند متوكل عباسى است كه پس از بركنارى مستعين در سال 252 زمام امور را به دست گرفت و راه پيشينيان را تعقيب كرد.

پس از قتل متوكل، تركان بر امور كشور مسلط شدند و به جاى اين كه خليفه فرمانده آنان باشد، خليفه را به زير فرمان خود در آوردند، به گونه‏اى كه اگر خليفه به خواسته‏هاى آنان تن نمى‏داد، نقشه بركنارى يا قتل او را مى‏كشيدند. داستانى كه ذکر می شود گواه اين معنا است:

روزى «معتز» گروهى از همفكران و محرمان اسرار خود را در مجلسى گرد آورد سپس ستاره‏شناسى را احضار كردند تا مدت خلافت وى را تعيين كند. در اين موقع ظريفى كه در مجلس بود، گفت: من بيش از ستاره شناس، از مدت خلافت و عمر او آگاهم. آن گاه نظريه خود را چنين بيان كرد: تا روزى كه تركان هوادار خليفه هستند و دوام حكومت او را بخواهند، او بر مسند خلافت مستقر خواهد بود و روزى كه مورد خشم آنان قرار گيرد و علاقه آنان از او قطع شود، آن روز پايان حكومت او خواهد بود.

بر اثر نفوذ و تسلط تركان در دربار خلافت، وضع به گونه‏اى بود كه خليفه يک مقام تشريفاتى بيش نبود و رتق و فتق امور عملاً در دست تركان قرار داشت.

روزى گروهى از تركان وارد قصر معتز شدند و او را كشان كشان به اتاقى بردند، آن گاه او را با چوب و چماق كتک زده و پيراهنش را سوزاندند و او را در حياط قصر زير آفتاب نگه داشتند. آفتاب آن روز به قدرى گرم بود كه زمين مانند تنور داغ بود و هيچ كس نمى‏توانست دو پاى خود را بر روز زمين بگذارد و ناچار بود به اصطلاح پا به پا شود. در اين موقع تركان او را از مقام خلافت خلع كردند و گروهى را بر اين خلع گواه گرفتند. سپس به منظور قتل خليفه معزول تصميم گرفتند او را به يك نفر بسپارند تا در اثر گرسنگى و تشنگى و شكنجه‏هاى فراوان به زندگى او خاتمه دهد. بدين گونه خليفه را در حالى كه نيمه جانى در بدن داشت، در سردابى جا دادند و درب سرداب را با خشت و گچ مسدود كردند و معتز به همان حالت زنده به گور شد.[52]

2 – مهتدى

«مهتدى»، دومين خليفه معاصر امام يازدهم، و چهاردهمين خليفه عباسى بود كه پس از قتل برادرش «معتز» در سال 255 هـ بر مسند خلافت تكيه زد.

مهتدى نيز بسان برادر، استقلالى در كارها نداشت و پيوسته بازيچه دست تركان دربار عباسى بود. مهتدى، در قياس با ديگر خلفاى عباسى، فردى معتدل بود، و از نظر اخلاق و رفتار بى شباهت به «عمر بن عبدالعزيز» در ميان خلفاى بنى اميه نبود. او گاهى مى‏گفت: در ميان خلفاى اموى حداقل يك فرد پاكدامن (عمر بن عبدالعزيز) وجود داشت، براى ما بسيار شرم آور است كه در ميان خلفاى عباسى كسى شبيه و مانند او نباشد؛ ازين رو او نيز همچون عمر بن عبدالعزيز تا حدودى به شكايات مردم رسيدگى مى‏كرد و در غذا و لباس و امور اقتصادى ميانه روى را رعايت مى‏نمود. او پس از رسيدن به خلافت، دربار را از مظاهر تشريفات و اشرافي گرى پاكسازى و بساط مي گسارى را جمع كرد. مورخان در اين زمينه داد سخن داده او را به اين مناسبت ستوده‏اند.

البته به نظر مى‏رسد كه انگيزه مهتدى در اين حركت، ملاحظات اجتماعى و سياسى بوده است. او اين معنا را درک مى‏كرد كه در جامعه اسلامى افرادى به مراتب از او بهتر و آگاهتر و شايسته‏تر وجود دارند و با وجود چنين شخصيت هايى او بايد زمام كار مسلمانان را به آنان بسپارد و خود از صحنه سياست و زمامدارى كنار برود و با اين ژست­ها مى‏خواست پايگاه مردمى پيدا كند، وگرنه شخصى كه به قول برخى از مورخان، روزها روزه مى‏گرفت و با نان و سركه و نمک افطار مى‏كرد، بايد آن چنان هوس­هاى نفسانى خويش را سركوب كرده باشد كه خلافت را به چيزى نخرد، در صورتى كه مى‏بينيم او تا آخرين لحظه عمر و تا روزى كه مانند برادر خود معتز كشته شد، بر مسند خلافت تكيه زده بود. تاريخ از اين زمامداران زياد ديده و بسيار بعيد است كه اين نوع كارها انگيزه الهى داشته باشد. روشن ترين گواه بر دنياطلبى و طغيانگرى مهتدى اين است كه وى امام عسكرى را به زندان فرستاد و در دوران حكومت او تا شبى كه كشته شد امام در زندان به سر مى‏برد و حتى تصميم داشت امام را به قتل برساند.[53]

3 – معتمد

سومين خليفه معاصر امام عسكرى (ع) معتمد عباسى است. چهار سال از دوران امامت حضرت عسكرى (ع) در دوران حكومت او سپرى شده است.

معتمد در سال 229 متولد شد و در سال 256 به وسيله تركان به خلافت رسيد و در سال 279 در گذشت.

اگر مورخان درباره مهتدى (پسر عموى معتمد)  مطالبى تمجيدآميز نوشته و تا حدى او را ستوده‏اند، در مقابل، در بيان فساد اخلاق معتمد داد سخن داده‏اند و اتفاق نظر دارند كه او شيفته عياشى و خوشگذرانى بود و آنچه براى او مطرح نبود كار و گرفتاري هاى مردم بود. از اين جهت مردم نيز از او روى گردان بودند و چشم اميد به برادر او «موفق» (طلحه) دوخته بودند؛ زيرا به علت آن كه او به شدت در فساد اخلاق و شهوات غوطه ور شده بود، برادرش «موفق» زمام امور را به دست گرفته بود.

مورخان در باب اقتدار «موفق» در عصر معتمد مى‏نويسند: گرچه زمام خلافت به ظاهر در دست «معتمد» بود، اما در واقع گرداننده خلافت «موفق» بود و براى معتمد از خلافت نامى بيش نبود.[54]

امام حسن عسکری (ع) و فرقه ها انحرافی

واقفیه فرقه ای بودند که به هفت امام اعتقاد داشتند و امامت امامان بعد از امام کاظم (ع) را قبول نداشتند. غلات گروه دیگری از کژاندیشان و تندروها بودند که امامان را بیش از حد خود بالا می بردند، و در فکر و روش بر خلاف امامان (ع) حرکت می کردند. امام حسن (ع) با آنان برخورد شدید نمود، آنها را از خود طرد کرد، و شیعیان را از هرگونه گرایش و تمایل به آنها برحذر داشت، و با کمال صراحت از آنها بیزاری جست، در این رهگذر به دو حدیث اشاره می کنیم.

یکی از شیعیان که در قسمت غرب ایران [کرمانشاه و اطراف آن] می زیست برای امام حسن (ع) در ضمن نامه ای چنین نوشت: «نظر شما درباره واقفیه چیست؟ آیا آنها را از خود می دانید، یا از آنها بیزاری می جویید»؟

امام حسن (ع) در پاسخ او چنین نوشت: «آیا نسبت به عمویت (که از واقفیه است) ترحم می کنی؟ خدا او را رحمت نکند، از او بیزاری بجوی. من در پیشگاه خدا از گروه واقفیه بیزارم. آنها را به دوستی نگیر. از بیمارانشان عیادت نکن، و در تشییع جنازه آنها شرکت منمای، هرگز بر جنازه آنها نماز نخوان.[55]

و در سرزنش غلات و تندروها در ضمن نامه ای نوشت: «من شما را افرادی افراطی می دانم که در پیشگاه خدا، دسته جدا کرده اید و در نتیجه در خسران و هلاکت افتاده اید. هلاکت و عذاب از آن کسی است که از اطاعت خداوند سرپیچی کند و نصیحت اولیای خدا را نپذیرد، با این که خداوند به شما فرمان داده که از خدا و رسول و اولی الامر، اطاعت کنید.[56]

از محمّد بن احمد انصارى روايت شده که گفت: گروهى از مفوّضه و مقصره، کامل بن ابراهيم مدائنى را نزد امام  حسن عسکرى (ع) فرستادند تا با آن حضرت درباره امر مفوّضه مناظره و مباحثه کند، کامل مي گويد: من با خودم گفتم: از امام عسکرى می پرسم: کسى داخل بهشت نمي شود مگر اين که معرفت او نظير معرفت من و مقاله او چون مقاله من باشد. وقتى که نزد امام عسکرى رفتم ديدم لباس هاى سفيد و نازکى پوشيده. با خودم گفتم: ولى و حجت خدا لباس نازک مى‏پوشد و به ما دستور مي دهد که برادران دينى خود را يارى کنيم و از پوشيدن اين گونه لباس ها خوددارى نمائيم؟

امام عسکرى در حالى که لبخند مي زد آستين هاى خود را بالا زد، من ديدم پلاس سياهى که زبر و خشن بود زير لباس هاى خود پوشيده به من فرمود: اين پلاس سياه را براى خدا و اين لباس نازک را براى شما پوشيده‏ام، من خجل شدم و نزديک دربى که پرده آن افتاده بود نشستم، باد آمد و يک طرف آن پرده را رد کرد، ناگاه جوان چهارساله يا نظير چهار ساله‏اى را ديدم که گويا: يک پاره ماه بود، آن آقازاده به من فرمود: اى کامل بن ابراهيم! من از اين معجزه به خود لرزيدم و خدا به من الهام کرد که گفتم: لبّيک اى مولاى من، فرمود: نزد ولى و حجت خدا آمدى تا پرسش کنى غير از آن کسى که مثل تو معرفت پيدا کند و قائل به قول تو شود داخل بهشت نخواهد شد؟

گفتم: آرى به خدا قسم، فرمود: پس بنابراين يک عده کمى داخل بهشت خواهند شد؟.

به خدا قسم گروهى داخل بهشت مي شوند که آنان را حقيه مي گويند گفتم: اى مولاى من آنان کيانند؟ فرمود: گروهى هستند دوستدار على (ع) که به حق آن حضرت قسم مي خورند ولى عظمت حق و فضيلت على را نمي دانند. پس آن حضرت به قدر يک ساعت ساکت شد، بعد از آن به من فرمود: تو آمدى که از مقاله مفوّضه بپرسى، مفوّضه دروغ مي گويند، بلکه دل هاى ما جايگاه خدا هستند، موقعى که خدا بخواهد ما هم مي خواهيم، معناى اين آيه‏اى که خدا مي فرمايد: شما چيزى را نمى‏خواهيد مگر اين که خدا بخواهد همين است.

بعد از آن پرده افتاد من نتوانستم پرده را رد کنم، امام حسن عسکرى (ع) درحالى‏ که لبخند مي زد به من توجهى کرد و فرمود: اى کامل براى چه نشستى در صورتى که حجت بعد از من حاجت تو را روا کرد؟ من بلند شده از حضور آن حضرت مرخص شدم و بعد از آن امام زمان را نديدم. ابو نعيم مي گويد: من کامل بن ابراهيم را ديدم و راجع به اين روايت از او پرسیدم او براى من اين حديث را نقل کرد.[57]

سیره فرهنگی امام حسن عسکری (ع)

حمایت ائمه اطهار (ع)  از دانشمندان راستین و متفکران متعهد، در گسترش فرهنگ غنی و مترقی اهل بیت (ع) نقش مهمی داشت.

امام عسکری (ع ) با قدردانی از چهره های فرهنگی شیعه، جرقه امید را در دل دانشوران و دانش دوستان پدید می آورد و آنان را برای تلاش هر چه بیشتر در راه گسترش فرهنگ شیعه امیدوارتر می ساخت.

ابوهاشم جعفری از یاران راستین امام عسکری (ع) و از نوادگان جعفر طیار (ع)  می گوید: روزی کتاب «یوم و لیله » از تألیفات یونس بن عبدالرحمن را به حضرت امام حسن عسکری (ع)  عرضه کردم. حضرت آن را مطالعه نموده و پرسید این کتاب تألیف کیست؟

گفتم: این از آثار یونس بن عبدالرحمن از منتسبین به آل یقطین است. امام (ع)  فرمود: «اعطاه الله بکل حرف نورا یوم القیامة، خداوند در مقابل هر حرف که در این کتاب نوشته،] نوری برای او در قیامت عطا فرماید.[58]

همچنین امام عسکری (ع) در نامه ای به علی بن بابویه قمی – از دانشمندان برجسته شیعه در قم به نحو شایسته ای او را می ستاید. در بخشی از آن نامه آمده است: ای بزرگ مرد و مورد اعتماد و فقیه شیعیان من، ابوالحسن علی بن حسین قمی  خداوند متعال تو را بر اموری که مورد رضای او است موفق بگرداند و برای تو فرزندان صالح و شایسته عطا فرماید. ای مرد دانشمند و مورد اطمینان من، ابالحسن! صبرکن و شیعه مرا به صبر فرمان ده، همانا زمین از آن خداست که بندگانش را وارث آن می سازد. و سرانجام نیکو برای پرهیزگاران است و سلام و رحمت خدا و برکات او بر تو و بر همه شیعیانم باد.[59]

علم امام حسن عسکری(ع)

على بن محمد نوفلى از امام عسكرى (ع) می گويد: از آن حضرت شنيدم مى‏فرمود: اسم اعظم خدا هفتاد و سه حرف است، آصف يک حرف داشت و به زبان آورد و زمين ميان او تا سبأ (در يمن) را شكافت و تخت بلقيس را در بر گرفت و به سليمان (ع) رسانيد و سپس در كمتر از چشم به هم زدن باز شد و به حال خود برگشت، هفتاد و دو حرف آن نزد ما است و يک حرف مخصوص خدا است كه در علم غيب آن را ويژه خود ساخته است.[60]

امام حسن عسکری (ع) مرجع پاسخگویی

ابو عون‏ ابرش‏ خويشاوند نجاح‏ بن‏ سلمه‏ نامه‏اى‏ براى‏ امام حسن عسکری نوشت‏ كه‏ مردم‏ اين‏ كار شما را نپسنديدند كه‏ در پشت‏ جنازه‏ پدرتان‏ حضرت‏ ابو الحسن‏ گريبان‏ پاره کردید. امام (ع) در جواب او فرمود: نادان اين كار به تو مربوط نيست. حضرت موسى بر برادر خود هارون گريبان چاک زد. بعضى از مردم با ايمان متولّد مى شوند و زندگى را با همين عقيده به پايان مي رسانند و در حال ايمان از دنيا مي روند برخى نيز كافر متولد مي شوند و با كفر زندگى مي كنند و كافر از دنيا مي روند. بعضي ديگر با ايمان متولد مي شوند و با همين عقيده زندگى مي كنند ولى كافر از دنيا مي روند تو نيز از آنهائى هستى كه كافر از دنيا خواهى رفت و ديوانه خواهى شد.

قبل از مرگ، پسرش او را در خانه نگهدارى مي كرد تا مبادا مردم او را ببينند چون مبتلا به وسوسه و بى‏عقلى شده بود و حرف هاى ياوه مي گفت و بر معتقدين به امامت و شيعه مذهب پيوسته ايراد تراشى مي كرد بالاخره عقيده‏اى كه داشت آشكار كرد.[61]

يوسف‏ بن‏ محمد بن‏ زياد و على‏ بن‏ محمد بن‏ سيار روايت‏ كرده‏ كه‏ عده ای به‏ امام‏ حسن‏ عسكرى‏ (ع‏) گفتند: گروهى‏ بر اين‏ گمانند كه‏ هاروت‏ و ماروت‏ دو فرشته‏اند كه‏ وقتى‏ عصيان‏ بنى‏ آدم‏ فزونى‏ گرفت‏، فرشتگان‏ آنها را برگزيدند و خداوند آنها را با فرشته‏ ديگرى‏ به‏ دنيا فرستاد و آن‏ دو «زهرة» را تحريک كرده‏ مى‏خواستند با او زنا كنند و شراب‏ نوشيدند و قتل‏ نفسى‏ را كه‏ حرام‏ است‏ مرتكب‏ شدند و اين كه‏ خداوند آنان‏ را در بابل‏، عذاب‏ مى‏دهد و ساحران‏، سحر از ايشان‏ مى‏آموزند و خداوند آن‏ زن‏ را به‏ صورت‏ همين‏ ستاره‏ زهرة، مسخ‏ كرده‏ است‏. حضرت‏ (ع‏) فرمود: پناه‏ بر خدا فرشتگان‏ از هر كفر و كار زشتى‏ به‏ لطف‏ خداوند، معصوم هستند و هم‏ او درباره‏ آنها مى‏فرمايد: در آنچه امر فرموده مخالفت نكرده و آنچه امر شوند انجام می دهند.[62] و فرمود: مال خداست هر كه در آسمان و زمين است، كسانى كه نزد خدا هستند از عبادت او تكبر نمى‏كنند و خسته نمى‏شوند [63] و در مورد ملائكه فرمود: « كه در سخن به خدا سبقت نمى گیرند و به دستور خدا عمل مى‏كنند»[64] و در ادامه فرمود: خداوند ملائكه را براى آن به زمين نمى‏فرستد كه خود امام و حاكم باشند بلكه نزد پيامبران خدا فرستاده شده‏اند تا رسالت پروردگارشان را به آنان، ابلاغ نمايند. سؤال كننده‏اى ‏پرسید: بنابراين ابليس، فرشته نبوده است.[65]

فرمود: خير او از جن بود آيا نشنيدى كه خداوند متعال مى‏فرمايد: سجده كردند مگر ابليس كه از طائفه جن بود‏.[66]

داود بن قاسم جعفرى مى‏گويد: مردى از اهل قم از امام حسن عسكرى (ع) در مورد آيه: إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ[67]‏ پرسيد و من حاضر بودم.

حضرت فرمود: يوسف ندزدید، بلكه حضرت كمربندى داشت كه از ابراهيم (ع) به ارث رسيده بود و هر كس اين كمربند را مى‏دزديد غلام مى‏گشت، به اين صورت كه هر وقت آن را كسى مى‏دزديد جبرئيل فرود مى‏آمد و خبر مى‏داد و كمربند از او گرفته مى‏شد و به بندگى در مى‏آمد.

اين كمربند نزد ساره دختر اسحاق بن ابراهيم  و سميّه مادر اسحاق بود و اين ساره، يوسف را دوست مى‏داشت و مى‏خواست براى خود فرزند قرار دهد از اين رو كمربند را برداشت و به كمر يوسف بست. پيراهنش را روى آن كشيد بعد به يعقوب گفت: كمربند دزديده شده.

پس جبرئيل آمد و گفت: اى يعقوب! كمربند نزد يوسف است. ولى كار ساره را نگفت و اين خواست خداوند بود. يعقوب برخاست و يوسف را تفتيش كرد و او در اين هنگام نوجوان بود و كمربند را پيدا كرد. ساره دختر اسحاق گفت: يوسف آن را از من دزديده پس من سزاوارترم به او.

يعقوب به او گفت: يوسف غلام توست به شرط اين كه او را نفروشى و به كسى نبخشى. ساره گفت: من قبول مى‏كنم به شرط اين كه او را از من نگيرى و السّاعه او را آزاد مى‏كنم. پس يعقوب يوسف را به او داد و او هم يوسف را آزاد كرد. به اين خاطر، برادران يوسف گفتند: اگر او اكنون دزدى كرد، برادرش هم قبلا دزدى كرده بود! ابو هاشم مى‏گويد: در اين مورد فكر مى‏كردم و از اين كار تعجب مى‏نمودم؛ چون «يعقوب» خيلى به «يوسف» نزديك بود و در فراق او غمگين شد و چشمانش گريست تا اين كه كور شد. در حالى كه مسافت كم بود. در اين هنگام امام حسن عسكرى (ع) رو به من كرد و فرمود: اى ابو هاشم! از آنچه در فكرت مى‏گذرد به خدا پناه ببر؛ چون اگر خدا مى‏خواست پرده‏هاى ميان يعقوب و يوسف را برمى‏داشت كه يک ديگر را ببينند ولى هدفى داشت و كسى به آن نمى‏رسيد مگر اين كه اين گونه باشد، پس خدا است كه دوستان خود را برمى‏گزيند.[68]

على‏ بن‏ حسن‏ بن‏ شاپور گفت‏: در زمان‏ حضرت‏ عسكرى‏ (ع) قحط سالى‏ شد خليفه‏ دستور داد وزير دربار و تمام‏ اهل‏ مملكت‏ براى‏ نماز استسقاء به صحرا بروند سه‏ روز پشت‏ سر هم‏ رفتند به مصلّى‏ و دعا كردند، امّا باران‏ نيامد.

روز چهارم جاثليق عالم نصارى با نصرانيان و رهبانان به صحرا رفتند در ميان آنها راهبى بود همين كه دست خود را به دعا برداشت آسمان شروع كرد به باريدن مردم به شک افتادند و در شگفت شده تمايل به دين نصارى پيدا كردند.

خليفه از پى امام حسن عسكرى (ع) فرستاد آن وقت زندانى بود بعد از اين كه از زندان خارجش كرد گفت به فرياد امت جدت برس كه دارند از دست مي روند فرمود من فردا به صحرا خواهم رفت و شک و ترديد را ان شاء اللَّه از ميان برمي دارم.

روز سوم جاثليق با رهبانان خارج شد حضرت امام حسن (ع) نيز با گروهى از اصحاب بيرون آمد همين كه ديد راهب دست خود را بلند كرده به يكى از غلامان خويش فرمود دست راست او را بگير و آنچه بين انگشتان خود پنهان كرده خارج كن غلام دستور را انجام داد از بين دو انگشت سبابه او استخوانى سياه بيرون آورد حضرت امام حسن (ع) آن را در دست گرفت آن گاه فرمود حالا تقاضاى باران كن دعا كرد و طلب باران نمود آسمان كه قبلا ابرى بود صاف شد و خورشيد بيرون آمد.

خليفه گفت اين استخوان چيست؟ امام (ع) فرمود اين مرد به قبر يكى از انبياء گذشت اين استخوان به دست او آمد استخوان پيامبرى را نمي گشايند مگر اين كه باران به شدت مى‏بارد.[69]

ابو القاسم هروى مى‏گويد: نامه‏اى به امام حسن عسكرى (ع) نوشتم. و خبر دادم كه دوستان شما اختلاف دارند. و از او خواستم تا دليلى را ارائه دهد.

حضرت در پاسخ چنين مرقوم فرمود: خداوند متعال عاقل را مخاطب قرار مى‏دهد. و هيچ كس نمى‏تواند به اندازه خاتم پيامبران و سيّد مرسلين (ص) دليل بياورد و برهان اقامه كند. با وصف حال، او را- نعوذ باللَّه- ساحر، كاهن و دروغ­گو قلمداد نمودند. و هر كس طالب هدايت باشد، هدايت مى‏شود الّا اين كه اكثر مردم با دلايل و معجزات، آرام مى‏گيرند. و در اين مورد، اگر خداوند به ما اجازه دهد، سخن مى‏گوييم و اگر مانع شود، ساكت مى‏شويم.

اگر خداوند مايل بود كه حقّ ما ظاهر نشود، پيامبران را براى بشارت و بيم دادن ارسال نمى‏فرمود تا چه در حال ضعف و چه در حال قدرت، حق را اعلان نمايند و هميشه حق بگويند. تا اين كه خداوند كارش را به انجام رساند و حكمش را نافذ گرداند. و مردم چند گونه‏اند:

الف- برخى از مردم آگاه هستند و در راه نجات و رستگارى، قدم برمى‏دارند، به حق تمسک مى‏جويند، به جاى استوارى چسبيده‏اند، شک و ترديدى به خود راه نمى‏دهند و پناهگاهى جز ما نمى‏شناسند.

ب- و برخى ديگر، حق را از اهلش نمى‏گيرند و مانند كسى هستند كه تلاطم دريا او را به اين سو و آن سو مى‏برد. و هر وقت موج آرام گيرد و او نيز آرام مى‏شود (و از خود استقلالى ندارد).

ج- عده‏اى ديگر، كسانى هستند كه شيطان بر آنها غلبه كرده و كار آنها رد كردن اهل حقّ است. و به وسيله باطل، حقيقت را دفع مى‏كنند. و اين به خاطر حسادتى است كه دارند. پس چپ و راست را رها كن. ما مانند چوپان هستيم كه هر وقت بخواهد، گوسفندانش را گرد آورده با كمتر كوششى اين كار را مى‏كند.

اما آن چه از اختلاف دوستان ما گفتى، بعد از اين كه پدرم به من وصيت كرد و من بزرگترين فرزندان او هستم، ديگر شک و شبهه‏اى باقى نخواهد ماند. و هر كس در مسند حكم، بنشيند و حال مردم را بهتر رعايت كند، او اولى به اين كار است. و تو هم اسرار ما را فاش نكن. و دنبال رياست نرو كه اين دو كار، مايه هلاكت هستند.[70]

امام حسن و تربیت شاگردان شایسته

امام حسن عسکری (ع) همانند سایر امامان معصوم شیعه (ع) در زمینه تربیت شاگرد اهتمام خاصی داشت. آن حضرت شیعیان مخلص و انسان های شایسته و با استعداد را برای تبلیغ معارف عالی اسلام و نشر و گسترش فرهنگ امامت که امتداد رسالت الهی است انتخاب کرده و تربیت می نمود و آنان را برای مقابله با هجمه های فرهنگی مخالفین و مناظرات علمی و گسترش احادیث اهل بیت (ع) آماده می کرد.

شیعیان فداکار هم با شور و اشتیاق تمام در اطراف محور امامت گرد آمده، زمینه رشد علمی و تعالی معنوی خویش را فراهم می ساختند. آنان به صورت شفاهی و کتبی، راه های حل مشکلات فرهنگی، روحی و معنوی خود را از سرچشمه علم و دانش فرا گرفته و در اقصا نقاط ممالک اسلامی منتشر می کردند

شیخ طوسی (ره) نام 103 نفر از اصحاب و شاگردان آن حضرت را ثبت نموده است،و بعضی از نویسندگان معاصر نام 263 نفر از یاران و شاگردان آن حضرت را یاد کرده اند.

در این جا نام چند تن از مشاهیر و بزرگان آنان را ذکر می شود:

1- احمد بن اسحاق قمی: او علاوه بر امام عسکری (ع) با سه تن دیگر از امامان معصوم (ع) نیز همنشین بوده است و از یاران راستین امام جواد، امام هادی و امام عسکری، حضرت مهدی (ع)به شمار می آید. او محدثی جلیل القدر، فقیهی پرهیزگار و نماینده و مورد اعتماد امام عسکری (ع) در شهر قم بود. بارها برای تحصیل دانش و کسب فیض از محضر ائمه هدی (ع) به سامراء و حجاز مسافرت نمود. همچنان که قبلا گذشت، امام عسکری (ع) هنگامی که فرزند بزرگوارش حضرت مهدی (ع) را به احمد بن اسحاق معرفی کرد، خطاب به وی فرمود: «ای احمد بن اسحاق! اگر در نزد خداوند متعال و ائمه اطهار (ع) مقامی والا نداشتی، فرزندم را به تو نشان نمی دادم.

2- احمد بن ادریس قمی: وی توفیق شرفیابی به محضر امام حسن عسکری (ع) را داشته و از منبع جوشان امامت جرعه ها نوشیده است. ابوالعباس نجاشی، شخصیت شناس نامی شیعه می گوید: احمد بن ادریس قمی فقیهی موثق و صاحب احادیث بسیار و روایات صحیح می باشد.

3- ابراهیم بن ابی حفص: نجاشی در مورد وی می نویسد: او که یکی از یاران سال خورده امام عسکری (ع) بود، شخصی مورد اطمینان و معروف نزد امام و شیعیان بود و کتاب «الرد علی الغالیه » را تألیف نمود.

4- حسن بن سکیب مروزی: دانشمندی متکلّم و پدید آورنده کتاب های متعدد و ساکن سمرقند بود. او در ردیف یاران امام عسکری (ع) قرار دارد.

5- حفص بن عمرو العمری: مورد توجه ویژه امام یازدهم بوده و حضرت عسکری (ع)در مورد وی توقیعی صادر فرموده است.

6- سید عبدالعظیم حسنی: نسب این دانشمند بزرگوار به امام مجتبی (ع) می رسد. او دانشمندی فقیه، پارسا و مبارز بود. وی در منطقه ری در میان شیعیان از آوازه و شهرت نیکی برخوردار بود، ولی بنا به ضرورت زمان سعی می کرد تلاش های خود را مخفیانه انجام دهد. امروزه مزار او در شهر ری مطاف هزاران شیعه مشتاق اهل بیت (ع)است.

7- سعد بن عبدالله قمی: از بزرگان شیعیان قم و صاحب تألیفات فراوان و محدث و فقیه بود.

8- فضل بن شاذان: یکی دیگر از شاگردان پرتلاش مکتب ائمه هدی (ع) به ویژه امام عسکری (ع) بود. پیشوای یازدهم تألیفات وی را تأیید نموده و در مورد برخی از احادیث او نوشته است: «صحیح است و شایسته است بدان عمل شود». امام عسکری (ع)در مورد فضل بن شاذان فرمود: «من بر مردم خراسان غبطه می خورم که فضل بن شاذان در میان آن ها است».

9- ابوعمرو عثمان بن سعید عمری: این شاگرد مکتب اهل بیت (ع) آن چنان مورد عنایت حضرت عسکری (ع)بود که امام علاقه خویش را به وی این گونه ابراز نمود: «این ابو عمرو مردی است مورد اطمینان و امین در زندگی و مرگ. او مورد اعتماد من است. آنچه به شما گفت، از جانب من می گوید و آنچه به شما رساند، از جانب من رسانده است». عثمان بن سعید اولین نائب خاص حضرت مهدی (ع)بود و فرزندش محمد بن عثمان دومین نائب آن حضرت در دوران غیبت صغری می باشد.

10- محمد عمری، فرزند عثمان بن سعید: او نیز همچون پدرش محرم اسرار پیشوای یازدهم بود. هنگام رحلت پدرش، از جانب حضرت مهدی (ع) توقیعی به عنوان تسلیت به وی صادر شد. در بخشی از آن آمده بود: «خداوند تو را پاداش فراوان دهد و صبر نیکو در مصیبت او به تو عطا فرماید. تو مصیبت زده شدی و ما نیز مصیبت زده شدیم. پس از فراق او، تو و ما تنها ماندیم. پس خداوند فرزندی چون تو به او عطا فرموده که پس از وی جانشین او باشی و به کاری که او می کرد بپردازی.[71]

امام حسن عسکری (ع) و نوشتن کتاب

حضرت عسکری (ع) علاوه بر تربیت شاگردان و تشویق نویسندگان، خود نیز دست به قلم برده و کتب و نامه های فراوانی را برای توسعه علم و دانش و هدایت و راهنمایی جامعه از خود به یادگار گذاشته است که به نمونه هایی اشاره می شود:

یک. تفسیر القرآن که حسن بن خالد برادر محمد بن خالد آن را نقل کرده است. قابل یادآوری است که امروزه کتابی با عنوان «تفسیر الامام العسکری (ع) » موجود است که عالمان رجال و حدیث بر آن نقدها دارند و آن را غیر از نوشته اصلی می دانند.[72]

دو. کتاب «المنقبة» که مشتمل بر بسیاری از احکام و مسائل حلال و حرام است. [73]

سه. نامه های فراوان.

حضرت برای گسترش فرهنگ تشیع، توسعه علم و دانش، و هدایت و سازندگی، نامه های فراوانی به آن شهرها نوشته است، مانند: نامه آن حضرت به شیعیان قم و آوه که متن آن در کتاب ها مضبوط است،(20) و نامه های فراوان حضرت به مردم مدینه،(21) و نامه ای که امام به «ابن بابویه» نوشته، و نامه مفصلی که حضرت خطاب به «اسحاق بن اسماعیل» و شیعیان نیشابور نوشته است.[74]

مناظرات امام حسن عسکری (ع)

(در حال تکمیل است)

 

امام حسن عسکری (ع) و تناقض قرآن

اسحاق كندى كه از فيلسوف‏هاى زمان خود بود. وی بى‏آنكه كسى را متوجه نمايد، شروع به نوشتن كتابى به نام تناقض القرآن نمود و مدت ها مشغول نوشتن آن بود.

يكى از شاگردان او خدمت امام حسن عسكرى (ع) رسيد. حضرت عسكرى (ع) فرمودند: يک مرد توانا ميان شما وجود ندارد که استادت را از سرگرم شدن به قرآن باز دارد؟ او گفت ما از شاگردان اين مرد هستيم چطور مى‏توانيم در اين مورد يا كار ديگرى بر او اعتراض نمائيم ؟! امام (ع) فرمودند: مى‏توانى آنچه به تو مى‏آموزم به او برسانى؟ جواب داد آرى. فرمود: مى‏روى پيش او خيلى به او محبت مى‏كنى و در كارى كه اشتغال دارد به او كمک خواهى كرد. وقتى بتو انس گرفت و با او نزديک شدى، مى‏گوئى يک سؤال برايم پيش آمده اگر اجازه مى‏دهى بپرسم؟ او خواهد گفت سؤالت را بكن.

به او بگو گمان كرده‏اى اگر قرآن پيش تو بيايد و بگويد منظورم از اين سخن غير آن چيزى است كه تو گمان كرده‏اى (و با خود خيال مى‏كنى متناقض است)، او در جواب تو خواهد گفت ممكن است؛ زيرا مرد فهميده‏اى است وقتى بشنود مى‏پذيرد.

وقتى اين كار را كردى بگو شايد غير آنچه تو خيال كرده‏اى از سخن خود خواسته باشد در اين صورت تو كلام او را در غير معناى مراد متكلم معنا كرده‏اى.

شاگرد پيش استاد كندى رفت و خيلى به او محبت نمود تا بالاخره اين سؤال را كرد. مرد كندى گفت باز حرف خود را برايم تكرار كن. براى مرتبه دوم گفت. استاد كندى به فكر فرو رفت و فهميد چنين چيزى در لغت امكان دارد و جايز است.[75]

امام حسن عسکری (ع) و علم خدا

ابو هاشم گفت: محمّد بن صالح از اين آيه پرسيد يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ[76] فرمود آيا مى‏شود محو كرد و از بين برد مگر چيزى كه بوده و آيا اثبات مي نمايد جز چيزى را كه نبوده. من با خود گفتم اين بر خلاف گفتار هشام بن حكم است كه مي گويد خداوند چيزى را نمي داند مگر بعد از به وجود آمدنش. ناگهان امام (ع) نگاهى بمن نموده فرمود خداوند برتر و بزرگ‏تر است و عالم است به اشياء قبل از به وجود آمد نشان. گفتم گواهى مي دهم كه شما حجت خدا هستيد.[77]

مخلوق‏ بودن‏ قرآن‏ كريم‏ در کلام امام حسن عسکری (ع)

ابو هاشم مى‏گويد: سوالی به ذهنم خطور کرد که آیا قران مخلوق است يا نه؟ در جواب ایشان، امام فرمودند: خداوند خالق هرچیزی است و هر چیز غیر از خداوند مخلوق است‏ ‏.[78]

تفاوت شیعه و محب در کلام امام حسن عسکری (ع)

تفاوت‏ اين‏ دو گروه‏ در روايتى‏ از امام‏ عسكرى‏ (ع) مطرح‏ و دقيقاً روشن‏ شده‏ است‏.

يوسف بن زياد و على بن سيّار گويند، شبى در طبقه بالاى منزل امام حسن عسکرى (ع) در محضر آن حضرت بوديم در آن روزها كه حكومت وقت آن جناب را نيز احترام ميكرد و اطرافيان خليفه هم احترام مي كردند در اين اثناء فرماندار شهر يعنى حكمران جسرين از جلو منزل آن حضرت عبور مي كرد مردى كت‏بسته هم با او بود و امام (ع) در جايگاه خويش كاملا بر خيابان مسلط بود فرماندار تا چشمش بامام (ع) افتاد با احترام آن حضرت از مركب پياده شد، حضرت به او فرمودند به جاى خود برگرد و فرماندار پس از اداى احترام به امام (ع) عرض كرد اى پسر پيامبر (ص) اين مرد را امشب از پشت در دكان صرّافى گرفتم به اتهام دزدى و اين كه‏ مي خواهد دكان را سوراخ كند و اشياء آن را به سرقت ببرد، برنامه من در اين گونه موارد كه كسى را به اتهام دزدى مي گيرم اين است كه بلافاصله او را پانصد تازيانه ميزنم قبل از آنكه افرادى بفهمند و بخواهند براى او وساطت كنند تا لا اقل مقدارى از كيفرش را ببيند ولى امشب وقتى مي خواستم اين مرد را مجازات كنم به من گفت از خدا بترس و خدا را بر خود خشمگين مساز زيرا من از شيعيان امير المؤمنين (ع) و از شيعيان اين امام يعنى پدر حضرت قائم (ع) هستم من دست نگهداشتم و به او گفتم ما با هم از كنار منزل آن حضرت عبور مي كنيم اگر حضرت ترا به عنوان شيعه خود شناخت رهايت مي سازم و گر نه دست و پايت را جدا مي كنم بعد از هزار تازيانه كه بر بدنت خواهم زد و اكنون او را خدمت شما آوردم آيا اين همچنان كه ادعا دارد از شيعيان حضرت على (ع) هست يا نه؟

حضرت فرمودند، پناه به خدا، اين مرد شيعه على (ع) نيست و به خاطر اين ادّعاى بيجا و گمان بى‏موردى كه نسبت به خود داشته خداوند او را در چنگ تو قرار داده است، فرماندار عرض كرد رنج مرا پايان دادى هم اكنون پانصد تازيانه بر او ميزنم و در اين كيفر هيچ گناهى بر من نخواهد بود، چون مقدار زيادى از آن حضرت دور شد دستور داد آن مرد را برو بر زمين انداختند و دو مأمور مجازات بر آن گمارده يكى از جانب راست او و ديگرى از جانب چپ و گفت او را بزنيد مأمورين چوب هاى خود را به پشت او فرود آوردند ولى به جاى اين كه به بدن او بخورد بر زمين مي خورد به طورى كه فرماندار ناراحت شد و مأمورين را نهيب زد، و گفت زمين را مي زنيد؟

چوب ها را به پشت او بزنيد نه بر زمين، مأمورين با دقت بيشترى پشت او را هدف قرار مي دادند ولى دست آنها لرزيد و به جاى آنكه چوب بر پشت متهم بخورد به دست خود مأمورين خورد و فرياد آنها از درد بلند شد.

فرماندار گفت، واى بر شما آيا ديوانه هستيد، چرا يک ديگر را مي زنيد؟ اين مرد متهم را بزنيد گفتند ما چوب را به پشت او فرود مى‏آوريم ولى دست ما مى-لغزد و در نتيجه چوب ها به بدن خود مأمورين مي خورد، فرماندار چهار نفر ديگر از مأمورين خود صدا زد، جمعا شش نفر شدند و به آنها گفت اطراف اين مرد را بگيريد مأمورين دور او را گرفتند، دستها بالا رفت و چوب ها بلند شد و اين بار به جاى اين كه چوب ها به متهم بخورد يا مثل مرتبه قبل به بدن مأمورين اصابت كند به خود فرماندار خورد به طورى كه از مركبش به زمين افتاد و دادش بلند شد مرا كشتيد، خدا شما را بكشد مأمورين گفتند ما (به شما جسارت نكرديم) چوب ها را به طرف او فرود آورديم فرماندار چند مأمور ديگر انتخاب كرد و به آنها دستور داد متهم را بزنند اين بار نيز خود فرماندار را زدند باز دادش بلند شد چرا مرا مي زنيد؟ گفتند نه به خدا ما اين مرد را مي زنيم فرماندار گفت اگر مرا نمي زنيد پس اين جراحت ها و شكستگى‏هاى سر و صورت من از كجاست؟ گفتند دست هاى ما شل باد اگر چوب را به سوى شما بلند كرده باشيم.

آن مرد متهم بعد از اين ماجراها رو كرد به فرماندار و گفت: اى بنده خدا با اين همه لطفى كه خدا نسبت به من روا داشت به طورى كه ديدى تمام اين ضربه‏ها خطا كرد و به من اصابت نكرد آيا پند و عبرت نگرفتى، واى بر تو، مرا به سوى امام عسگرى (ع) بازگردان و هر چه آن حضرت دستور فرمود در مورد من انجام ده.

فرماندار او را نزد امام (ع) آورده عرض كرد اى پسر پيامبر، جاى بسى شگفتى است شما تشيع اين مرد را انكار فرموديد و معلوم است كه هر كس پيرو شما نباشد پيرو شيطان است و دوزخى خواهد بود ولى با اين وصف ما از اين مرد معجزاتى ديديم كه جز پيامبران كسى ياراى آن را ندارد حضرت فرمودند بر سخن خود اضافه كن و بگو يا جانشينان و اوصياء پيامبران؟ عرض كرد يا اوصياء حضرت به فرماندار فرمودند اى بنده خدا اين مرد در ادعاى خويش كه گفته بود از شيعيان ماست دروغ گفت دروغى كه اگر توجه مي داشت و از روى عمد گفته بود تمام اين آزارها و كيفر سخت ترا مي ديد و سى سال هم در زندان مي ماند ولى چون عمدا دروغ نگفته مقصود ديگرى داشته و بى‏توجه اين كلمه را بر مقصود خود اطلاق نموده خداوند بر او رحم فرمود ولى تو اى بنده خدا بدان، خدا او را از تازيانه‏هاى تو نجات بخشيد زيرا او از وابستگان و دوستان ماست، امّا از شيعيان ما نيست، فرماندار عرض كرد تمام اينها (وابسته، دوست، شيعه) در نظر ما برابر است و از نظر ما فرقى ندارد حالا بفرمائيد بين اينها چه فرقست.

امام (ع) فرمود فرقش اين است كه، شيعيان ما آنهايند كه از آثار ما پيروى مي كنند و در تمام اوامر و نواهى از ما اطاعت مي كنند، اينها شيعيان ما هستند ولى كسانى كه در بيشتر واجبات خدائى با ما مخالفت مي كنند از شيعيان ما نيستند[79]

 

امام حسن عسکری (ع) از نگاه اهل بیت (ع)

از جابر بن عبدالله انصاری نقل شده است:  داخل مسجد کوفه شدم در حالی که امیرالمومنین (ع) با انگشت خودش می نوشت و تبسم می کرد از ایشان سوال کردم چه چیزی باعث خنده شما شده ؟ ایشان فرمودند تعجعب می کنم از کسانی که این آیه را می خوانند و آن گونه که باید حق معرفت این آیه را بشناسند نمی شناسند. سوال کردم کدام آیه را؟فرمودند خدا فرموده است: خدا نور آسمانها و زمين است، صفت نور هدايت خدا مانند قنديلى است (مراد حضرت محمد است) در آن چراغى هست(مراد من هستم) آن چراغ در شيشه‏ايست (مراد حسن و حسین است)، آن شيشه گويى ستاره درخشانى است (مراد علی بن حسین است)كه از درخت مبارک( مراد محمد بن علی است) زيتون (جعفربن محمد) نه شرقى (موسی بن جعفر) و نه غربى (علی بن موسی الرضا) روشن مى‏شود، روغنش از كثرت صاف بودن نزديک است بدون رسيدن آتش روشن شود (مراد علی بن محمد است)، نورى است بالاى نورى (حسن بن علی)، خدا هر كه را خواهد به نور خويش هدايت مى‏كند( مراد حضرت مهدی است)  و براى مردم اين مثلها را مى‏زند، خدا به هر چيز داناست.[80]

 

امام حسن عسکری (ع) از نگاه اندیشمندان

امام حسن عسکری (ع) نه تنها در منظر شیعیان بلکه در دیدگاه علمای اهل سنّت و شخصیت های جهان اسلام نیز از جایگاه والا و با عظمتی برخوردار است که در این جا به چند نمونه اشاره می شود.

1ـ معتمد عباسی

نقل شده است که جعفر بن علی الهادی (کذاب) از معتمد درخواست کرد که او را به امامت نصب کند و مقام برادرش امام عسکری (ع) را بعد از ایشان به او واگذار نماید. معتمد گفت: «منزلت و مقام برادرت مربوط به ما نمی شود بلکه «انّما کانت باللّه عزّ و جلّ» فقط از طرف خداوند عزیز و جلیل است و ما هر چند در نابودی و پایین آوردن مقام آن ها تلاش کردیم، خداوند از این کار اباء دارد و هر روز بر مقام و رفعت آنها افزود، از طریق حفظ و نگهداری، و نیکو سکوت کردن و از طریق افزودن علم و عبادت آنها، و امّا تو اگر در نزد شیعیان برادرت منزلت و مقام او را داری، نیازی به ما نداری، و اگر از چنان منزلتی برخوردار نیستی و آن اوصافی را که برادرت داشت دارا نیستی، از ما در این رابطه کاری ساخته نیست.[81]

2ـ طبیب دربار

بختیشوع طبیب معروف بود و در زمان امام حسن عسکری (ع) طبیب دربار عباسی نیز بود. روزی حضرت عسکری (ع) نیاز به طبیب پیدا کرد از بختیشوع درخواست کرد که یکی از شاگردان خود را در محضر حضرت بفرستد، او به یکی از شاگردان خود دستور داد که نزد امام حسن عسکری(ع) برود و از مقام و منزلت آن حضرت برای او نکاتی متذکر شد از جمله گفت: «طَلَبَ مِنِّي ابْنُ الرِّضَا مَنْ يَفْصِدُهُ فَصِرْ إِلَيْهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ فِي يَوْمِنَا هَذَا بِمَنْ هُوَ تَحْتَ السَّمَاءِ….»؛ ابن الرضا خواسته کسی نزد او بفرستم (برای طبابت) پس تو نزد او می روی در حالی که این مسئله را بخوبی باید بدانی که در این زمان زیر آسمان از او داناتر نیست، و آنچه به تو دستور می دهد اعتراض نکن».[82]

3ـ احمد بن عبید اللّه بن خاقان

احمد عامل جمع آوری خراج و مالیات در منطقه قم بود، پدرش عبیداللّه بن خاقان وزیر معتمد عباسی بود، خود احمد از ناجین و دشمنان سرسخت اهل بیت(ع) به حساب می آمد، او مأمور شد که گزارش کسانی از آل ابی طالب را که مقیم سامرّا هستند و جایگاه و منزلت آنان را نسبت به سلطان بنویسد، پس او چنین گزارش داد: «در سامرّا ندیدم و نشناختم مردی از خاندان علی را به مانند حسن بن علی بن محمد بن الرضا(ع) و نشنیدم جز سکوت و عفت و بزرگی و کرم او در نزل اهل بیتش و تمام بنی هاشم، و همین طور همه او را مقدّم می داشتند بر بزرگان، پیرمردان و رهبران و وزراء و… بعد از این ارزش و مقام وی در نظرم بزرگ آمد و فهمیدم که دوست و دشمن او را به دیده احترام می نگرند».

4ـ نویسنده معتمد عباسی

از ابی جعفر احمد القیصر البصری نقل شده است که ما نزد آقایمان ابی محمد در عسکر(سامرّا) بودیم پس خادم سلطان (معتمد) وارد شد. عرض کرد: امیرمؤمنان!! به شما سلام رسانده و گفته است، کاتب (دربار) ما «انوش نی» می خواهد دو پسر خود را پاکیزه کند، درخواست می کنیم از شما که به نزد او بروی و برای سلامتی و بقای فرزندان او دعا فرمایی. پس من دوست دارم اکنون شما سوار اسب شده نزد او بروی و این کار را انجام دهی. البته این زحمت را برای آن به شما تحمیل کردیم که او (نصرانی) خود گفته است: ما دوست داریم با دعای بقایای نبوت و رسالت متبرک شویم پس آن گاه آقای ما حسن عسکری(ع) فرمود: «الحمد للّه الّذی جعل النصاری اعرف بحقنا من المسلمین»؛ ستایش خدای را که نصاری را آگاه­تر به حق ما از مسلمین (این زمان قرار داد.[83]

آن گاه حضرت فرمود: اسبی را برایم آماده کنید، پس سوار شد تا بر «انوش» وارد شدیم، در حالی که او سربرهنه و پابرهنه همراه با عالمان و راهبان مسیحی در حالی که انجیل را بر سینه نهاده بود، به استقبال آن حضرت آمد و به امام عرض کرد: ای سید ما متوسّل می شوم به سوی تو با این کتاب (انجیل) که خود بر آن از ما داناتری، جز آن که گناه جسارت زحمت خودت را بر من ببخشی قسم به حق مسیح بن مریم و آنچه که از انجیل از نزد خداوند آورده است ما از امیرالمؤمنین، خلیفه شما را درخواست نکردیم مگر به این جهت که در انجیل مقام شما را مانند مقام مسیح در پیشگاه الهی یافتیم.

پس امام عسکری(ع) فرمود: «امّا ابنک هذا فباق علیک و امّا الآخر فمأخوذ عنک بعد ثلاثة ایامٍ ـ ای میّتاً ـ و هذا الباقی یسلم و یحسن اسلامه و یتولّانا اهل البیت[84]؛ امّا این پسرت باقی می ماند و اما دیگری از تو گرفته می شود ـ یعنی می میرد ـ بعد از سه روز و این که باقی می ماند، مسلمان می شود و اسلامش نیکو است و ما اهل بیت را دوست می دارد. پس انوش گفت: به خدا قسم ای سیّد من سخن تو حق است، و به راستی مرگ این پسرم برایم آسان است، به خاطر آنچه که از پسر دیگر گفتی که مسلمان می شود و شما اهل بیت را دوست می دارد، پس برخی از کشیشان پرسید چرا خود مسلمان نمی شوی؟ انوش گفت: من مسلمانم و مولایم این را می داند پس مولای ما فرمود: راست می گوید و اگر نبود که مردم می گفتند: ما خبر وفات پسرت را دادیم و آن چنان که ما گفتیم واقع نشده، از خدا می خواستم بقای فرزندت را.

انوش: من جز آن چه اراده کرده ای نمی خواهم. ابوجعفر احمد می گوید: به خدا قسم این پسر بعد از سه روز از دنیا رفت و دوّمی بعد از یک سال مسلمان شد و با ما نزد امام حسن(ع) تا وفات آن حضرت بود.[85]

روایت فوق سراسر عظمت امام حسن عسکری(ع) را می رساند، هم می رساند که مسیحیان به مقام و عظمت اهل بیت آگاهی دارند، چرا که در انجیل عظمتی چون مسیح (بلکه بالاتر) از آن برای آنان بیان شده است و همین طور کاشف و بیانگر علم غیبی آن حضرت است که از آینده افراد خبر می دهد. و همین طور این نکته و درد را نیز آشکار می سازد که افرادی با این همه عظمت در بین مسلمین وجود داشته نه تنها از علم و عظمت آنها استفاده نبردند، بلکه آنان را با انواع اذیت و آزارها، رنج دادند و تنها در مواردی که درمانده می شدند و یا افتخار می خواستند برای خود کسب کنند درب خانه اهل بیت می آمدند.

5ـ ابن صبّاغ مالکی

او درباره امام حسن عسکری(ع) و علم و عظمت او چنین می گوید: «او آقای مردم عصرش و امام روزگارش بود، سخنان او محکم، کارهایش پسندیده، اگر افاضل زمان او قصیده باشند او در خانه و معدن قصید قرار دارد، اگر گردنبدی از دُر را به نظم کشند رابط و تنظیم کننده او خواهد بود سوار بر علومی است که همسان ندارد و بیان کننده غوامض آن است که کسی با او مجادله نتواند کشف کننده حقایق است با نظر صائب خود، اظهار کننده دقائق است با فکر ژرف اندیش خود، بیان کننده امور غیبی در (جلسات) پنهانی بود. او دارای بزرگواری ریشه دار و روح و ذات کریم بود، خدای او را مورد رحمت فراوان خویش قرار داده در بهشت جایش دهد.

6ـ زندانبانان حضرت

خلیفه عباسی به صالح بن وصیف توصیه کرد که در حبس به امام حسن عسکری(ع) سخت گیرد، صالح گفت: چه کنم، من او را به دست دو نفر که بدترین اشخاص است سپرده ام به نام علی بن یارمش و دیگری افتامش ولی بعد از مدّتی این دو نفر اهل نماز و روزه شده اند، و به مقاماتی دست یافته اند، پس آن دو را احضار کردند، و مورد ملامت قرار دادند، که چرا بر امام حسن عسکری(ع) سخت نمی گیرید، گفتند: چه کنیم و چه بگوییم در حق مردی که روزها را روزه می گیرد و شب ها را تا صبح مشغول عبادت است… و هر وقت به ما نظر می افکند بدن ما می لرزد چنان که مالک نفس خود نیستیم و نمی توانیم خود را نگهداریم، خلیفه وقتی سخنان آن دو را شنید، با ذلّت از نزد صالح برگشت.[86]

7ـ راهب دیرالعاقول

او از بزرگان مسیحیت و داناترین آنها بود، هنگامی که کرامات امام حسن عسکری (ع) را شنید، و کراماتی از آن حضرت دید، با دست مبارک آن حضرت اسلام اختیار کرد، لباس نصرانیت را از تن بیرون آورد و لباس سفیدی بر تن نمود و زمانی که پزشک معروف (بختیشوع) از او درباره دست برداشتن از دینش (و مسیحیت) پرسید، در جواب گفت: او را همچون مسیح و مانند او یافتم، لذا به دست او (امام عسکری ع) مسلمان شدم آری او مانند عیسی است در نشانه ها و برهانهایش، آن گاه نزد حضرت عسکری(ع) رفت و ملازم او بود تا از دنیا رفت.[87]

8ـ علّامه شبراوی شافعی

او می گوید: یازدهمین امام حسن خالص ملقب به عسکری است، در شرف او همین بس که امام مهدی(عج) منتظر از اولاد او است. خدا به این بیت (اهل بیت) خیر کثیر دهد که بیت شریفی است، و نسب خالص و بلند مرتبه دارد و همین بس در افتخار این خانواده از علوّ و بلندی مقام…خوشا بحال حسن عسکری که از خانواده عالی مرتبه و بلند مرتبه ای می باشد و به راستی در بلند مرتبگی بر همه غلبه یافته و بر خورشید و قمر از نظر جایگاه رفعت یافته است ، و همه کمالات بدون استثناء در او جمع آمده و هیچ کمالی با کلمه «غیر» و الا از او استثنا نشده است همچون دُر و گوهر در مجد و عظمت آن امامان به نظم آمده اند، اوّل آنها با آخر آنها یکسان هستند. و چه بسیار کسانی که تلاش کردند مقام آنها را پایین آورند ولی خدا آنها را بالا برد.[88]

9ـ علی بن اوتاش

محمد بن اسماعیل علوی می گوید: امام عسکری (ع) را زمانی در نزد علی بن اوتامش که یکی از دشمنان سرسخت آل محمد(ص) بود زندانی کردند او مردی زشت خو و بد سیرت (بود) و با خاندان علی (ع) عداوتی دیرینه داشت از طرف خلیفه به او دستور داده بودند که هر چه می تواند امام را اذیت کند و بر او سختگیری نماید. امّا ابهت، هیبت و صلابت امام (ع) و حالات عرفانی و معنوی آن حضرت چنان آن مرد شقاوت پیشه را متحوّل کرد ـ با این که حضرت عسکری بیش از یک روز در زندان او نبود ـ که صورت خود را به احترام حضرتش بر خاک می نهاد و سر خود را بالا نمی گرفت و همراهی یک روزه این مرد با پیشوای یازدهم، رفتار و گفتارش را عوض نمود و حضرت عسکری(ع) را در منظر او نیک ترین مردم قرار داد.[89]

10ـ محمد شاکری

محمد شاکری که از همراهان امام عسکری (ع) است درباره آن حضرت می گوید: او در محراب عبادت می نشست و سجده می کرد در حالی که من پیوسته می خوابیدم و بیدار می شدم و می خوابیدم در حالی که او در سجده بود او کم خوراک بود، برایش میوه هایی می آوردند،

او یکی دو دانه از آنها را می خورد و می فرمود: محمد! این ها را برای بچّه هایت ببر.[90]

با توجه به آن چه که از سخنان عالمان و محدّثان و مورخان اهل سنّت و غیر آنها درباره امام عسکری(ع) نقل شد به خوبی به دست می آید که مقامات معنوی و فضائل علمی آن حضرت بر اثر اتصال به پروردگار ربوبی، و بر اثر عبادت و زهد بندگی، به این جهت به این بدخواهان و دشمنان اهل بیت(ع) و آنهایی که در طول تاریخ سعی کرده اند از طریق حذف فیزیکی و شهادت امامان و یا از طریق حبس و زندان، و یا از راه تخریب قبور و بارگاه امامان، نام اهل بیت (ع) و مرام آنان را از زمین و یاد و محبّت آنها را از قلب ها بردارند، باید گفت که سخت در اشتباه هستند و هرگز بر این کار موفق نخواهند شد، آن زمانی که علی(ع) را خانه نشین کردند شیعیان آن حضرت بسیار محدود بود امّا با شهادت او و دیگر امامان و تخریب قبور ائمه بقیع، و تخریب مرقد امام حسین (ع) در کربلا که فقط 17 بار توسط متوکّل عباسی انجام گرفته است نه تنها از شیعیان علی(ع) کاسته نشده بلکه امروزه با تمام افتخار می توان گفت چهارصد میلیون شیعه در جهان داریم. آری خداوند خواسته نام اهل بیت و مکتب آنان را زنده نگهدارد هرگز کسی قادر نخواهد بود جلو پیشرفت آن را بگیرد. به این جریان تاریخی توجه نمایید.

اربلی در کشف الغمّه نقل کرده است که مستنصر خلیفه عباسی، سالی جهت زیارت قبور اجداد خود و تفریح به سامرا رفت. ابتدا به زیارت عسکریین(ع) مشرف گردید و سپس به مقبره خلفاء عباسی رفت. دید آن جا خراب گردیده است و پرندگان و حیوانات قبور خلفاء را آلوده کرده اند.

از این مسئله متأثر شد یکی از همراهان گفت: قدرت و ثروت در دست تو است و خلیفه مسلمین تو هستی، دستور ده که قبور پدرانت را مرتب کنند! همچنان که قبور این علویین را مشاهده می کنی که دارای صحن و بارگاه و فرش، چراغ و خدمه و زوّار می باشند. مستنصر گفت: این امری است الهی و به زور نمی توان مردم را واداشت که به زیارت قبور پدران من بیایند و اگر هم اجبار کنم پذیرفته نیست.[91]

 

امام حسن عسکری (ع) و امام بعد از او

ابو الاديان می گويد من در خدمت امام يازدهم (ع) كار مي كردم و نوشته‏هاى او را به شهرها مي بردم هنگامی که آن حضرت در بستر بیماری بود به خدمت امام رسیدم، ایشان نامه‏هائى نوشت و فرمود اين ها را به مدائن برسان. چهارده روز سفرت طول مي كشد و روز پانزدهم وارد سامرا مي شوى در حالی که از منزل من صدای شیون مي شنوى و مرا روى تخته‏ غسل مي بينى ابو الاديان می گويد: عرض كردم اگر این اتفاق برای شما بیفتد امام بعد از شما چه کسی خواهد بود؟

فرمود: هر كس جواب نامه‏هاى مرا از تو خواست او بعد از من امام است، عرض كردم نشانه‏اى بيفزائيد، فرمود هر كس بر من نماز خواند او قائم بعد از من است. عرض كردم  نشانه ای دیگر بيفزائيد فرمود هر كس به آنچه در کیسه وجود دارد خبر داد او است قائم بعد از من، هيبت حضرت مانع شد كه من بپرسم در کیسه چيست؟

من نامه‏ها را به مدائن رساندم و جواب آنها را گرفتم و چنانچه فرموده بود روز پانزدهم به سامرا برگشتم و در خانه‏اش صدای شیون بود و تعدادی از شیعیان مشغول غسل دادن ایشان بودند، ناگهان ديدم جعفر برادر امام بر در خانه است و شيعه گرد او جمع هستند و او را تسليت مي دهند و به امامت تهنيت مي گويند، با خود گفتم اگر امام اين است پس امامت باطل است؛ زيرا مي دانستم كه جعفر شراب مي نوشد و  قمار مي كند و طنبور هم مي زند من نزديک او رفتم و تسليت گفتم و تهنيت دادم و چيزى از من نپرسيد سپس عقيد بيرون آمد و گفت يا سيدى برادرت كفن شده است برخيز و بر او نماز بخوان، جعفر بن على با شيعيان او كه اطرافش بودند وارد حياط شد و  وقتى وارد صحن خانه شديم جنازه حسن بن على بر روى تابوت كفن كرده بود، جعفر جلو ايستاد كه بر برادر نماز بخواند چون خواست اللَّه اكبر گويد يک كودكى گندم گون و مجعد مو و پيوسته دندان از اطاق بيرون آمد و رداء جعفر را عقب كشيد و گفت اى عمو من سزاوارترم كه به جنازه پدرم نماز گزارم عقب بايست. جعفر با روى درهم و رنگ زرد عقب ايستاد و آن كودک جلو ايستاد و بر او نماز خواند و در كنار قبر پدرش به خاک سپرده شد و سپس گفت اى بصرى جواب نامه‏ها را بياور كه با تو است آنها را به وى دادم و با خود گفتم اين دو نشانه، سپس نزد جعفر رفتم كه داشت ناله و فرياد مي كرد و از دست آن كودک مي ناليد حاجز وشاء گفت يا سيدى كيست آن كودک تا ما بر او اقامه دليل كنيم گفت به خدا من تا كنون نه او را ديدم و نه او را مي شناسم. ما هنوز نشسته بوديم كه چند نفر از قم آمدند و از حسن بن على (ع) پرسش كردند و دانستند كه فوت کرده است گفتند  چه کسی جانشین اوست؟ به جعفر بن على اشاره كردند بر او سلام كردند و او را تسليت دادند و به امامت تهنيت گفتند و اظهار داشتند كه نامه‏ها و اموالى با ما است بگو نامه‏ها از كيست و چقدر مال در این کیسه ها است؟ جعفر از جا پريد و جامه‏هاى خود را تكانيد و گفت از ما علم غيب مي خواهيد؟! خادمى از ميان خانه بيرون شد و به آن ها گفت نامه‏هائى كه با شما است از فلان و فلان است و در هميان هزار اشرفى است   آن ها نامه‏ها و اموال را به دست او سپردند و گفتند آن كه تو را براى خاطر اين ها فرستاده است او امام است.‏[92]


[1]. مشايخ، فاطمه، قصص الأنبياء( قصص قرآن)، ص  84، انتشارات فرحان‏، چاپ اول، تهران،‏ 1381 ش‏.

[2]. بنابر یکی از اقوال مرحوم کلینی ایشان در ماه رمضان به دنیا آمده است.كلينى‏، الكافي‏، ج 1، ص 503، ناشر، اسلاميه، تهران‏، چاپ دوم‏، 1362 ش‏.

[3]. طبرسى، فضل بن حسن، إعلام الورى، مترجم، عطاردى، عزيز الله ‏، ص485، ناشر، اسلامية، تهران، چاپ اوّل، 1390 ق‏؛ شيخ مفيد، الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج‏2، ص 313، ناشر، كنگره شيخ مفيد، قم،‏ چاپ اول، 1413 ق‏. ‏

[4]. شيخ صدوق‏، عيون أخبار الرضا، ترجمه، غفارى ، مستفيد، ج‏1، ص 119، نشر صدوق،‏ تهران،‏ چاپ اول‏،1372 ش‏. (دَخَلْتُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص‏)، فقال لي: … و أنّ اللّه تبارك و تعالى ركّب في صلبه [أي عليّ الهادي (ع)‏] نطفة، و سمّاها عنده الحسن، فجعله نورا في بلاده، وَ خَلِيفَةً فِي أَرْضِهِ وَ عِزّاً لِأُمَّةِ جَدِّهِ وَ هَادِياً لِشِيعَتِهِ وَ شَفِيعاً لَهُمْ عِنْدَ رَبِّهِ وَ نَقِمَةً عَلَى مَنْ خَالَفَهُ وَ حُجَّةً لِمَنْ وَالاهُ وَ بُرْهَاناً لِمَنِ اتَّخَذَهُ إِمَاما).

[5]. شيخ طبرسى، إعلام الورى بأعلام الهدى، ج 2 ص 131‏،‏ ناشراسلاميه‏، تهران‏، چاپ سوم،‏ 1390 ق‏.

[6]. ابن شهرآشوب،‏ المناقب، ج‏4،ص 421، ناشر: علامه‏، قم‏، 1379 ق‏.

[7]. خزاز قمى على بن محمد ، كفاية الأثر، انتشارات بيدار قم، 1401 هجرى قمر: 81، س 3.

[8]. طبرى‏، محمد بن جرير بن رستم دلائل الإمامة، ص 424، ناشر: بعثت‏، قم‏،چاپ: 1413 ق.

[9]. ابن شهر آشوب، المناقب، ج‏4،ص 421.

[10]. همان.

[11]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج ‏99، ص 252، ناشر، اسلاميه، تهران‏.

[12]. ابن عطيه، جميل حمود، أبهى المراد في شرح مؤتمر علماء بغداد، ج‏2، ص 587، ناشر، مؤسسة الأعلمي‏، چاپ اول، بيروت، 1423 ق‏

[13]. شوشتری، قاضى نور الله، ‏إحقاق الحق و إزهاق الباطل‏، ج‏12، ص 458، چاپ اول‏، ناشر، مكتبة آية الله المرعشي النجفي‏، قم‏،1409 ق‏.

[14]. مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، ج 13، ص 331 و 332 ، 11، مؤسسه الوفا، بیروت – لبنان، 1404 هـ ق.

[15]. مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، ج 15، ص 236 – 239،   ح 57.

[16]کتاب مقدس، عهد قدیم (تورات)، سفر  پیدایش، باب 17 (عهد ختنه)، جملۀ 18 – 20، ص 17 (معروف به ترجمۀ قدیمی).

[17]. شيخ صدوق‏، كمال الدين و تمام النعمة، ج‏1، ص40‏، ناشر، اسلاميه‏، تهران،‏ چاپ دوم‏، 1395 ق.‏

[18]. معروف الحسنى، هاشم، زندگانى دوازده امام (ع)، ترجمه،‏ مقدس،‏ محمد، ج‏2، 503، ناشر، امير كبير، تهران‏، 1382 ش‏.

[19]. دهخدا، لغت نامه، یعنی مادر فرزند، و آن کنیزی است که از مولای خود آبستن شود.

[20]. شيخ كلينى‏، كافي‏، ج 1، ص 503، ناشر، اسلاميه، تهران‏، چاپ دوم‏، 1362 ش‏.

[21]. عاملى، سيد محسن ، ‏أعيان الشيعة، ج‏2، ص40، ناشر، دار التعارف‏، بيروت، 1403 ق‏.

[22]. شيخ طوسى،‏ الغيبة للحجة، ص 208، ناشر، دار المعارف اسلامى،‏ قم، چاپ، اول،‏‏ 1411 ق‏.

[23]. شيخ طوسى،‏ الغيبة للحجة، ص 393، ناشر، دار المعارف اسلامى،‏ قم، چاپ، اول،‏‏ 1411 ق‏.

[24]. انصارى زنجانى خوئينى‏، اسماعيل، الموسوعة الكبرى عن فاطمة الزهراء (ع)، ج‏ 7، 121، ناشر، دليل ما، قم‏، 1428 ق‏.

[25]. شيخ مفيد، الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج‏2، ص 339، ناشر، كنگره شيخ مفيد، قم،‏ چاپ اول، 1413 ق‏.

[26]. خسروى، موسى، ‏زندگانى حضرت جواد و عسكريين (ع)، (ترجمه بحار الأنوار) ص 209، ناشر، اسلاميه، تهران، چاپ دوم، 1364 ش‏.

[27]. شیخ مفید، ارشاد، ترجمه، رسولى محلاتى‏، سيد هاشم، ج‏2، ص 306، ناشر، اسلاميه، تهران،‏ چاپ دوم‏.

[28]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج 50، ص 211، ناشر، اسلاميه، تهران.

[29].  برادر امام حسن عسکری (ع)

[30]. کلینی، اصول كافى، ترجمه، كمره‏اى،‏ محمد باقر، ج‏2، ص 535-527، انتشارات اسوه، قم، چاپ سوم، 1375 ش‏.

[31]. حجازى، سيد مهدى، حجازى، سيد على رضا و عيدى خسروشاهى، محمد،‏ درر الأخبار با ترجمه، ص381، ‏ناشر، دفتر مطاالعات تاريخ و معارف اسلامى‏، قم‏، چاپ اول،‏ 1419 ق‏.

[32]. کلینی، اصول كافى، ترجمه، كمره‏اى،‏ محمد باقر، ج‏3، ص 481، انتشارات اسوه، قم، چاپ سوم، 1375 ش‏.

[33]. شيخ صدوق‏، كمال الدين، ترجمه كمره‏اى‏، محمد باقر، ج‏2، ص 151، ناشر، اسلاميه‏، تهران‏، چاپ اول‏ 1377ش.

[34]. قمى، عباس، ‏منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل‏، ج‏3، ص 1940، ناشر، دليل ما، قم، 1379 ش‏ .

[35]. سامرا

[36].کلینی، اصول كافى، ترجمه، كمره‏اى،‏ محمد باقر،  ج‏3، ص 481، انتشارات اسوه، قم، چاپ سوم، 1375 ش‏.

[37]. رضا، مهيار ، فرهنگ ابجدى عربى- فارسى، ص 105؛ ( رگ زدن)

[38]. محرمى‏ غلام حسن جلوه‏هاى اعجاز معصومين، ص 343-333، دفتر انتشارات اسلامى‏، قم‏، چاپ دوم،1378 ش‏.

[39]. عطاردى، عزيز الله، ‏زندگانى چهارده معصوم (ع)،‏ ص 500،  ناشر،اسلاميه،‏ تهران، چاپ، اول،‏‏1390 ق‏.

[40]. صدوق، كمال الدين و تمام النعمة، ج‏2، ص371، دار الكتب الإسلاميه، قم، 1395 هـ ق.

[41]. شيخ بهائى‏، مفتاح الفلاح في عمل اليوم و الليلة، ص 224، ناشر، دار الأضواء، بيروت،‏ چاپ، اول، 1405هـ.

[42]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج‏50، 268، ناشر، اسلاميه، تهران‏.

[43]. خسروى، موسى، ‏زندگانى حضرت جواد و عسكريين (ع)، (ترجمه بحار الأنوار)، ص 210، چاپ دوم، اسلاميه، تهران، 1364 ش‏.

[44]. شيخ مفيد، الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج‏2، ص 326، چاپ اول، كنگره شيخ مفيد، قم، 1413 ق‏. ‏

[45]. همان، ج‏2، ص 332.

[46]. محدث اربلى‏،كشف الغمة في معرفة الأئمة، ج 2، ص 424، ناشر، بنى هاشمى، تبريز، چاپ، اول، 1381 ق‏.

[47]. «یا ابا هاشم! خذ و أعذرنا»، شیخ مفید، ارشاد، رسولى محلاتى‏، سيد هاشم، ج‏2، ص 312 و 313، اسلاميه، چاپ دوم، تهران‏.

[48]. در نسخه دیگر، «للدین» است؛ یعنى براى بدهى، و آن موافق روایت كلینى (ره) نیز میباشد.

[49]. ارشاد، همان.

[50]. خسروى، موسى، ‏زندگانى حضرت جواد و عسكريين (ع) (ترجمه جلد 12بحار الأنوار)، ص 283، اسلاميه، چاپ دوم، تهران، 1364ش‏.

[51]. ابن شهرآشوب مازندرانى، مناقب آل أبي طالب (ع)، ج 4 ص 427، مؤسسه انتشارات علامه قم، 1379 هـ  ق.

[52]. ابن طقطقلی، الفخرى، بیروت، ص 240، 1386هـ ق

[53]. همان، ص 242.

[54]. همان، ص 245.

[55]. محدث اربلى‏، كشف الغمة في معرفة الأئمة، ج ‏2، ص 429، ناشر، بنى هاشمى‏، چاپ اول، 1381 ق‏.

[56]. قزوینی، سید محمد کاظم، الامام الحسن العسکری من المهد الی اللحد، ص 81 .کتابنامه تکمیل شود.

[57]. مسعودى، على بن حسين، اثبات الوصية ، ترجمه‏، نجفى، محمدجواد ،‏ ص 491، ناشر،اسلاميه، تهران‏، 1362 ش‏

[58]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار، الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج‏2، ص 15، چاپ اول، اسلاميه، تهران.

[59]. انوار البهیه، ص 220. کتابنامه تکمیل شود.

[60]. کلینی، اصول كافى، ترجمه، كمره‏اى،‏ محمد باقر، ج‏2، ص: 215، انتشارات اسوه، قم، چاپ سوم، 1375 ش‏.

[61]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج 50 ص191، ناشر، اسلاميه، تهران.

[62]. تحریم،6.

[63]. انبیاء، 19.

[64].انبیا، 27.

[65]. طبرسى، احمد بن على، ‏الإحتجاج على أهل اللجاج‏، ج‏2، ص 458، ناشر، مرتضى‏، مشهد، چاپ اول، 1403 ق‏.

[66]. کهف، 50.

[67]. یوسف، 77. گفتند: اگر اين دزدى كرده برادرش نيز پيشتر دزدى كرده بود

[68]. قطب راوندى‏، الخرائج و الجرائح،‏ ج‏2، ص 738، ناشر، مدرسه امام مهدى‏، قم‏، چاپ اول‏،  1409 ق‏.

[69]. خسروى، موسى، ‏زندگانى حضرت جواد و عسكريين (ع)، (ترجمه بحار الأنوار) ص 236، ناشر، اسلاميه، تهران، چاپ دوم، 1364 ش‏.

[70]. محرمى،‏ غلام حسن، جلوه‏هاى اعجاز معصومين (ع)‏، ص 349، دفتر انتشارات اسلامى، قم، چاپ، دوم‏، 1378 ش‏.

[71]. شيخ طوسى‏، رجال،‏ ص 397، ناشر، جامعه مدرسين‏، قم،چاپ اول، 1415 ق‏؛جهت اطلاعات بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.

[72]. شيخ آقا بزرگ تهرانى،‏ الذريعة إلى‏تصانيف ‏الشيعة، ج‏2، ص 432،  ناشر، اسماعيليان قم و كتابخانه اسلاميه تهران، 1408 هـ ق.‏

[73]. همان ج‏23، ص 149.

[74]. حرانى، ابن شعبه، تحف العقول، ترجمه، حسن زاده‏، صادق،  ص 883، انتشارات آل على (ع)، قم،‏ چاپ اول، 1382 ش‏.

[75]. ابن شهرآشوب، المناقب، ج ‏4، ص 424، ناشر، علامه‏ قم‏ 1379 ق‏؛ علامه مجلسى، احتجاجات (ترجمه جلد چهارم بحار الانوار)، ترجمه، خسروى موسى ج ‏2، ص 380، انتشارات اسلاميه‏.

[76]. رعد، 39.

[77]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج 50، ص 257، ناشر، اسلاميه، تهران‏.

[78]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهارج 50، ص 258، ناشر، اسلاميه، تهران‏.؛ راوندی، الخرائج و الجرائح، ج ‏2، ص 686، چاپ اول، قم، 1409 ق‏. خَطَرَ بِبَالِي أَنَّ الْقُرْآنَ مَخْلُوقٌ أَمْ غَيْرُ مَخْلُوقٍ فَقَالَ أَبُو مُحَمَّدٍ ع يَا أَبَا هَاشِمٍ اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ مَا سِوَاهُ مَخْلُوق‏

[79]. قطب راوندى، ‏الخرائج و الجرائح‏، ج‏2، ص 684، ناشر، مدرسه امام مهدى، قم‏، چاپ اول، 1409 ق؛ علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج ‏65، ص 162، ناشر، اسلاميه، تهران‏.

[80]. البحراني، هاشم ، اللوامع النورانيّة في أسماء علي وأهل بيته القرآنيّة. ص247 – 248. روي عن جابر بن عبد الله الأنصاري قال:”دخلت إلى مسجد الكوفة وأمير المؤمنين صلوات الله وسلامه عليه يكتب بإصبعيه ويتبسم، فقلت له: يا أمير المؤمنين ما الذي يضحكک؟ فقال (ع): عجبت لمن يقرأ هذه الآية ولم يعرفها حق معرفتها، فقلت له: أي آية يا أمير المؤمنين؟ فقال: قوله تعالى (اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ)، المشكاة محمد ص (فِيهَا مِصْبَاحٌ) أنا، (الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ) الحسن والحسين، (كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ) وهو علي بن الحسين، (يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ) محمد بن علي، (مُّبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ) جعفر بن محمد، (لّا شَرْقِيَّةٍ) موسى بن جعفر، (وَلا غَرْبِيَّةٍ) علي بن موسى الرضا، (يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ) محمد بن علي، (لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَار) علي بن محمد، (نُّورٌ عَلَى نُورٍ) الحسن بن علي، (يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاء) القائم المهدي، (وَيَضْرِبُ اللَّهُ الأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيم

[81].  قطب راوندى، ‏الخرائج و الجرائح‏، ج 3، ص 1109، ناشر، مدرسه امام مهدى، قم‏، چاپ اول، 1409 ق،

[82]. همان، ج‏1، ص 422.

[83]. حلية الأبرار، البحراني ،ج ‏6،ص111.کتابنامه تکمیل شود.

[84]. حرعاملى،محمد بن حسن، ‏إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات،‏ ج ‏5، ص43، ناشر، اعلمى، بيروت، 1425 ق‏ ،

[85]. جهت اطلاعات بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.

[86]. علامه مجلسى‏، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ، ج‏50، ص 308، ناشر، اسلاميه، تهران‏.

[87]. الخرائج و الجرائح، ج‏1، ص 424.

[88]. جهت اطلاعات بیشتر به سایت حوزه نت مراجعه شود.

[89].  بحار الأنوار، ج ‏50، ص 307.

[90].  همان، ج‏50، ص 253.

[91]. محدث اربلى‏،كشف الغمة في معرفة الأئمة، ج 2، ص 519، ناشر، بنى هاشمى، تبريز، چاپ، اول، 1381 ق‏.،

[92]. صدوق، كمال الدين، ترجمه، كمره‏اى،‏ محمد باقر، ج‏2، ص، 152 -151، ناشر، اسلاميه‏، تهران‏ چاپ، اول، 1377ش.